#زمستان_خونین
#پلات_صد_وسیزدهم
ماشین هنوز نرسیده بود و آوا همانطور که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود، انگار تمام دنیا را برای خودش کنار زده بود.
باد سردی که از سر خیابان میآمد، چند رشته از موهایش را از زیر شال بیرون میکشید و او هر چند ثانیه یکبار با بیحوصلگی آنها را کنار میزد.
من اما، بیدلیل و با دلایلی که دوست نداشتم برای خودم هم بپذیرم، چشم از او برنمیداشتم، انگار باید رصدش میکردم.
بالاخره صدای بوق کوتاهی آمد، سرم را بلند کردم و ماشین مشکی رنگی جلوی در ایستاد، راننده شیشه را پایین کشید و اسمم را صدا زد.
آوا با همان حالت بیخیال از دیوار جدا شد و گفت:
- بالاخره رسید؟ فکر کردم قراره شب رو همینجا بگذرونیم.
چشمهایم را ریز کردم و سمت ماشین قدم برداشتم.
- با این وضع حرف زدن، اگه لازم باشه همونجا میمونی.
لبخند کجی زد، از آن لبخندهایی که آدم را بیشتر حرص میدهد تا آرام کند.
چمدان را در صندوق عقب گذاشتم و در عقب ماشین را برایش باز کردم، با نگاهی کوتاه و متعجب سوار شد، اما حتی حالا هم آنقدر مغرور بود که انگار نه من، بلکه ماشین دارد برایش تشریفات اجرا میکند.
خودم هم عقب نشستم و در را بستم، ماشین آرام از خیابان خارج شد.
هیچکدام حرفی نمیزدیم، اما سکوت بین ما از جنس آرامش نبود؛ بیشتر شبیه مکث قبل از یک دعوای دیگر بود.
آوا سرش را به شیشه تکیه داده بود و به بیرون نگاه میکرد، من هم بهاجبار نگاه از او گرفتم و به خیابان دوختم، اما ذهنم مدام درگیر این بود که این دختر دقیقاً چه فکری دربارهی همهچیز میکند و قرار است چه بشود.
چند دقیقه بعد ماشین وارد کوچهای نسبتاً خلوت شد و جلوی یک ساختمان شش طبقه ایستاد.
ساختمان نوساز بود، مرتب و تمیز با نمایی با آجرهای روشن و رگههای طوسی که به آن حالت شیک و سادهای داده است.
جلوی در، دو گلدان بزرگ شمعدانی گذاشتهاند و پیاده روی ورودی با گلدانهای بزرگی که حالا خشک شده اند تزیین شده است.
پیاده شدیم، من زودتر از اوا چمدان را برداشتم و راننده هم خداحافظی کوتاهی کرد و رفت.
آوا نگاهش را به ساختمان دوخت و ابروهایش بالا رفت.
- اینجاست؟
سرم را تکان دادم.
- آره. واحد چهارم طبقهی سوم.
به سمت آسانسور قدم برداشتیم و به دلیل خلوتی این ساعت از روز، زود وارد آن شدیم.
راهروها بوی تمیزی میدادند؛ نه از آن بوی گچ و سیمان تازه، بیشتر شبیه ساختمانی که تازه تمیز شده و هنوز ساکت و بیصداست.
صدای قدمهایمان توی سکوت راهرو پیچید، آوا هر از گاهی به دیوار سفید دست میکشید و زیر لب چیزی میگفت که نشنیدم.
در طبقه سوم، درِ واحد روبهرویمان بود، کلید را در قفل چرخاندم و در را باز کردم.
همان لحظه که در باز شد، بوی خانهی تازهمرتبشده و وسایل نو در هوا پخش شد.
آوا یک قدم داخل نرفت، فقط ایستاد و نگاهش را آرام از ورودی تا داخل چرخاند.
خانه کوچک بود، اما جمعوجور و خوشچیدمان که یادم هست این خانه را برای ماموریت دیگری آماده کرده بودیم که انجام نشد.
راهروی باریکی ورودی را به سالن وصل میکرد و سمت راست، آشپزخانهی اُپن قرار داشت با کابینتهایی کلاسیک چوبی روشن که نور لامپهای زیر کابینت، سطح تمیز و براقشان را بیشتر نشان میداد.
