آوای قلم
به هنگام ورودشان، سالمندان سریع و بدون هیچ مکثی، همانند جوانانِ حاضر در جمع، میایستند... دست ها را
ولی من هنوزم امیدوارم بگن که نبودنت دروغه... :(
آوای قلم
ـــــــــــــــــــــ
«روزی که میخواستم همهاش، کابوس باشد»
مدتی از اذانِ صبح گذشته بود...
خورشید، تنِ خسته و داغدیدهاش را آرام آرام حرکت میداد و آسمان هم با آغوش باز او را بغلمیگرفت و سعی داشت آراماش کند...
ردِ اشکهایِ خشکشده بر گونهام، زمان و مکان را نشانم داد و من هم مانندِ کسی که از قرارِ ضروریاش جا مانده از جا پریدم...
حاضر شدنم طولی نکشید....
مادر و خواهرم جلوتر از من راه افتادند و من هم این جسمِ خانه خرابشده را خاک میکشیدم پشت سرشان...
باد خنکِ صبحگاهی برعکس همیشه به جای نوازش و حال خوب، میخورد به ردِ اشکهایِ صورتِ ماتمزدهی من و سوزشش دلم را ریش میکرد...
با چشمهای تار شدهام، خیره شدم به صورتِ مردمِ سیاهپوش...
این میبد را نمیشناختم....
آجر به آجرِ این شهر، بوی غم میدادند و من غریب بودم میانِ این زادگاهام...
سرم را پایین انداختم و مثلِ بچههایِ کتکخورده نگاهِ اشکبارم را به قدمهایم دادم...
واردِ مصلی که شدم صدایِ گریه و شیون و ناله پخش شد بر تمامِِ قسمتهایِ گوشِ میانی و خارجی و مغز و قلب و روحم...
قدم هایم لرزید...
تردید داشتم که بروم یا برگردم به همان خلسهی تنهاییِ پر از غمم....
تسلیم شده قدم برداشتم و نشستم ردیفِ چهارم مصلی...
چادرم را کشیدم روی صورتم....
همراه با زجهزدنِ خانومی مشکی پوش چشمانم را بستم و با تصور عکسِ آقایی که حال فقط یادش کنارمان هست؛ اشکهایِ جدید آمدند؛ ردِ اشکهای خشکشده را تازه کردند و چکیدند روی زمین...
چند روزی است دلم پیشِ کتابِ معبدزیرزمینی گیر کرده و شده منبعِ اکسیژنِ حینِ درسخواندنم...
و از آنجایی که این کتاب تقریظ شده به دست رهبرشهید...
تمامِ امروزم مرورِ روزِ دهمِ اسفند بود...
دوازدهمی نیستی بفهمی به خاطرِ درس و کنکور به آخرین دیداری که اولین دیدارت محسوب میشه؛ نرسیدن یعنی چی....
عزیزانی که تشییع آقا رو شرکت میکنید؛ یه دعا برا ما دوازدهمیا و یازدهمیا هم لابهلای دعاهاتون بکنید...
سختی هایِ زندگیمون، ترکیبی از فرصتها و محدودیتهایی هست که برامون به وجود میاره....
حالا اینکه چرا ما فقط به محدودیتهاش نگاه میکنیم؛ خودش جایِ فکر داره....
#موجودی_به_نام_انسان
غرقِ در سخنانِ دبیرِ فنونمان بودم که صدایم کرد...
سرم رو به طرف صدا برگردونم و زل زدم به چشمانِ هانیهی کلاسمان...
توجهام را که دید؛ کتابِ فنون را در دستش جابهجا کرد...
آن را ورق زد؛ ورقِ آخرش را گرفت مقابلِ چشمانم و همزمان، یادت هست؟ رو هم چسباند تنگش...
از قدیم عادت دارم، تاریخ اتمامِ هر کتابِ درسیای را بنویسم پشت آخرین صفحه و با هشتک های جورواجور و خطکشیهایِ غیر اصولی به اصطلاح هنری ها، جلوهی بصری بدهم به کار...
چشمانم زوم شد روی تاریخِ حک شده بر رویِ آخرین ورقِ کتاب فنون دوازدهم...
تاریخ اتمام، برای ۹ اسفند ۱۴۰۴، زنگِ اول مدرسه بود...
درست دقایقی قبل از بیعلی شدنِمان... :)