[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
#روایت_جانسوز #بخشسوم «اشکهای زینب، صدای بیزبان تاریخ شد» خورشید بر فرازِ کربلا همچون گویِ
#روایت_جانسوز
#بخشچهارم
«لحظه ای درنگ کرد، بر لبهی تیغ سرنوشت؛ قرن ها ماندگار شد»
در ژرفای وجودش، طوفانی از تضادها میغرید. نمیدانست چه کینهای در دلش علی را نشانه رفته بود که امروز میبایست به آل علی پشت کند. چشمانش، مانند پرندهای زخمی، بین صفوف سپاهیان خود و لشکر اندک حسین میگشت. بارها و بارها شمارهشان را شمرد، گویی میخواست با این حسابگری، پاسخی برای پرسشهای بیپاسخش بیابد.
چرا آب را بر روی خاندان پیامبر بست؟ به چه بهایی در این سپاه شیطانصفت باقی مانده بود؟ چگونه شد که پشت به پسر زهرا کرد؟ هرگز گمان نمیبرد عمر بن سعد تا این حد پست شود و با امام چنین رفتاری کند. دنیا در چشمانش تیره و تار شد، گویی پردهای از ظلمت بر دیدگانش افتاده بود. گامبهگام از صفوف سپاه فاصله گرفت و به سوی خیمهگاه حسین رفت.
فرماندهان لشکر فریاد زدند، تهدید کردند، التماس کردند. تیراندازان تیر انداختند، اما گویی حر در هالهای از نور گام برمیداشت. تیرها به او نمیرسیدند. سرانجام، در برابر خیمهگاه ایستاد. امام، کنار زینب ایستاده بود، چهرهاش آرام و آسمانی. حر مانند برگ رقصانی که از شاخهای جدا شود، به زمین افتاد. اشکهایش چون رودی خروشان بر گونههای خشکیدهاش جاری شد.
«فکر نمیکردم... فکر نمیکردم عمر بن سعد پیشنهاد تو را رد کند.» زمزمهاش لرزان بود.
«اگر توبه کنم... آیا توبهام پذیرفته است؟»
خود را پیشکش کرده بود، قربانیای برای آستان حسین. امام، از همان روز نخست، گویی در ژرفای روح حر چیزی دیده بود که به او اذن میدان داد. حر خود خواسته بود که نخستین فدایی امام باشد.
در میدان نبرد، لشکریان دشمن به هراس افتادند. چگونه باید با فرمانده پیشین خود میجنگیدند؟ برخی شمشیرها را بر زمین نهادند و عقب کشیدند. حر رجز خواند، از خیانت خویش گفت، از ندامت بیپایانش. عمر بن سعد لرزید؛ میدانست اگر حر ادامه دهد، نیمی از سپاهش به اردوی حسین خواهند پیوست. پس فریاد زد و شمشیرزنان حرفهایاش را به میدان فرستاد.
حر، چون شیرِ رها شده از قفس، میان دشمنان حلقه زد. هر ضربهاش عاشقانه بود، هر حرکتش سرشار از عشق به حسین. اما تیری از غیب آمد و سینهاش را شکافت. پس از نبردی جانسوز، بر خاک افتاد. پیکرش را یاران حسین به سرعت از میدان برگرفتند؛ نمیخواستند حتی ذرهای از وجودش به دست دشمن بیفتد.
او را نزد امام آوردند. همان امامی که هشت روز پیش، حر بر خاندانش آب را بسته بود. حر، سرشار از شرم، چشمانش را به زمین دوخت. اما ناگهان گرمای دستانی را بر صورتش احساس کرد. دستانی که روزی در دست پیامبر بود، روزی بر سر زهرا کشیده شد، و امروز بر چهرهی اشکبار حر جاری گشت.
چه میخواست دیگر؟
آری، همان روز که از قصر ابن زیاد بیرون آمد، نغمهای شنید؛ نوایی که بهشت را به او مژده میداد. اما خوب میدانست که جنگ با پسر پیامبر، راه به جهنم است. در آن لحظه که از لشکر عمر بن سعد جدا شد، خود را میان بهشت و دوزخ یافت... سرانجام، به سوی بهشت تاخت.
و امروز، در آغوش حسین بن علی، به بهشت رسید.
نویسندگان: عطرین و حانیا🥀⛓️💥•'٠.`
هدایت شده از شَحـاتُ العِراق||شَمـسُ القُراء
تازه منتشرشده حاج حامد✨
@hamed_hilou
هدایت شده از شَحـاتُ العِراق||شَمـسُ القُراء
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استوری سید الان💚
@hamed_hilou