روی پیشخوان، چند ظرف پایهدار شیشهای، یک گلدان کوچک سبز و یک قهوهساز تازهخریده شده گذاشته بودند، یادم هست که این قهوه ساز سفارش امیرعلی بود و حالا او خودش در میان ما نیست.
سالن درست روبهرو است، یک مبل راحتی طوسی سهنفره، دو مبل تکنفره کرم، و یک فرش روشن ساده که فضای خانه را از سردی درمیآورد.
کاغذ دیواریها روشناند، اما یکی از دیوارها را با قابهای هنری مینیمال تزئین کرده اند؛ چند تصویر سیاهوسفید از شهر، یک قاب با طرح گلهای خشک، و یک ساعت دیواری مشکی ساده وجود دارد.
زیر تلویزیون دیواری هم یک میز چوبی کمارتفاع بود که چند کتاب، یک شمع معطر و یک سبد حصیری رویش چیده شده است.
پنجرهی بزرگ سالن پردههای حریر شیری دارد و نور ظهر از لای آنها وارد میشود و روی زمین سایهی نرم و قشنگی میاندازد.
سمت چپ سالن، یک میز ناهارخوری کوچک چهار نفره قرار داشت با صندلیهای چوبی ساده و در انتهای خانه، راهرویی کوتاه به دو اتاق و سرویس بهداشتی میرسید.
آوا هنوز ساکت بود، آنقدر ساکت که برای چند ثانیه شک کردم نکند چیزی شده.
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وچهاردهم
چمدان را کنار دیوار گذاشتم و با لحن عادیای که کاملاً عادی هم نبود گفتم:
- خب اینم خونه، جمعوجوره، ولی تازه چیده شده. وسایل اصلیش هم هست اگه چیزی کم داشت بعدا میشه اضافه کرد.
او آرام برگشت و با چشمانی که حالا واقعاً از تعجب برق میزد به من نگاه کرد.
- اینجا برای ماست؟
اخمم کمی باز شد.
- نه، برای مهمون ناخوندهی شبانهست که اتفاقی اینجا زندگی میکنه.
اخم کوتاهی کرد، اما اینبار از آن اخمهایی نبود که از عصبانیت بیاید، بیشتر شبیه کسی بود که نمیداند باید چه حسی داشته باشد.
- من فکر میکردم یه جای معمولی باشه، مثل بازداشتگاه نه اینقدر مرتب و تمیز مثل خونهی تازه عروس دوماد!
شانه بالا انداختم، پوزخندی در ذهنم نقش بست، خانهی تازه عروس و داماد!
- فکر کردی میذاریم بری یه جایی که نصفش در حال فرو ریختنه؟
نگاهش سریع از آشپزخانه به سالن و بعد به پنجرهها رفت و بعد آرام لب زد:
- اینجا... خیلی قشنگه یاسین!
همین یک جمله را گفت، اما آنقدر صادقانه بود که برای لحظهای چیزی در سینهام تکان خورد.
نه از سر هیجان، از آن حس عجیبی که آدم نمیفهمد چرا از تعریف کسی خوشش میآید، وقتی چند دقیقه قبل فقط میخواسته او را ساکت کند.
برای اینکه آن حس لوس نشود، سریع گفتم:
- قشنگه که هست. ولی این یعنی از فردا باید یاد بگیری وسایلت رو جمعوجور نگه داری. اینجا خونهست، نه میدون جنگ خانم.
آوا برگشت طرفم و لبش کج شد.
- یعنی تو فکر میکنی من شلوغم؟
با خونسردی نگاهش کردم.
- من فکر نمیکنم، من مطمئنم، همهی دخترا هستند مثل تو وَ یلدا!
چشمانش گرد شد و بعد، درست در همان لحظهای که انتظار داشتم دعوای جدیدی شروع شود، خندید.
نه از آن خندههای بلند؛ یک خندهی کوتاه و بیاختیار که بیشتر به دل نشست تا به گوش وَ راستش، دیدن خندهاش بیشتر از حرف زدنش من را غافلگیر کرد.
او دوباره نگاهی به خانه انداخت و با صدای آرامتری گفت:
- واقعاً خودت چیدیش؟
خیلی جدی پاسخ دادم:
- نه.
کمی مکث کردم و بعد با یادآوری آن عملیات انجام نشده اضافه کردم:
- ولی توی انتخابش دخیل بودم.
