#روایت_جانسوز
#بخشپنجم
«عبدلله در سکوت خون غرق شد، زبیر در فریاد شمشیر! هر دو بر تیغِ باد نوشتن: عشق را باید با جان خرید!»
غبار گرم نینوا، نفسهای زمین را به شماره انداخته بود. عبدالله، پارهتنِ حسنِ مجتبی(ع)، با چشمانی چون دو اختر تابان، دلشورهای جانکاه را در سینه میفشرد. امامِ زمانش، سیدالشهدا(ع)، سوار بر مرکبِ جهاد شد. لحظهای نگاهِ آسمانیاش، پر از مهرِ پدرانه، بر چهرهی ماهگون عبدالله نشست و او را به دامانِ حضرت زینب(س) سپرد، تا در سایهی عمه، امان گیرد. اما... چیزی در هیاهوی خشمگینِ صحرا، در غرّشِ اسبها و فریادِ نامردمان، روحِ لطیفِ این نوجوانِ اهلبیت را میخراشید، گویی ناخنی آهنین بر دلِ ابریشمینش کشیده شد.
خود را از آغوشِ حضرت زینب(س) رهانید، چون مرغی که قفسش شکستهاند. فریادش، زنگارِ غم را از فضا زدود و در دلِ خیمهها پیچید: «بِاللَّهِ لَئِنْ فَارَقْتُ عَمِّي! به خدا اگر از عمویم جدا شوم!»
دوید. با قامتی که هنوز به بلوغِ کامل نرسیده بود، با رخساری که روشناییِ مهتاب را خجل میکرد، به سوی میدانِ نبرد شتافت. شبیه آهویِ رمیدهای بود که از چنگالِ صیّاد گریخته، سبکپا و بیباک، مستقیم به سوی چشمهی حیاتش، عمویش حسین(ع)، حضرت زینب(س)، با دلی لرزان و پاهایی که سنگینیِ اندوهِ جهان بر دوششان بود، هر چه دوید، هر چه ندا زد، نتوانست سدّ راهِ این یادگارِ برادر شود. قاسمِ جوان، جامهی عروس به تن، بر لبهی میدان ایستاده بود، چشمانش به عبدالله دوخته شده بود، گویی خود را برای رهسپاریِ پس از او آماده میساخت.
عبدالله، نفسزنان، به قلبِ طوفانِ آهن و خشم رسید. صحنه، دلهرهآور بود: نیزهها چون مارهای زهردار به سوی امام(ع) زبانه میکشیدند، شمشیرها برقِ مرگ میزدند. درست در لحظهای که خنجری خائنانه، از پشت، سوی جانِ امام(ع) نشانه رفته بود، عبداللهِ نوجوان، با شتابی آسمانی، خود را سپر ساخت. دستش را بالا برد، چون بالِ پروانهای که خود را به آغوشِ شعله میافکند تا نور را پاس دارد. ضربتِ شمشیرِ دشمن، سنگین و کینتوز، فرود آمد. صدایی خشک و مهیب بریدِ استخوان و گوشت در فضا پیچید، دستِ راستِ عبدالله، آن دستِ معصوم که روزی گلوی برادرش را میبوسید، جدا شد و بر خاکِ تشنهی کربلا افتاد، گویی گلی سرخ که از شاخه چیدهاند. حضرت زینب(س) که بر فراز تپهای، صحنه را نظاره میکرد، با دیدنِ عبداللهِ بر زمینافتاده، در آغوشِ امام(ع)، زانوانش سست شد و سایهاش بر زمین لرزید. دستِ لرزانش، بیاختیار، به دامانِ قاسم چنگ زد، تکیهگاهی در این دریایِ مصیبت، چگونه قرار بود متحمل شود؟
شیونِ اهلبیت، فریادی یکپارچه از دلِ هزاران زخمِ کهنه، به آسمان برخاست: «یَا بَقِیَّةَ أَخِی! مَا الَّذِی نَزَلَ بِکَ؟! ای یادگارِ برادرم! چه بلایی بر سرت آمد؟!»
امام حسین(ع)، چهرهی غرقدرغمش را بر سینهی خونینِ عبدالله نهاد. گرمایِ نفسِ عمو، آخرین تسلّایِ عبدالله بود. اما قصهی حرمله، قصهی خیانت و پستی، هنوز تمام نشده بود. شاید درست در همان لحظهای که امام(ع)، سرِ بریدهی برادرزادهاش را به سینه میفشرد، تیرِ زهرآگینِ حرمله، با فریبی شیطانی، از لابهلایِ غبار و آشوب، راهی یافت و سینهی نازکِ عبدالله را شکافت. نفسی که در آغوشِ امام(ع) گرم شده بود، ناگهان... بند آمد و آرام گرفت. گویی پرندهای رها شد.
