#روایت_جانسوز
#بخشاول
« در کربلا جز خون، آبی نخواهد بود.»
پس از طی مسیر طولانی و سخت، از مکه به سمت کوفه، در دل بیابانی سوزان و خشک به نام نینوا آرام گرفت. دشت وسیع و بیانتها که زیر آسمان کبود گسترده بود، با خاکی تیره و سنگلاخی، هیچ نشانهی زندگی و آب نداشت. نسیمی گرم و همراه با گرد و خاک، بر تن خسته اهل بیت میوزید و سایهای کمرمق از نخلها در دوردست، تنها یادآور کوفه و آبی بود که هر روز منتظر آن بودند.
اما این سکوت شکننده ناگهان با صدای فرمان آسمانی امام(ع) شکست. «توقف!»
این کلمهای بود که چون تیری از دل امید و ناامیدی عبور کرد و کودکان تشنه، زنان نگران و مردان خسته را به مکث واداشت. چشمهای پاک کودکان به سوی کوفه دوخته بود؛ کوفهای که وعدههایش اکنون چون خوابهای پریشان، بیرحمانه در دوردستها محو میشد.
در این لحظه حساس، حر بن یزید ریاحی، سردار لشکر دشمن، با چهرهای گرفته و دلی پر از شک و دودلی جلو آمد. زرهی سنگین و براقش در خورشید تیز نینوا میدرخشید و پاهایش بر خاک خشک و بیرحم فرو میرفت. با صدایی که لرزش در آن بود، گفت: «یا اباعبدالله، عبیدالله بن زیاد دستور داده است که راه را بر تو ببندم و از رسیدن به کوفه جلوگیری کنم.»
امام حسین(ع) با قدمهایی آرام اما استوار از مرکب فرود آمد. قامت رعنایش چون کوهی استوار در میان این توفان ظلم و تاریکی ایستاده بود. چشمان نافذ و سرشار از اندوهش به سوی حر دوخته شد و با صدایی رسا و حزنآلود پرسید: «ثَكَلَتكَ أُمُّك! مادرت به عزایت بنشیند، چه میخواهی؟ آیا جز این است که میخواهی مرا بکُشی و به دوزخ بپیوندی؟»
حر که در نگاه امام(ع) نوری از حقیقت و پاکی میدید، زیر بار این عشق و ایستادگی خم شد و در حالی که در درون خود میجنگید، با صدایی لرزان پاسخ داد: «اگر کسی جز تو از مادرم یاد میکرد، زبانم به نفرین او گشوده میشد. اما تو، ای پسر فاطمه(س)، به خدا سوگند، جز به نیکوترين نامها از مادرم یاد نخواهم کرد.» این کلمات، باری سنگین از روی دوش حر برداشت، ولی گناه و درد انتخابهای اشتباه، همچنان سنگینی میکرد.
امام(ع) دوباره سوار بر مرکب شد اما هنگامی که خواست به حرکت درآید، اسب وفادارش نپذیرفت. سمهایش بر زمین کوبید و نعرهای کشید که گویی فریاد میزد: «مولای من، تقدیرت اینجا رقم خورده است!» بار دیگر تلاش کردند تا اسب را به حرکت وادارند؛ اما همهی تلاشها بینتیجه بود. حیوانات بارکش نیز بیتاب و سرکش شدند، گویی زمین نینوا، با بندهای نامرئی آنان را به بند کشیده بود. امام(ع) با صدای آرام و در عین حال استوار فرمود: «هنا نَحِلّ و هنا نُسفَك دماؤنا. اینجا فرود آییم، اینجاست که خونهایمان بر زمین ریخته خواهد شد.»
زینب کبری(س) با گامهایی لرزان ولی با ارادهای آهنین پیش آمد. چهرهاش رنگ باخته و صدایش از غمی عمیق لبریز بود: «برادرم! این خاک نفرین شده را ترک کن! نیرنگ ابن زیاد آشکار است و جز به خون، چیزی در انتظارمان نیست.»
امام(ع) دست پرمحبتش را بر شانه خواهر گذاشت و با صدایی پر از اندوه گفت: « نور دیدهام، اُمسلمه از پیامبر(ص) نقل کرده که روزی در این سرزمین فرود خواهی آمد و این خاک را به من نشان داد و چنان گریست که زمین از اشکهایش تر شد. اینجا مَصرَعُ الحسین است، اینجا جایی است که خون ما به زمین خواهد ریخت.»
باد، خاک و شنهای سرخ را بر دامن زینب(س) پاشید و صحرا گویی نخستین اشکهای خود را برای فرزندان پاک حسین(ع) در سکوت میریخت. سکوتی که حامل نوای اندوه و مصیبتی بود بیپایان، نشانهی آغاز روزهایی که تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد.
هدایت شده از کانال حسین دارابی
هنوز هم جای دختر سه ساله رو شونه علمداره
#حسین_دارابی | عضوشوید 👇
http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0