هدایت شده از شَحـاتُ العِراق||شَمـسُ القُراء
تازه منتشرشده حاج حامد✨
@hamed_hilou
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
#روایت_جانسوز #بخشدوم «اشکهای رقیه فراتهایی بودن که تاریخ به کامش نرسید» آیا خورشید دلش نمیس
کپی از این روایات بدون ذکر منبع حرام شرعی است✅
هدایت شده از شَحـاتُ العِراق||شَمـسُ القُراء
استــوری سیــد الان✨
@hamed_hilou
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
#روایت_جانسوز #بخشدوم «اشکهای رقیه فراتهایی بودن که تاریخ به کامش نرسید» آیا خورشید دلش نمیس
#روایت_جانسوز
#بخشسوم
«اشکهای زینب، صدای بیزبان تاریخ شد»
خورشید بر فرازِ کربلا همچون گویِ آتشینی میسوخت، گویی آسمان نیز از فرطِ اندوه، رنگ به رخسار نداشت. جوانانِ بنیهاشم یکیپسازدیگری به میدان میرفتند و با سینهای فراخ، شهادت را در آغوش میکشیدند. خاکِ داغِ نینوا، تشنهٔ قطرهقطره خونهایی بود که بیگناه بر سینهاش میریخت. صحرا گلگون شده بود؛ گویی بهارِ عاشورا نه با گل، که با شقایقهای سرخِ شهادت شکفته بود.
مادرانِ داغدیده، بر پیکرِ فرزندانِ شهیدشان زانو زده بودند. نالههایشان با نسیمِ گرمِ صحرا درمیآمیخت و مرثیههای سوزناکشان، آسمان را میشکافت. کربلا بهراستی سرزمینِ حزن و اندوه شده بود؛ همان که مولایش از آغاز پیشبینی کرده بود.
در خیمهٔ امام، سکوتِ سنگینی حکمفرما بود. حضرت زینب(س) با وقاری آمیخته به اندوه، نشسته بود. فرمود تا عون و محمد را نزد او آورند؛ میخواست برای آخرین بار چهرهٔ پسرانش را ببیند، دستِ مادرانه بر سروصورتشان بکشد و وداعی کوتاه داشته باشد. همانگونه که پیشازاین، علیاکبر(ع) را در آستانهٔ رفتن به میدان نگریسته بود؛ آنگاه که قامتِ رشیدش را میدید و بغض، گلویش را میفشرد.
پسران، با ادب و فروتنی وارد خیمه شدند. نگاهِ زینب(س) به چهرههایشان دوخته شد؛ گویی میخواست تمامِ وجودشان را یکبار دیگر در دل بسپارد. یادِ روزهایی افتاد که مادرشان، فاطمهٔ زهرا(س)، با دستانِ مهربانش موهای حسنین(ع) را شانه میزد و با وجودِ دردِ پهلویش، لبخندی بر لب داشت. حالا، او وارثِ همان مادر بود؛ امّا اینبار، دردِ جسمی در کار نبود... اینجا، روح بود که میسوخت.
زینب(س) لحظهبهلحظه بیشتر درمییافت که برادرش، امام حسین(ع)، چگونه در تنهاییِ خود فرومیریزد. خیمهها یکیپسازدیگری خالی میشدند و یادِ آنانی که شبِ پیش از میدان گریخته بودند، همچون خاری در دلش فرو رفته بود. دستانش را بر چهرهٔ عون و محمد کشید؛ رختِ رزمشان را مرتب کرد و بر قامتِ بلند و استوارشان قربانِ صدقه رفت. امّا در چشمانِ پسرانش، ذرّهای بیقراری ندید... گویی مشتاقانه به استقبالِ شهادت میرفتند؛ میخواستند تا به علیاکبر(ع) بپیوندند و زیرِ سایهٔ مهرِ مادربزرگ، فاطمهٔ زهرا(س)، آرام گیرند.
