هدایت شده از کانال حسین دارابی
هنوز هم جای دختر سه ساله رو شونه علمداره
#حسین_دارابی | عضوشوید 👇
http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0
هدایت شده از شَحـاتُ العِراق||شَمـسُ القُراء
تازه منـتشرشده حاج حــامد✨
@hamed_hilou
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
#روایت_جانسوز #بخشاول « در کربلا جز خون، آبی نخواهد بود.» پس از طی مسیر طولانی و سخت، از مکه ب
#روایت_جانسوز
#بخشدوم
«اشکهای رقیه فراتهایی بودن که تاریخ به کامش نرسید»
آیا خورشید دلش نمیسوزد؟ چگونه است که بیمهابا میتابد بر زمینی که تشنگی در رگهایش میدود؟ مگر نمیبیند اهل بیت، تفتیده و لبخشکیدهاند؟ مگر نمیداند آب، در فرات جاریست اما دستان آنان از آن کوتاه؟
میان خارهای سوزندهی صحرا، کودکانه میپرد، میدود، گاه نقش زمین میشود اما باز برمیخیزد؛ چیزی در دل این دختر سهساله را روشن نگاه داشته، نگاهی است که از دور میتابد، نگاه عمو عباس!
تن تبدارِ برادر، سجاد، گاه از حال میرود؛ دخترک، با آن قامت کوچکش، چون پروانهای گرد خیمهی عمه و بستر برادر میچرخد؛ آرام و بیصدا، نگران و صبور... آنگاه که دلش لحظهای قرار مییابد، علیاکبر میآید، برای لحظاتی جای خالی سجاده را پر کند.
امّا باز هم، باز هم نگاه رقیه دوخته است به قامت رشید عمویش؛ انگار اگر عمو عباس نباشد، خیمهگاه را تکیهگاهی نمیماند.
نه فقط نگاه دخترک، که نگاه عمهام نیز بر اوست؛ آن هنگام که گام برمیدارد و زمین در زیر پایش میلرزد.
آنگاه که نگاه میافکند و لشکر دشمن را لرزه میگیرد. رقیه، همین دختر سهساله، به چنین عمویی میبالد.
او دیده است، آنگاه که حرارتِ دوزخگون نینوا تنها را میسوزاند و لبها را به ترک میکشاند، عمویش عباس، در کنار فرات ایستاده.
نگاهش را بر آب روان میدوزد؛ نگاهی که پر از حسرت است و درد در آن جولان میدهد.
اما همین که دستان نحیف رقیه در دستان پرصلابت عمو جای میگیرد، لبخندی مهمان چهرهاش میشود.
شب در صحرا آرام میخزد. ماه، با ناز، خود را به میان آسمان میکشد تا ظلمت را بشکافد و راه را روشن کند.
عمو عباس، رقیه را بر زانوانش مینشاند، دستانش را چون سپری دور او حلقه میزند، و هردو با هم به آسمان چشم میدوزند.
چشمان رقیه میان ماه و عمویش در حرکت است.
ماه، صورت عمو را در آغوش میگیرد، و رقیه در دل زمزمه میکند:
«ماه هم در برابر چهرهات کمنور است، عموجان.»
دل رقیه به بودن عمو گرم است.
میداند تا او هست، بابا حسین تنها نیست، معجرِ عمه زینب بینگهبان نیست.
میداند نگاه حرامیان جرأت نزدیک شدن به خیمه را نخواهد داشت.
اما آن لحظه که اسبِ پدر ایستاد... دخترک هراسان شد.
چرا عمویش نیامد؟
چرا از آن هنگام که برای آوردن آب رفت، بازنگشت؟ چرا قامت پدر خم شده؟ چرا عمه بیتاب است و مویه میکند؟
دست عمه را رها میکند، خود را به پای اسب پدر میرساند.
او را از زین پایین میآورد، در آغوشش میگیرد و این آخرین بار است که سر بر سینهی پدر میگذارد.
پدر، با چشمانی اشکبار، دست دختر را بوسهباران میکند؛ این آخرین بار است که دست رقیه در دست پدر است.
آنجا امام، سر دختر را بر زانو میگذارد؛ سالی نگذشته، در شام، رقیه سر پدر را بر زانو میگذارد و با نجوایی مادرانه، قربانصدقهاش میرود.
پدر به میدان میرود. یک بار... بازمیگردد.
بار دوم... باز هم میآید.
بار سوم است که میرود، و دل کوچک رقیه تنگتر میشود.
انگار که فهمیده باشد این، آخرین رفتن است. بیبازگشتترین رفتن!
بیتابیهایش در آغوش عمه فریاد میکشد.
عمه بر فراز تپهای ایستاده است، نمیگذارد دخترکان به میدان نزدیک شوند.
خود نظارهگر آن محشر عظیم است.
رقیه اشتیاق دیدن پدر دارد، اما تنها لحظهای مینگرد.
میبیند عمه بر سر میزند، نوای «وا محمدا» سر میدهد،
بر زمین میافتد، برمیخیزد، میدود.
چندی بعد، ذوالجناح بیسوار، با زین خونآلود، به خیمهگاه بازمیگردد.
زنان بر صورت و سر خود میزدند، میدانند دیگر خیمهگاه تاب نمیآورد، معجرها در خطرند، حملهی لشکر برای غارت، نزدیک است.
رقیه میخواهد از دامان سکینه رها شود، میخواهد خود را به پیکر پدر برساند؛ اما دستی پست، دستی حرام، برای دریدن گوشهایش میآید.
عمهها، زینب و اُمکلثوم زنان و کودکان را گرد میآورند.
رقیه، گوشهای پارهپارهاش در خون غلتیدهاند، چشمانش سیاهی میروند، تنها تکیهگاهش دستان لرزان عمه است.
سجاد هنوز در خیمه است؛ اما نه، دیگر او نیز را بستهاند، با دستان در زنجیر، از خیمه بیرون میآید.
دل رقیه آوار میشود؛ نه آغوش پدری مانده، نه سایهی عمویی، نه تبسمی از برادری!
دلش میخواهد در نخلستانهای کوفه، روی پای عمه بنشیند، موهایش را شانه بزند، عمو شمشیر بزند و رقیه ذوق کند.
اما اکنون، تنها شمر است و حرمله، و نه از علیاصغر خبری هست، نه از نگاه بابا... صدای گریهاش در خیمه نمیپیچد، آتش همهجا را بلعیده است.
نویسندگان: عطرین و حانیا🥀⛓️💥•'٠.`
هدایت شده از شَحـاتُ العِراق||شَمـسُ القُراء
تازه منتشرشده حاج حامد✨
@hamed_hilou