- پس یعنی سلیقهات اینقدر، قابل قبوله؟
ابرو بالا انداختم، سلیقهام قابل قبول هست که دلم پیش خواهرش جای خودش گیر افتاده و هنوز گاهی قلبم از آن حس درد میگیرد.
- اینقدر جسارتت رو تحسین میکنم که هنوز توی روز اول، زنده موندی و داری منو نقد میکنی.
لبخندش عمیقتر شد، کیفش را از شانه برداشت و روی مبل گذاشت، بعد آرام وسط سالن چرخید، انگار میخواست با نگاهش همهچیز را ثبت کند.
من هم بیاختیار نگاهش میکردم؛ نه چون چیزی برای دیدن کم بود، بلکه چون واکنش واقعیاش برایم مهم شده بود.
از آن مهم شدنهای ناخواسته که آدم بعداً به خودش بد و بیراه میگوید، آوا جلوی پنجره ایستاد و دستش را به شیشهی سرد گرفت.
- اینجا... حس خونه واقعی میده.
اینبار دیگر چیزی نگفتم، فقط به پشت سرش نگاه کردم و برای اولین بار از وقتی وارد این ماجرا شده بود، حس کردم شاید این خانه فقط برای او آماده نشده، شاید قرار بود چیزی بیشتر از یک واحد مرتب و تمیز باشد.
و این فکر، بیشتر از هر بحثی، بیشتر از هر بوسهی مزاحم و هر اخم و چشمغرهای، من را به هم ریخت.
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وپانزدهم
هنوز داشتم با نگاهم در و دیوار را بررسی میکردم و مغزم خاطرات را یادآوری میکرد که آوا، انگار که صاحبخانهی دهسالهی اینجا باشد، بیمقدمه رفت سمت راهروی کوچکی که به اتاقها منتهی میشد و با صدایی بلند گفت:
- خب، کدوم اتاق برای منه؟
دنبالش رفتم، سه تا اتاق با اندازههای متفاوت تهِ راهرو هستند.
- سه تا اتاق داریم، ولی...
قبل از اینکه حرفم تمام شود، خودش مثل یک بازرس کارکشته وارد اتاق اول شد. کوچک بود، با یک پنجرهی قدی که رو به خیابان باز میشد.
- این کوچیکه، نورش هم کمه.
بدون اینکه من چیزی بگویم، سراغ اتاق دوم رفت. کمی بزرگتر بود، یک کمد دیواری سرتاسری داشت و کاغذدیواریاش طرح محوی از خطوط هندسی بود.
- این یکی بهتره، ولی... یاسین، چرا اینجا سه تا اتاق داره؟ مگه فقط قرار نبود من و تو باشیم؟
نفسم را با صدا بیرون دادم. میدانستم این لحظه دیر یا زود میرسد و از واکنش او میترسم، شاید نتواند کنار بیاید اما حضور شخص سوم و چهارم برای من و آوایی که نمیتواند سرکشی دخترانه اش را محدود کند از واجبات است.
- ببین، قرار بود بهت بگم، این واحد، خونهی یه پروژهی مشترکه، من و تو تنها نیستیم، دو نفر دیگه هم قراره بهمون اضافه بشن که زن و شوهر هستن.
آوا خشکش زد، برگشت و با چشمهایی که حالا از تعجب گرد شده بود، نگاهم کرد.
- چی؟ یعنی همخونهای داریم؟ اونم دو نفر دیگه؟ من فکر کردم قراره با هم... یعنی
لحنش یکدفعه از آن غرور همیشگی افتاد و به یک سردرگمی بامزه تبدیل شد، تصور اینکه با او بخواهم تنها بمانم برایم کابوس بوده اما او انگار سودای اذیت کردن مرا در سر داشته و حالا رکب خورده است.
- یعنی چی که دو نفر دیگه؟ من با تو هم به زور کنار میام، حالا فکر کن دو نفر دیگه هم باشن اونم مثل تو؛ خونهی پدرت میموندیم که بهتر بود.
خندهی کوتاهی کردم.
- اتفاقاً بودنشون لازمه، برای اینکه کمتر روی مخ هم راه بریم. اون اتاق بزرگ آخری که رو به حیاطه، اتاق اونهاست. دوتا اتاق کوچیکتر هم مال من و تو هست.