بیتابی، اینبار تنها سهمِ زینب(س) بود. نه از جانِ خود میترسید، نه از تیغِ دشمن؛ بلکه نگرانِ طفلی بود که دیگر حتّی توانِ گریه نداشت. نگاهش به لبهای خشکیدهٔ دخترانِ برادرش افتاد و سپس به لبهای ترکخوردهٔ پسران خود... یادِ آن لحظه افتاد که علیاکبر(ع) از میدان بازگشت و از تشنگیِ جانکاهش شکایت کرد و امام، در برابرِ او شرمسار شد.
عون و محمد با شور و شجاعت، از رزمی که در پیش داشتند سخن گفتند. رجزهای حماسیشان چنان دلنشین بود که ناخودآگاه، دلِ مادر را گرم میکرد. دلش میخواست خود، شاهدِ رجزخوانیِ پسران در میدان باشد. سرانجام، اذنِ رفتن گرفتند و بر مرکبهایشان سوار شدند؛ گویی نه بر اسب، که بر بالِ فرشتگان تکیه زده بودند.
آنچنان تیزتک و ماهرانه بهسوی میدان شتافتند که گویی باد، پیشاپیشِ آنان میدوید. خاکِ صحرا از تاختِ سوارانِ خدا به آسمان برخاست و نگاهِ تحسینآمیزِ امام، چون خورشیدی بر چهرههایشان تابید. زینب(س) بر بلندای تپهای ایستاد و صحنه را نظاره کرد. دلش میخواست فریاد بزند: «قربانتان بروم، ای فرزندانم!»
در میدان، شمشیرزنانِ خدا، دشمن را به ستوه آورده بودند. هر ضربتشان، یادآورِ هنرنماییهای پدرِ بزرگوارشان، حیدرِ کرّار بود. گویی عباس(ع) خود، شمشیرزنی را به ایشان آموخته بود؛ همانکه دشمن را لرزه بر اندام میانداخت.
امّا جنگ، نابرابر شد... اسبانِ پاکیزهشان هدفِ تیرهای خنجرگونِ دشمن قرار گرفت و دو برادر، بیمرکب بر زمین افتادند. زینب(س) فهمید که دیگر پایان نزدیک است. اینبار نوبتِ او بود تا شهادتِ پسرانش را به تماشا بنشیند. با اینهمه، خود را به خیمه رساند؛ با وقار و استواری که تنها بانویِ کربلا از عهدهاش برمیآمد.
در خلوتِ خیمه، نجواکنان دعا میخواند و آیاتِ قرآن را زمزمه میکرد که ناگاه، صدای شیونِ اهلِ بیت بلند شد. دلش لرزید... میخواست بیرون برود و پیکرِ چاکچاکِ پسرانش را در آغوش بفشارد. امّا مگر لیلا بود که آغوشش را برای علیاکبر(ع) باز کند؟ او خود، علیاصغر(ع) را در آغوش گرفته بود و مادرانه فریاد زده بود.
بیرون رفتنش شاید برادر را شرمنده میکرد... شاید امام را در برابرِ چشمهایش خجل میساخت. پس خود را لعنت کرد که مبادا سببِ شرمساریِ برادر شود. در سکوتِ خیمه، مرثیه خواند و اشکهایش را از همگان پنهان کرد. داغی دیگر بر دلِ پارهپارهاش نشست... امّا در ژرفای قلبش میدانست: پسرانش نه فداییِ برادر، که فداییِ امامِ زمانِ خویش شدهاند.
و اینگونه، زینبِ کربلا، بارِ سنگینترین داغها را نیز با سکوتی آسمانی تحمّل کرد.