هر یک از یارانِ وفادار، به انگیزهای مقدّس، به کامِ این دریایِ خون شتافتند. زهیرِ باوفا، پیش از رهسپاری، پاسخِ پرسشِ آینده را در میانِ دو انگشتِ نشانهی امام(ع) دید، سرنوشتی سرخ و جاودان. وهبِ تازهداماد، با نگاهی پرغرور به سوی خیمهی عروس و مادرش، بر اسب تاخت. شمشیرش در دستِ او، رقصی مرگبار آغاز کرد، گویی دامادی است که میخواهد در پیشگاهِ معشوقهاش، هنرنماییِ شجاعانه کند. هر ضربتِ او، داستانِ مردانگی را فریاد میزد. شمارِ یارانِ لشکرِ خدا اندک بود، امّا هر کدام، چون اسطورهای شکستناپذیر، چنان در میدان میچرخیدند و میکشتند که گویی نیمی از سپاهِ ابنسعد را به دوزخ فرستادهاند. جانفشانیشان نه برایِ نام و نان، که برایِ نگاهِ گرمِ مولایشان بود؛ نگاهی که رنگِ بهشت را در خود داشت، نگاهی که عطرِ رضوان میپراکند.
ناگهان... در میانِ غوغایِ نبرد، صدایی پاک و ملکوتی، چون آبِ زلال بر آتش، فضا را شکافت. «اَللهُ اَکْبَر...»
ندایِ اذان مانند آبِ روان میان خیمهگاه جاری شد. لشکریانِ ابنسعد لرزیدند. این صدا... این صدا چرا چنین آشناست؟! گویی بانگِ پیامبرِ رحمت(ص) از فرازِ کعبه طنین اندازد، یا ندایِ امیرالمؤمنین(ع) در سحرگاهانِ کوفه! اما این، صوتِ علیاکبر(ع) بود، فرزندِ رشیدِ امام(ع)! او و یارانِ اندکِ باقیمانده، در قلبِ میدانِ کشتار، صفبستند. نمازی خواندند که خود، حماسهای از عشق و عبودیت بود.
سجدهگاهشان خاکِ خونچکان، تسبیحشان قطراتِ سرخِ جاری از زخمها، رکوع و قیامشان، نمایشی از شکوهِ تسلیم در برابرِ معبود. این نماز، این اعلامِ بیخوفی در چشمانِ شیطانصفتان، خاری شد در چشمهایِ حرامخوارگانِ بنیامیه و لشکریانِ ابنسعد.
نماز که به سلام رسید، آخرین پرده آغاز شد. باقیماندگانِ آن هفتاد و دو تنِ آسمانی، یکی پس از دیگری، در حینِ نماز یا بلافاصله پس از آن، زیرِ هجومِ خیلِ نامردمان، به خاک افتادند و خونِ پاکشان، سندِ جاودانِ عشق بر صفحهی زمین نقش بست. آسمان، اشکِ سرخ میریخت.
16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و این تعزیهی جانسوز🙂💔
#حسینیه_معلی
"🤍@Hamin_mahfel"
هدایت شده از شَحـاتُ العِراق||شَمـسُ القُراء
استوری سید الان🖤
@hamed_hilou
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
#روایت_جانسوز #بخشپنجم «عبدلله در سکوت خون غرق شد، زبیر در فریاد شمشیر! هر دو بر تیغِ باد نوشتن:
#روایت_جانسوز
#بخشششم
"در کربلا، هر ذره خاک فریادی شد که تا ابد میگرید."
ماه در آسمان، نظارهگر آخرین شب در کربلاست؛ آخرین شبی که سایهی حسین(ع) و برادر رشیدش عباس(ع)، همچون سقفی امن، بر سر خیمههای اهل بیت گسترده است.
آخرین شبی که زینب(س) میتواند قامت بلند و هیبتِ شکوهمند برادرش را با چشمانی مشتاق بنگرد و در سکوتِ شب، ذوقِ خواهرانهاش را در دل زمزمه کند.
درون خیمهی مولا، غوغایی از اشک و عشق برپاست. امام، سخنان آخر را با یارانش در میان میگذارد؛ همگان را به شهادتی گوارا بشارت میدهد، اما ناگهان، چراغها خاموش میشوند و تاریکی، فضای خیمه را در بر میگیرد.
حسین(ع) بیعت را از دوش یاران برداشته و چشمبندِ رضایت بر چشمانِ مهربانش زده است. به آنان میگوید: «هر که میخواهد برود، این سیاهیِ شب را مرکب خویش سازد و دل به بیابانهای تاریک بسپارد...»
پردههای خیمه بالا میروند. زینب(س) از دور میبیند که چند تن، آهسته از خیمهی امام بیرون میخزند و به سوی صحرا میدوند. گردِ پایشان برمیخیزد و بر قلبِ زینب، غباری از غم مینشاند. چشمانِ اشکبارش، همچنان مشتاقِ دیدنِ برادرانِ سرافراز است که شانه به شانهی هم ایستادهاند.
هر که باید رفته است.
