eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
2هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
- فراتر از تصور - هنوز در زیبایی خانه غرق بودم و با چشم‌هایم از دیوارهای روشن، پرده‌های مرتب و چیدمان تمیز و شیک خانه لذت می‌بردم که یاسین هوس چای کرد. در دلم خنده‌ام گرفت؛ واقعا در چنین لحظه‌ای که هنوز دارم با فضای تازه آشنا می‌شوم، چای خواستن از من کار ساده‌ای نبود. اصلاً انگار از آن چیزهایی بود که آدم فقط در فیلم‌ها می‌بیند؛ دختری در خانه‌ای تازه، پسری روبه‌رویش و وظیفه‌ای به ظاهر معمولی که ناگهان برای من تبدیل به معمایی پیچیده شد. اولش همه چیز ساده به نظر می‌رسید، قوری همان‌جا بود، چای هم توی قوطی فلزی روی کابینت اما وقتی چشمم به آن‌ها افتاد، هرچه در دانسته‌هایم گشتم، چیزی که به کارم بیاید پیدا نکردم. نه اینکه واقعا ندانم چای چگونه دم می‌شود، اما آن لحظه، آن‌قدر ذهنم درگیر فضای خانه، حضور یاسین و حس تازه و عجیبم نسبت به همه‌چیز بود که مغزم درست کار نمی‌کرد، انگار یک نفر دکمه‌ی تمرکزم را برداشته بود. آخر سر، زحمت دم کردن چای افتاد گردن خود یاسین و من، مثل کسی که بخواهد چیزی یاد بگیرد و در عین حال وانمود کند فقط نظاره‌گر معمولی است، چشم از حرکاتش برنداشتم. به کابینت کناری تکیه زده و دست به سینه، نگاهش می‌کردم که با دقت استکان‌ها را از داخل کابینت برمی‌داشت و در سینی می‌چید. حرکاتش آن‌قدر طبیعی و بی‌تکلف بود که ناخودآگاه حس کردم انگار این خانه از قبل برای او آشنا بوده است، برای من اما نه من هنوز با هر گوشه‌اش غریبه بودم. وقتی کارش تمام شد، استکان‌ها را در سینی گذاشت و نگاهش را به سمت من چرخاند. نگاهش مثل همیشه آرام بود، اما چیزی در ته آن می‌درخشید؛ چیزی که نمی‌دانستم دقیقاً چیست، اما از جنس همان سکوت‌های معناداری بود که آدم را بی‌دلیل مضطرب می‌کند. - به چی انقدر با دقت نگاه می‌کنی؟! شانه‌ای بالا انداختم، سعی کردم عادی به نظر برسم، هرچند قلبم کمی تندتر از حد معمول می‌زد. - هیچی... فقط چقدر توی کار خونه مهارت داری. لبخند آرامی زد؛ از همان لبخندهایی که نه پررنگ‌اند و نه نمایشی، اما عجیب روی دل می‌نشینند. واکنش‌هایش از وقتی به این خانه آمده بودیم، عجیب و غریب شده بود، گاهی زیادی آرام، گاهی زیادی مراقب، گاهی هم به طرز غریبی صمیمی و همین‌ بیشتر از هر چیز دیگری ذهنم را درگیر می‌کرد. چند ثانیه بعد خودش هم به کابینت‌های روبه‌روی من تکیه داد، حالا فاصله‌مان آن‌قدر کم بود که می‌توانستم بوی آشنای عطرش را حس کنم؛ بویی که به شکل عجیبی با فضای خانه آمیخته و ضربان دلم را نامنظم‌تر می‌کرد. - وقتی پسر باشی و سربازی رفته، یه چایی دم کردن رو باید بلد باشی. با شنیدن این حرف، ناخودآگاه به صورتش نگاه کردم، یعنی باید باور می‌کردم تمام این مهارت‌ها فقط یادگاری سربازی است؟ نه از مادری به آن کدبانویی؟! به‌طرز عجیبی بلد بود؛ انگار کارهای خانه برایش غریبه نبودند، انگار بارها و بارها اینجا بوده، وسط آشپزخانه‌ای ایستاده و همین استکان‌ها را چیده است. با چشم‌هایی ریزشده و کمی مشکوک به صورتش خیره بودم که ناگهان صدای زنگ در توجه هر دوی ما را جلب کرد. قلبم یک لحظه از حرکت ایستاد، نکند مهمان‌های ناخوانده؟ یا شاید هم بهتر است بگویم هم‌خانه‌ای‌هایمان انقدر زود رسیده‌اند؟ تکیه‌ام را از کابینت برداشتم و مردد، نگاهم بین راهروی ورودی و یاسین چرخید، او بی‌درنگ پیش رفت تا در را باز کند. چند ثانیه بعد صدای خوش‌وبش کردن‌هایشان از ورودی خانه به گوش رسید؛ صداهایی که خبر از ورود چند غریبه به این فضای هنوز ناآشنا می‌داد. پشت کانتر ایستادم، دست‌هایم را بی‌اختیار در هم گره زدم و با انگشت‌هایم بازی کردم. نمی‌دانستم چرا، اما حس عجیبی زیر پوستم می‌دوید، چیزی شبیه اضطراب، چیزی شبیه کنجکاوی، و چیزی فراتر از همه‌شان شاید یک نوع دلشوره‌ی نامشخص که نمی‌دانم از کجاست. مردی وارد خانه شد؛ چند صندوق محافظت‌شده و کارتن بزرگ در دست داشت و نفس‌نفس می‌زد. وقتی مرا دید، کارتن‌ها را روی میز مقابل مبل‌ها گذاشت و همان‌طور که نفسش را تنظیم می‌کرد، سلام داد، با زبانی که به سختی از هیجان یا خستگی می‌چرخید، جواب سلامش را دادم. اما این تازه شروع ماجرا بود، بعد از او، سه مرد دیگر هم وارد شدند، هرکدامشان چیزی در بغل داشتند؛ از کارتن‌های سنگین گرفته تا تجهیزات ریز و درشت، اما مهم‌ترینشان کیس‌ها و مانیتورهای کامپیوتر بود. خانه، که تا همین چند دقیقه پیش آرام و خلوت بود، یک‌باره شبیه کارگاه راه‌اندازی شده بود. سه مرد هنوز کامل داخل نشده بودند که یاسین همراه با یک خانم به جمعشان پیوست، نگاهم ناخودآگاه روی آن دختر ثابت ماند. سنش کم به نظر می‌رسید، چادری است و شال کرم‌رنگی که از زیر چادرش پیداست، به چهره‌اش حالتی مرتب و آرام داده است. رفتارش آرام و حرفه‌ای بود، اما چیزی در حضورش باعث شد من بی‌دلیل سفت شوم.
بریم برای پارت جدید🤏👀
سرش را به سمت من چرخاند و خیلی آرام سلام کرد، من هم با بهت پاسخ دادم، اما صدای خودم در گوشم غریب بود. نمی‌دانستم چرا، اما همان لحظه حس بدی درونم پیچید نه از خودش، نه از سلامش بلکه از این‌که او کنار یاسین بود. همین یک جزئیات کوچک، همین حضور ساده، کافی بود تا چیزی در خونم بجوشد؛ حسی تیز، زنانه، ناآشنا و آزاردهنده. احساس می‌کردم انگار چیزی درون سینه‌ام آرام آرام جمع می‌شود، به شکل سنگینی که راه نفس را می‌گیرد و آدم را وادار می‌کند بیشتر از حد معمول به یک نفر نگاه کند. به خودم گفتم شاید بی‌دلیل است شاید فقط چون او اولین دختری بود که این‌طور با یاسین وارد خانه شد من اورا دیدم اما نه... حقیقت چیز دیگری است من دارم ناخواسته حسادت می‌کنم. و این حس، از همان لحظه‌ای که چشمم به آن دختر افتاده، مثل شعله‌ای کوچک درون دلم روشن شد. دختر سمت اتاق سومی رفت بعد رو به بقیه گفت: - این میز باید بره توی پذیرایی، کنار دیوار سمت راست بهتر می‌شه. صدایش آرام بود، اما لحنش آن‌قدر مطمئن بود که انگار سال‌هاست همین کار را انجام می‌دهد. دو نفر از مردها فورا دست به کار شدند، یکی از آن‌ها گفت: - باشه، فقط حواستون به پایه‌ها باشه، نزنن به لبه میز و مبل. دومی هم در جواب غرغر کوتاهی کرد و هر سه با خنده به سمت اتاقی که از قبل بسته بود، رفتند و فقط یاسین در پذیرایی ماند. من پشت کانتر ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم، دستانم هنوز درهم گره خورده اند، قلبم نه آرام میگیرد، نه اجازه می‌دهد بی‌تفاوت بمانم. از داخل اتاق، صدای کشیده شدن پایه‌های یک میز روی سرامیک آمد، چند لحظه بعد، دو مرد با احتیاط میز بزرگی را بیرون آوردند. میز پهن و سنگینی بود؛ از آن مدل‌هایی که معلوم است برای کار جدی و طولانی‌مدت ساخته شده‌اند، نه برای تزئین، سطح چوبی‌اش برق می‌زد و پایه‌های فلزی‌اش محکم و سرد به نظر می‌رسد. یکی از مردها نفسش را بیرون داد و گفت: - این یکی خیلی سنگینه، مواظب باشین به دیوار نخوره. یاسین از پشتشان آمد و نگاهی سریع به مسیر حرکتشان انداخت. - آروم‌تر... همون‌جا بذارینش، رو به نور بهتره. همان‌طور که دستور می‌داد، نگاهش برای کسری از ثانیه به سمت من هم آمد، فوری چشم دزدیدم، اما دیر شده بود. نمی‌دانستم آن نگاه کوتاه را دیده‌ام که نه، اما احساسش تا مغزم رسیده است یک حس عجیب، مثل اینکه متوجه حال خرابم شده باشد. میز را به‌آرامی در پذیرایی گذاشتند، جایی درست کنار دیوار، روبه‌روی پنجره‌ای بزرگ که نور ملایم روز از آن داخل می‌ریخت. با همان چند حرکت ساده، فضای پذیرایی شکل دیگری گرفت؛ انگار قرار بود اینجا دیگر فقط اتاقی برای نشستن نباشد، بلکه تبدیل به محیطی برای کار، طراحی یا چیزی شبیه آن شود. بعد از میز، نوبت بقیه وسایل رسید، یکی از کارتن‌ها باز شد و از آن یک مانیتور بزرگ بیرون آمد. پلاستیک محافظش هنوز دورش بود و برق صفحه‌اش زیر نور می‌درخشید. مردی که آن را آورده بود با احتیاط گذاشتش روی میز و شروع کرد به درآوردن فوم‌ها و نایلون‌ها کارتن بعدی باز شد؛ کیس، بعد ماوس، کیبورد، پایه‌ی مانیتور، کابل‌ها، چند محافظ برق و وسایل ریز دیگری که نامشان را نمی‌دانستم. همه چیز یکی‌یکی از دل جعبه‌ها بیرون می‌آمد و روی میز و اطرافش پخش می‌شد. من از همان‌جا نگاه می‌کردم و هر بار که یکی از آن تجهیزات کنار هم چیده می‌شد، حس می‌کردم جای من در این صحنه کمتر و کمتر می‌شود. انگار حضور من در این خانه، در کنار یاسین، ناگهان زیر سایه‌ی این دختر و این وسایل کمرنگ شده است. او اما با آرامش عجیبی کار می‌کرد خم می‌شد، چیزی را از داخل جعبه درمی‌آورد، به یکی از مردها می‌داد، بعد با دقت چیزی را روی میز تنظیم می‌کند. حتی وقتی یاسین چیزی به او گفت، با احترام و لبخند کوتاهی جوابش را داد. همین لبخند کوتاه، همین تعامل ساده، کافی بود تا چیزی درونم بیشتر قل بخورد احساس کردم انگار باید چیزی بگویم باید از جایم تکان بخورم. باید نشان بدهم اینجا فقط یک تماشاگر نیستم. اما نمی‌دانم چه چیزی نه می‌توانم بی‌دلیل دخالت کنم، نه می‌توانستم بگویم که از حضورش کنار یاسین خوشم نیامده است. پس فقط ایستادم و نگاه کردم. یاسین خم شد و یکی از کابل‌ها را از دست مرد گرفت.