آوا با حرص نفسی بیرون داد و رفت سمت اتاق کوچکتر؛ همان که پنجرهاش رو به حیاط بود.
- خب، من این رو برمیدارم. حداقل اگه بقیه رو دیدم، بتونم از پنجره فرار کنم.
سرم را به نشانهی تاسف تکان دادم و نمکی گفتم:
- هرطور راحتی، خانمِ فراری!
به سمت پذیرایی بازگشتم.
- میدونی چی میچسبه؟!
به دیوار تکیهای داد و کنجکاو نگاهم کرد آرام خندیدم و به سمت آشپزخانه اشاره کردم.
- خب، قبل اومدن بچهها، یه چایی میچسبه!
نگاه آوا با تردید به سمت آشپزخانه رفت وبرای اثبات خودش هم شده، برای درست کردن چای پیشقدم شد.
روی مبل نشستم تا کمی از کلافگی و خستگی ذهنم کم کنم، اما صدایی که از آشپزخانه میآمد، بیشتر شبیه صدای افتادن بمب بود تا درست کردن چای ساده!
چند لحظه بعد، صدای بلند آوا را شنیدم:
- یاسین؟
کلافه پاسخ دادم:
- بله؟
- قوری کجاست؟
نقشهی چیدمان آشپزخانه را در ذهنم مرور کردم.
- توی کابینت سمت راسته.
دوباره صدای جابهجا شدن قابلمهها و برخورد فلز با فلز آمد، بعد سکوتی عجیب که نگران کننده بود، کنجکاوانه برخاستم و سمت آشپزخانه رفتم. صحنهای که دیدم، واقعاً دیدنی بود!
آوا ایستاده بود وسط آشپزخانه، در کتری را باز کرده بود و داشت با تعجب چای خشک نگاه میکرد، انگار که دارد یک شیء باستانی را بررسی میکند.
- یاسین... این چای که توش ریختنی نیست؟ مگه اینا رو نباید مثل دمنوش بندازم توی آب جوش؟
به پیشخوان تکیه دادم و با خنده گفتم:
- آوا خانم، تو تا حالا چای درست نکردی؟
صورتیاش کمی گل انداخت، اما هنوز سعی میکرد با اعتمادبهنفس رفتار کند و خودش را از تا نیاندازد.
- خب... همیشه یکی بوده که این کارا رو برام انجام بده. چای کیسهای که دیگه پرسیدن نداره ولی این کیسهای نیست.
نزدیکتر شدم، کتری را از دستش گرفتم و آب کردم.
- تو اگه بخوای با این وضعیت برای اون دو نفر همخونهای چای بیاری، احتمالا اولین روز ورودشون، حکم اخراجت رو امضا میکنن.
آوا نگاهی به کتری و بعد به من کرد، یکدفعه آن نگاه مغرورش تبدیل شد به یک لبخند کج و لوس و گفت:
- خب، اگه انقدر واردی، خودت یادم بدهقرار نیست که همه چیز رو بلد باشم، مگه نه همسر عزیزم؟
دستم را روی شانه کتری گذاشتم و به گاز اشاره کردم.
- نه، قرار نیست. ولی قرار هم نیست خونه رو به آتیش بکشی. ببین... اول شیر گاز، بعد کتری، بعد...
سرم را بلند کردم و دیدم با آن چشمهای درشتش، با دقت و کنجکاوی به دستهای من نگاه میکند. انگار نه انگار که پنج دقیقه پیش میخواست با من بجنگد.
سکوت عجیبی بینمان نشست؛ سکوتی که نه بوی دعوا میداد، نه بوی تنفر بوی چای ایرانی میداد... و شاید، کمی هم بوی یک شروع غیرمنتظره دو نفره!
#زمستان_خونین
#پلات_صد_شانزدهم
- فراتر از تصور -
هنوز در زیبایی خانه غرق بودم و با چشمهایم از دیوارهای روشن، پردههای مرتب و چیدمان تمیز و شیک خانه لذت میبردم که یاسین هوس چای کرد.
در دلم خندهام گرفت؛ واقعا در چنین لحظهای که هنوز دارم با فضای تازه آشنا میشوم، چای خواستن از من کار سادهای نبود.
اصلاً انگار از آن چیزهایی بود که آدم فقط در فیلمها میبیند؛ دختری در خانهای تازه، پسری روبهرویش و وظیفهای به ظاهر معمولی که ناگهان برای من تبدیل به معمایی پیچیده شد.
