دوازدهمی نیستی بفهمی به خاطرِ درس و کنکور به آخرین دیداری که اولین دیدارت محسوب میشه؛ نرسیدن یعنی چی....
عزیزانی که تشییع آقا رو شرکت میکنید؛ یه دعا برا ما دوازدهمیا و یازدهمیا هم لابهلای دعاهاتون بکنید...
سختی هایِ زندگیمون، ترکیبی از فرصتها و محدودیتهایی هست که برامون به وجود میاره....
حالا اینکه چرا ما فقط به محدودیتهاش نگاه میکنیم؛ خودش جایِ فکر داره....
#موجودی_به_نام_انسان
غرقِ در سخنانِ دبیرِ فنونمان بودم که صدایم کرد...
سرم رو به طرف صدا برگردونم و زل زدم به چشمانِ هانیهی کلاسمان...
توجهام را که دید؛ کتابِ فنون را در دستش جابهجا کرد...
آن را ورق زد؛ ورقِ آخرش را گرفت مقابلِ چشمانم و همزمان، یادت هست؟ رو هم چسباند تنگش...
از قدیم عادت دارم، تاریخ اتمامِ هر کتابِ درسیای را بنویسم پشت آخرین صفحه و با هشتک های جورواجور و خطکشیهایِ غیر اصولی به اصطلاح هنری ها، جلوهی بصری بدهم به کار...
چشمانم زوم شد روی تاریخِ حک شده بر رویِ آخرین ورقِ کتاب فنون دوازدهم...
تاریخ اتمام، برای ۹ اسفند ۱۴۰۴، زنگِ اول مدرسه بود...
درست دقایقی قبل از بیعلی شدنِمان... :)