- اگه اون پریز آزاد باشه، این سمت بهتر جواب می‌ده، اون یکی برای دستگاه پرمصرف‌تره. یاسین سری تکان داد و مثل کسی که کاملاً به حرفش اعتماد دارد، مسیر را عوض کرد. همین اعتماد، همین راحتی در لحنشان، برای من از هر چیزی آزاردهنده‌تر بود چرا او این‌قدر راحت کنار یاسین حرف می‌زد؟ چرا یاسین با او این‌طور بی‌تکلف برخورد می‌کند و وقتی من با او صحبت می‌کنم کلافه می‌شود؟ چشمانم را ریز میکنم و ناخودآگاه لبم را میگزم از خودم تعجب میکنم من که تا چند دقیقه پیش فقط ناظری خونسرد بودم، حالا مثل کسی شده‌ام که چیزی از دستش رفته و نمی‌داند باید چطور آن را پس بگیرد. انگار نسبت به یاسین احساس مالکیت دارم، شاید باید فقط من با او صحبت کنم، من اورا اذیت کنم و از کلافه بودنش بخندم و این دختر حالا مانع شده است. دختر در حالی که کابل‌ها را مرتب می‌کرد، لحظه‌ای نگاهش به من افتاد این‌بار لبخندش خیلی محوتر از قبل بود، اما من همان را هم زیادی دیدم. مثل خاری کوچک زیر پوستم نشست، نگاه را از او گرفتم و به سمت پنجره میچرخم، اما حتی نور هم کمکم نکرد. حسادت، مثل موجی آرام و بی‌صدا، از درونم بالا می‌آمد و هر لحظه بیشتر در جانم جا باز می‌کرد. و بدتر از همه این بود که من هنوز نمی‌خواهم بپذیرم که واقعاً حسادت می‌کنم.
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‹ بیمارفقط‌درطلب‌لطف‌طبیب‌است مامنتظرنسخه‌‌ی‌درمانِ‌حسینیم❤️‍🩹:)!'›
❌🔥 نفسم تنگ شده بود.. باورم نمیشد بعداز مرگ مامان بخوان این بلاها رو سرم بیارن... نمی‌خواستم با بهادر عیاش که پسر عموم بود ازدواج کنم، اما میخواستن از طریق هانیه، خواهر کوچولوم تحت فشارم بذارن تا قبول کنم.چقدر زن عمو و اعظم کتکم زده بودن... با دردپهلوم به سمت اتاق نمورمون رفتم و باجای خالی هانیه به وحشت افتادم ...دویدم تو کوچه اما کسی نبود.داشتم از حال میرفتم که با دیدن ارمیا یه امید تو دلم روشن شد.دوست برادرم و تنها پسر یوسف خان! نگاهش پر از دلسوزی بود. _هادیه!...چرا به این روز افتادی! از سر و وضع آشفته ام خجالت کشیدم...اما الان فرصت خجالت کشیدن نبود. _کمکم کن، بابام دیشب اینجا بود، هانیه رو دزدیده...اگه کمکم کنی، قبول میکنم باهات ازدواج کنم...اما نمی‌دونستم چه سرنوشتی با این شرط در انتظارمه . . .😱🔞🔥 https://eitaa.com/joinchat/2816803398C419060fbd8 ❗️
من هادیه‌ام... بعداز فوت مادرم سرپرست خواهر دوساله ام شدم!مدت ها بود توسط خانواده‌ی عموم مورد آزار قرار می‌گرفتم و به خاطر اینکه سرپرستی خواهرم رو ازم نگیرن تحمل میکردم.تا اینکه یه روز بابای معتادم، بعد از مدت ها پیداش شد و هانیه رو دزدید... فکر میکردم دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم، اما تازه ماجرای زندگی من شروع شده بود . . .🚷🔥 شروع فصل سوم رویای سبز https://eitaa.com/joinchat/2816803398C419060fbd8