اولش همه چیز ساده به نظر میرسید، قوری همانجا بود، چای هم توی قوطی فلزی روی کابینت اما وقتی چشمم به آنها افتاد، هرچه در دانستههایم گشتم، چیزی که به کارم بیاید پیدا نکردم.
نه اینکه واقعا ندانم چای چگونه دم میشود، اما آن لحظه، آنقدر ذهنم درگیر فضای خانه، حضور یاسین و حس تازه و عجیبم نسبت به همهچیز بود که مغزم درست کار نمیکرد، انگار یک نفر دکمهی تمرکزم را برداشته بود.
آخر سر، زحمت دم کردن چای افتاد گردن خود یاسین و من، مثل کسی که بخواهد چیزی یاد بگیرد و در عین حال وانمود کند فقط نظارهگر معمولی است، چشم از حرکاتش برنداشتم.
به کابینت کناری تکیه زده و دست به سینه، نگاهش میکردم که با دقت استکانها را از داخل کابینت برمیداشت و در سینی میچید.
حرکاتش آنقدر طبیعی و بیتکلف بود که ناخودآگاه حس کردم انگار این خانه از قبل برای او آشنا بوده است، برای من اما نه من هنوز با هر گوشهاش غریبه بودم.
وقتی کارش تمام شد، استکانها را در سینی گذاشت و نگاهش را به سمت من چرخاند.
نگاهش مثل همیشه آرام بود، اما چیزی در ته آن میدرخشید؛ چیزی که نمیدانستم دقیقاً چیست، اما از جنس همان سکوتهای معناداری بود که آدم را بیدلیل مضطرب میکند.
- به چی انقدر با دقت نگاه میکنی؟!
شانهای بالا انداختم، سعی کردم عادی به نظر برسم، هرچند قلبم کمی تندتر از حد معمول میزد.
- هیچی... فقط چقدر توی کار خونه مهارت داری.
لبخند آرامی زد؛ از همان لبخندهایی که نه پررنگاند و نه نمایشی، اما عجیب روی دل مینشینند.
واکنشهایش از وقتی به این خانه آمده بودیم، عجیب و غریب شده بود، گاهی زیادی آرام، گاهی زیادی مراقب، گاهی هم به طرز غریبی صمیمی و همین بیشتر از هر چیز دیگری ذهنم را درگیر میکرد.
چند ثانیه بعد خودش هم به کابینتهای روبهروی من تکیه داد، حالا فاصلهمان آنقدر کم بود که میتوانستم بوی آشنای عطرش را حس کنم؛ بویی که به شکل عجیبی با فضای خانه آمیخته و ضربان دلم را نامنظمتر میکرد.
- وقتی پسر باشی و سربازی رفته، یه چایی دم کردن رو باید بلد باشی.
با شنیدن این حرف، ناخودآگاه به صورتش نگاه کردم، یعنی باید باور میکردم تمام این مهارتها فقط یادگاری سربازی است؟
نه از مادری به آن کدبانویی؟! بهطرز عجیبی بلد بود؛ انگار کارهای خانه برایش غریبه نبودند، انگار بارها و بارها اینجا بوده، وسط آشپزخانهای ایستاده و همین استکانها را چیده است.
با چشمهایی ریزشده و کمی مشکوک به صورتش خیره بودم که ناگهان صدای زنگ در توجه هر دوی ما را جلب کرد.
قلبم یک لحظه از حرکت ایستاد، نکند مهمانهای ناخوانده؟ یا شاید هم بهتر است بگویم همخانهایهایمان انقدر زود رسیدهاند؟
تکیهام را از کابینت برداشتم و مردد، نگاهم بین راهروی ورودی و یاسین چرخید، او بیدرنگ پیش رفت تا در را باز کند.
چند ثانیه بعد صدای خوشوبش کردنهایشان از ورودی خانه به گوش رسید؛ صداهایی که خبر از ورود چند غریبه به این فضای هنوز ناآشنا میداد.
پشت کانتر ایستادم، دستهایم را بیاختیار در هم گره زدم و با انگشتهایم بازی کردم.
نمیدانستم چرا، اما حس عجیبی زیر پوستم میدوید، چیزی شبیه اضطراب، چیزی شبیه کنجکاوی، و چیزی فراتر از همهشان شاید یک نوع دلشورهی نامشخص که نمیدانم از کجاست.