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
#روایت_جانسوز #بخشسوم «اشکهای زینب، صدای بیزبان تاریخ شد» خورشید بر فرازِ کربلا همچون گویِ
#روایت_جانسوز
#بخشچهارم
«لحظه ای درنگ کرد، بر لبهی تیغ سرنوشت؛ قرن ها ماندگار شد»
در ژرفای وجودش، طوفانی از تضادها میغرید. نمیدانست چه کینهای در دلش علی را نشانه رفته بود که امروز میبایست به آل علی پشت کند. چشمانش، مانند پرندهای زخمی، بین صفوف سپاهیان خود و لشکر اندک حسین میگشت. بارها و بارها شمارهشان را شمرد، گویی میخواست با این حسابگری، پاسخی برای پرسشهای بیپاسخش بیابد.
چرا آب را بر روی خاندان پیامبر بست؟ به چه بهایی در این سپاه شیطانصفت باقی مانده بود؟ چگونه شد که پشت به پسر زهرا کرد؟ هرگز گمان نمیبرد عمر بن سعد تا این حد پست شود و با امام چنین رفتاری کند. دنیا در چشمانش تیره و تار شد، گویی پردهای از ظلمت بر دیدگانش افتاده بود. گامبهگام از صفوف سپاه فاصله گرفت و به سوی خیمهگاه حسین رفت.
فرماندهان لشکر فریاد زدند، تهدید کردند، التماس کردند. تیراندازان تیر انداختند، اما گویی حر در هالهای از نور گام برمیداشت. تیرها به او نمیرسیدند. سرانجام، در برابر خیمهگاه ایستاد. امام، کنار زینب ایستاده بود، چهرهاش آرام و آسمانی. حر مانند برگ رقصانی که از شاخهای جدا شود، به زمین افتاد. اشکهایش چون رودی خروشان بر گونههای خشکیدهاش جاری شد.
«فکر نمیکردم... فکر نمیکردم عمر بن سعد پیشنهاد تو را رد کند.» زمزمهاش لرزان بود.
«اگر توبه کنم... آیا توبهام پذیرفته است؟»
خود را پیشکش کرده بود، قربانیای برای آستان حسین. امام، از همان روز نخست، گویی در ژرفای روح حر چیزی دیده بود که به او اذن میدان داد. حر خود خواسته بود که نخستین فدایی امام باشد.
در میدان نبرد، لشکریان دشمن به هراس افتادند. چگونه باید با فرمانده پیشین خود میجنگیدند؟ برخی شمشیرها را بر زمین نهادند و عقب کشیدند. حر رجز خواند، از خیانت خویش گفت، از ندامت بیپایانش. عمر بن سعد لرزید؛ میدانست اگر حر ادامه دهد، نیمی از سپاهش به اردوی حسین خواهند پیوست. پس فریاد زد و شمشیرزنان حرفهایاش را به میدان فرستاد.
حر، چون شیرِ رها شده از قفس، میان دشمنان حلقه زد. هر ضربهاش عاشقانه بود، هر حرکتش سرشار از عشق به حسین. اما تیری از غیب آمد و سینهاش را شکافت. پس از نبردی جانسوز، بر خاک افتاد. پیکرش را یاران حسین به سرعت از میدان برگرفتند؛ نمیخواستند حتی ذرهای از وجودش به دست دشمن بیفتد.
او را نزد امام آوردند. همان امامی که هشت روز پیش، حر بر خاندانش آب را بسته بود. حر، سرشار از شرم، چشمانش را به زمین دوخت. اما ناگهان گرمای دستانی را بر صورتش احساس کرد. دستانی که روزی در دست پیامبر بود، روزی بر سر زهرا کشیده شد، و امروز بر چهرهی اشکبار حر جاری گشت.
چه میخواست دیگر؟
آری، همان روز که از قصر ابن زیاد بیرون آمد، نغمهای شنید؛ نوایی که بهشت را به او مژده میداد. اما خوب میدانست که جنگ با پسر پیامبر، راه به جهنم است. در آن لحظه که از لشکر عمر بن سعد جدا شد، خود را میان بهشت و دوزخ یافت... سرانجام، به سوی بهشت تاخت.
و امروز، در آغوش حسین بن علی، به بهشت رسید.
نویسندگان: عطرین و حانیا🥀⛓️💥•'٠.`