- اگه اون پریز آزاد باشه، این سمت بهتر جواب میده، اون یکی برای دستگاه پرمصرفتره.
یاسین سری تکان داد و مثل کسی که کاملاً به حرفش اعتماد دارد، مسیر را عوض کرد.
همین اعتماد، همین راحتی در لحنشان، برای من از هر چیزی آزاردهندهتر بود چرا او اینقدر راحت کنار یاسین حرف میزد؟
چرا یاسین با او اینطور بیتکلف برخورد میکند و وقتی من با او صحبت میکنم کلافه میشود؟
چشمانم را ریز میکنم و ناخودآگاه لبم را میگزم از خودم تعجب میکنم من که تا چند دقیقه پیش فقط ناظری خونسرد بودم، حالا مثل کسی شدهام که چیزی از دستش رفته و نمیداند باید چطور آن را پس بگیرد.
انگار نسبت به یاسین احساس مالکیت دارم، شاید باید فقط من با او صحبت کنم، من اورا اذیت کنم و از کلافه بودنش بخندم و این دختر حالا مانع شده است.
دختر در حالی که کابلها را مرتب میکرد، لحظهای نگاهش به من افتاد اینبار لبخندش خیلی محوتر از قبل بود، اما من همان را هم زیادی دیدم.
مثل خاری کوچک زیر پوستم نشست، نگاه را از او گرفتم و به سمت پنجره میچرخم، اما حتی نور هم کمکم نکرد.
حسادت، مثل موجی آرام و بیصدا، از درونم بالا میآمد و هر لحظه بیشتر در جانم جا باز میکرد.
و بدتر از همه این بود که من هنوز نمیخواهم بپذیرم که واقعاً حسادت میکنم.
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‹ بیمارفقطدرطلبلطفطبیباست
مامنتظرنسخهیدرمانِحسینیم❤️🩹:)!'›
#ســـرنـــوشـــت_واقـــعــــی❌🔥
نفسم تنگ شده بود.. باورم نمیشد بعداز مرگ مامان بخوان این بلاها رو سرم بیارن... نمیخواستم با بهادر عیاش که پسر عموم بود ازدواج کنم، اما میخواستن از طریق هانیه، خواهر کوچولوم تحت فشارم بذارن تا قبول کنم.چقدر زن عمو و اعظم کتکم زده بودن... با دردپهلوم به سمت اتاق نمورمون رفتم و باجای خالی هانیه به وحشت افتادم ...دویدم تو کوچه اما کسی نبود.داشتم از حال میرفتم که با دیدن ارمیا یه امید تو دلم روشن شد.دوست برادرم و تنها پسر یوسف خان! نگاهش پر از دلسوزی بود.
_هادیه!...چرا به این روز افتادی!
از سر و وضع آشفته ام خجالت کشیدم...اما الان فرصت خجالت کشیدن نبود.
_کمکم کن، بابام دیشب اینجا بود، هانیه رو دزدیده...اگه کمکم کنی، قبول میکنم باهات ازدواج کنم...اما نمیدونستم چه سرنوشتی با این شرط در انتظارمه
. . .😱🔞🔥
https://eitaa.com/joinchat/2816803398C419060fbd8
#محدودیتدرعضویتوجوددارد❗️
من هادیهام... بعداز فوت مادرم سرپرست خواهر دوساله ام شدم!مدت ها بود توسط خانوادهی عموم مورد آزار قرار میگرفتم و به خاطر اینکه سرپرستی خواهرم رو ازم نگیرن تحمل میکردم.تا اینکه یه روز بابای معتادم، بعد از مدت ها پیداش شد و هانیه رو دزدید... فکر میکردم دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم، اما تازه ماجرای زندگی من شروع شده بود . . .🚷🔥
شروع فصل سوم رویای سبز
https://eitaa.com/joinchat/2816803398C419060fbd8