مردی وارد خانه شد؛ چند صندوق محافظتشده و کارتن بزرگ در دست داشت و نفسنفس میزد.
وقتی مرا دید، کارتنها را روی میز مقابل مبلها گذاشت و همانطور که نفسش را تنظیم میکرد، سلام داد، با زبانی که به سختی از هیجان یا خستگی میچرخید، جواب سلامش را دادم.
اما این تازه شروع ماجرا بود، بعد از او، سه مرد دیگر هم وارد شدند، هرکدامشان چیزی در بغل داشتند؛ از کارتنهای سنگین گرفته تا تجهیزات ریز و درشت، اما مهمترینشان کیسها و مانیتورهای کامپیوتر بود.
خانه، که تا همین چند دقیقه پیش آرام و خلوت بود، یکباره شبیه کارگاه راهاندازی شده بود.
سه مرد هنوز کامل داخل نشده بودند که یاسین همراه با یک خانم به جمعشان پیوست، نگاهم ناخودآگاه روی آن دختر ثابت ماند.
سنش کم به نظر میرسید، چادری است و شال کرمرنگی که از زیر چادرش پیداست، به چهرهاش حالتی مرتب و آرام داده است.
رفتارش آرام و حرفهای بود، اما چیزی در حضورش باعث شد من بیدلیل سفت شوم.
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وهفدهم
سرش را به سمت من چرخاند و خیلی آرام سلام کرد، من هم با بهت پاسخ دادم، اما صدای خودم در گوشم غریب بود.
نمیدانستم چرا، اما همان لحظه حس بدی درونم پیچید نه از خودش، نه از سلامش بلکه از اینکه او کنار یاسین بود.
همین یک جزئیات کوچک، همین حضور ساده، کافی بود تا چیزی در خونم بجوشد؛ حسی تیز، زنانه، ناآشنا و آزاردهنده.
احساس میکردم انگار چیزی درون سینهام آرام آرام جمع میشود، به شکل سنگینی که راه نفس را میگیرد و آدم را وادار میکند بیشتر از حد معمول به یک نفر نگاه کند.
به خودم گفتم شاید بیدلیل است شاید فقط چون او اولین دختری بود که اینطور با یاسین وارد خانه شد من اورا دیدم اما نه... حقیقت چیز دیگری است من دارم ناخواسته حسادت میکنم.
و این حس، از همان لحظهای که چشمم به آن دختر افتاده، مثل شعلهای کوچک درون دلم روشن شد.
دختر سمت اتاق سومی رفت بعد رو به بقیه گفت:
- این میز باید بره توی پذیرایی، کنار دیوار سمت راست بهتر میشه.
صدایش آرام بود، اما لحنش آنقدر مطمئن بود که انگار سالهاست همین کار را انجام میدهد.
دو نفر از مردها فورا دست به کار شدند، یکی از آنها گفت:
- باشه، فقط حواستون به پایهها باشه، نزنن به لبه میز و مبل.
دومی هم در جواب غرغر کوتاهی کرد و هر سه با خنده به سمت اتاقی که از قبل بسته بود، رفتند و فقط یاسین در پذیرایی ماند.
من پشت کانتر ایستادهام و نگاه میکنم،
دستانم هنوز درهم گره خورده اند، قلبم نه آرام میگیرد، نه اجازه میدهد بیتفاوت بمانم.
از داخل اتاق، صدای کشیده شدن پایههای یک میز روی سرامیک آمد، چند لحظه بعد، دو مرد با احتیاط میز بزرگی را بیرون آوردند.
میز پهن و سنگینی بود؛ از آن مدلهایی که معلوم است برای کار جدی و طولانیمدت ساخته شدهاند، نه برای تزئین، سطح چوبیاش برق میزد و پایههای فلزیاش محکم و سرد به نظر میرسد.
یکی از مردها نفسش را بیرون داد و گفت:
- این یکی خیلی سنگینه، مواظب باشین به دیوار نخوره.
یاسین از پشتشان آمد و نگاهی سریع به مسیر حرکتشان انداخت.
- آرومتر... همونجا بذارینش، رو به نور بهتره.
همانطور که دستور میداد، نگاهش برای کسری از ثانیه به سمت من هم آمد، فوری چشم دزدیدم، اما دیر شده بود.