مشعلها دوباره روشن میشوند و امام، به جایگاههای خالی خیره میماند. سپس، به یارانش اذنِ استراحت میدهد. هر یک برای آمادهسازی شمشیرها و نیزهها به خیمههای خود بازمیگردند و حسین(ع) تنها میماند.
در یک سو، عباس(ع) نشسته است؛ قامتی استوار چون کوه، و در سوی دیگر، قاسم، پسر سیزدهسالهی برادرش، با چشمانی پر از شوق.
قاسم با لحنی کودکانه اما پر از عزم میپرسد: «عموجان! آیا فردا من هم شهید خواهم شد؟!»
امام با لبخندی ملایم میپرسد: «مرگ را چگونه میبینی؟»
و قاسم، با شیرینزبانیِ خاصِ کودکانِ معصوم، پاسخ میدهد: «اَحلَی مِنَ العَسَل!... شیرینتر از عسل!»
در دلِ کوچکِ قاسم، آن شب تا صبح، خیالِ رسیدن به بهشت و رهایی از این دنیای فانی موج میزند. دلش برای پدرش حسن(ع) تنگ شده و آرزو دارد طعم محبتهای فاطمهی زهرا(س) را دوباره بچشد. میداند که عمویش نیز به زودی به آنان خواهد پیوست... آنگاه که خورشید به میانهی آسمان رسیده باشد.
فردا جوانان بنیهاشم، یکی پس از دیگری، به میدان میروند و بازنمیگردند. تنها عباس(ع) است که هنوز اذنِ میدان نگرفته. قاسم فرصت را غنیمت میشمارد؛ به پیش پای مولا میافتد و با چشمانی پر از اشک، التماس میکند: «عمو! بگذار من هم بروم...»
اما دلِ حسین(ع) از یادآوری آن زهری که جگرِ حسن(ع) را شکافت، تیر میکشد. قاسم، جگرگوشهی حسن است... رفتنش، دلِ عمو را میآزارد. اما وقتی اصرارهای قاسم بیشتر میشود و اشکهایش چون باران بر صورتِ ماهگونش جاری میگردد، امام سرانجام اذن میدهد.
زینب(س) به سرعت میان لباسها به دنبال رختِ رزمی برای قاسم میگردد، اما هیچیک به قامتِ کوچکِ او نیست. دستانش میلرزد هنگام پوشاندن زره به تنِ نازکِ برادرزادهاش. با نگرانی میپرسد: «برای تو سنگین نیست؟»
اما قاسم، با شوقی وصفناشدنی، کلاهخود را بر سر میگذارد و پارچهای سبز بر آن میبندد. زینب(س) ناچار است او را با همان لباسهای معمولی به میدان بفرستد. وقتی قاسم بر اسب مینشیند، پاهای کوچکش حتی به رکابها نمیرسد.
دلهره، وجودِ زینب(س) را میفشارد و عباس(ع) با چشمانی نگران، به میدان خیره شده است.
قاسم وارد میدان میشود. رجزهایش، یادآورِ صلابتِ حسنِ مجتبی(ع) است؛ آنقدر با وقار میجنگد که گویی روحِ پدرش در کالبد او حلول کرده است. شمشیر میزند و دشمنان را یکی پس از دیگری به دوزخ میفرستد، اما ناگهان... گرد و غبار صحرا به آسمان برمیخیزد.
چشمانِ زینب(س) تار میشود؛ گویی دنیا برای لحظهای از حرکت بازمیایستد تا این درد را از دلش کم کند. اما در آن سوی میدان، شمشیری زهرآلود فرود میآید... شمشیری که گویی کینهی قاتلِ حسن(ع) را با خود حمل میکند.
فرقِ قاسم شکافته میشود... نالهاش بلند میشود: «عمو جان!»
صحرا از این فریاد به لرزه میافتد. حسین(ع) با شتاب، خود را به او میرساند. خون، بر چهرهی معصوم قاسم جاری است و دستانِ حسین، زیر سرش قرار گرفته. زینب(س) با چشمانی اشکبار، چادرش را بر خاکِ خونین کربلا میافکند.
«پس مگر کینهی اینان فقط متوجه حسین بود؟! مگر به طمعِ گندم و زر نیامده بودند؟! چرا فرقِ پسرِ حسن را میشکافند؟ چرا وارثِ علی(ع) را چنین به خاک و خون میکشند؟!»
و در آن لحظه، گویی پردهها کنار میرود... حسین(ع) محرابِ مسجد کوفه را به یاد میآورد؛ محرابی که پدرش را در آنجا به شهادت رساندند... و اکنون، پسرِ برادرش را نیز با همان سبعیت به خاک افکندهاند.
آه...کربلا! چه سنگیناست بارِ غربت و مظلومیتات!
هدایت شده از شاکرالحلو✨🤍
گزارشِتصویری🖤
حضورحاجحامدشاکرنژاددر"هیئت عبدالله بن الحسن 🖤
1404/04/10
@hamed_hasanin2