نمیدانستم آن نگاه کوتاه را دیدهام که نه، اما احساسش تا مغزم رسیده است یک حس عجیب، مثل اینکه متوجه حال خرابم شده باشد.
میز را بهآرامی در پذیرایی گذاشتند، جایی درست کنار دیوار، روبهروی پنجرهای بزرگ که نور ملایم روز از آن داخل میریخت.
با همان چند حرکت ساده، فضای پذیرایی شکل دیگری گرفت؛ انگار قرار بود اینجا دیگر فقط اتاقی برای نشستن نباشد، بلکه تبدیل به محیطی برای کار، طراحی یا چیزی شبیه آن شود.
بعد از میز، نوبت بقیه وسایل رسید،
یکی از کارتنها باز شد و از آن یک مانیتور بزرگ بیرون آمد.
پلاستیک محافظش هنوز دورش بود و برق صفحهاش زیر نور میدرخشید.
مردی که آن را آورده بود با احتیاط گذاشتش روی میز و شروع کرد به درآوردن فومها و نایلونها کارتن بعدی باز شد؛ کیس، بعد ماوس، کیبورد، پایهی مانیتور، کابلها، چند محافظ برق و وسایل ریز دیگری که نامشان را نمیدانستم.
همه چیز یکییکی از دل جعبهها بیرون میآمد و روی میز و اطرافش پخش میشد.
من از همانجا نگاه میکردم و هر بار که یکی از آن تجهیزات کنار هم چیده میشد، حس میکردم جای من در این صحنه کمتر و کمتر میشود.
انگار حضور من در این خانه، در کنار یاسین، ناگهان زیر سایهی این دختر و این وسایل کمرنگ شده است.
او اما با آرامش عجیبی کار میکرد خم میشد، چیزی را از داخل جعبه درمیآورد، به یکی از مردها میداد، بعد با دقت چیزی را روی میز تنظیم میکند.
حتی وقتی یاسین چیزی به او گفت، با احترام و لبخند کوتاهی جوابش را داد.
همین لبخند کوتاه، همین تعامل ساده، کافی بود تا چیزی درونم بیشتر قل بخورد احساس کردم انگار باید چیزی بگویم باید از جایم تکان بخورم.
باید نشان بدهم اینجا فقط یک تماشاگر نیستم.
اما نمیدانم چه چیزی نه میتوانم بیدلیل دخالت کنم، نه میتوانستم بگویم که از حضورش کنار یاسین خوشم نیامده است.
پس فقط ایستادم و نگاه کردم.
یاسین خم شد و یکی از کابلها را از دست مرد گرفت.
- اگه اون پریز آزاد باشه، این سمت بهتر جواب میده، اون یکی برای دستگاه پرمصرفتره.
یاسین سری تکان داد و مثل کسی که کاملاً به حرفش اعتماد دارد، مسیر را عوض کرد.
همین اعتماد، همین راحتی در لحنشان، برای من از هر چیزی آزاردهندهتر بود چرا او اینقدر راحت کنار یاسین حرف میزد؟
چرا یاسین با او اینطور بیتکلف برخورد میکند و وقتی من با او صحبت میکنم کلافه میشود؟
چشمانم را ریز میکنم و ناخودآگاه لبم را میگزم از خودم تعجب میکنم من که تا چند دقیقه پیش فقط ناظری خونسرد بودم، حالا مثل کسی شدهام که چیزی از دستش رفته و نمیداند باید چطور آن را پس بگیرد.
انگار نسبت به یاسین احساس مالکیت دارم، شاید باید فقط من با او صحبت کنم، من اورا اذیت کنم و از کلافه بودنش بخندم و این دختر حالا مانع شده است.
دختر در حالی که کابلها را مرتب میکرد، لحظهای نگاهش به من افتاد اینبار لبخندش خیلی محوتر از قبل بود، اما من همان را هم زیادی دیدم.
مثل خاری کوچک زیر پوستم نشست، نگاه را از او گرفتم و به سمت پنجره میچرخم، اما حتی نور هم کمکم نکرد.
حسادت، مثل موجی آرام و بیصدا، از درونم بالا میآمد و هر لحظه بیشتر در جانم جا باز میکرد.
و بدتر از همه این بود که من هنوز نمیخواهم بپذیرم که واقعاً حسادت میکنم.