eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.8هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
تازه منتشرشده حاج حامد✨ @hamed_hilou
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
#روایت_جانسوز #بخش‌پنجم «عبدلله در سکوت خون غرق شد، زبیر در فریاد شمشیر! هر دو بر تیغِ باد نوشتن:
"در کربلا، هر ذره خاک فریادی شد که تا ابد می‌گرید." ماه در آسمان، نظاره‌گر آخرین شب در کربلاست؛ آخرین شبی که سایه‌ی حسین(ع) و برادر رشیدش عباس(ع)، همچون سقفی امن، بر سر خیمه‌های اهل بیت گسترده است. آخرین شبی که زینب(س) می‌تواند قامت بلند و هیبتِ شکوهمند برادرش را با چشمانی مشتاق بنگرد و در سکوتِ شب، ذوقِ خواهرانه‌اش را در دل زمزمه کند. درون خیمه‌ی مولا، غوغایی از اشک و عشق برپاست. امام، سخنان آخر را با یارانش در میان می‌گذارد؛ همگان را به شهادتی گوارا بشارت می‌دهد، اما ناگهان، چراغ‌ها خاموش می‌شوند و تاریکی، فضای خیمه را در بر می‌گیرد. حسین(ع) بیعت را از دوش یاران برداشته و چشم‌بندِ رضایت بر چشمانِ مهربانش زده است. به آنان می‌گوید: «هر که می‌خواهد برود، این سیاهیِ شب را مرکب خویش سازد و دل به بیابان‌های تاریک بسپارد...» پرده‌های خیمه بالا می‌روند. زینب(س) از دور می‌بیند که چند تن، آهسته از خیمه‌ی امام بیرون می‌خزند و به سوی صحرا می‌دوند. گردِ پایشان برمی‌خیزد و بر قلبِ زینب، غباری از غم می‌نشاند. چشمانِ اشک‌بارش، همچنان مشتاقِ دیدنِ برادرانِ سرافراز است که شانه به شانه‌ی هم ایستاده‌اند. هر که باید رفته است. مشعل‌ها دوباره روشن می‌شوند و امام، به جایگاه‌های خالی خیره می‌ماند. سپس، به یارانش اذنِ استراحت می‌دهد. هر یک برای آماده‌سازی شمشیرها و نیزه‌ها به خیمه‌های خود بازمی‌گردند و حسین(ع) تنها می‌ماند. در یک سو، عباس(ع) نشسته است؛ قامتی استوار چون کوه، و در سوی دیگر، قاسم، پسر سیزده‌ساله‌ی برادرش، با چشمانی پر از شوق. قاسم با لحنی کودکانه اما پر از عزم می‌پرسد: «عموجان! آیا فردا من هم شهید خواهم شد؟!» امام با لبخندی ملایم می‌پرسد: «مرگ را چگونه می‌بینی؟» و قاسم، با شیرین‌زبانیِ خاصِ کودکانِ معصوم، پاسخ می‌دهد: «اَحلَی مِنَ العَسَل!... شیرین‌تر از عسل!» در دلِ کوچکِ قاسم، آن شب تا صبح، خیالِ رسیدن به بهشت و رهایی از این دنیای فانی موج می‌زند. دلش برای پدرش حسن(ع) تنگ شده و آرزو دارد طعم محبت‌های فاطمه‌ی زهرا(س) را دوباره بچشد. می‌داند که عمویش نیز به زودی به آنان خواهد پیوست... آنگاه که خورشید به میانه‌ی آسمان رسیده باشد. فردا جوانان بنی‌هاشم، یکی پس از دیگری، به میدان می‌روند و بازنمی‌گردند. تنها عباس(ع) است که هنوز اذنِ میدان نگرفته. قاسم فرصت را غنیمت می‌شمارد؛ به پیش پای مولا می‌افتد و با چشمانی پر از اشک، التماس می‌کند: «عمو! بگذار من هم بروم...» اما دلِ حسین(ع) از یادآوری آن زهری که جگرِ حسن(ع) را شکافت، تیر می‌کشد. قاسم، جگرگوشه‌ی حسن است... رفتنش، دلِ عمو را می‌آزارد. اما وقتی اصرارهای قاسم بیشتر می‌شود و اشک‌هایش چون باران بر صورتِ ماه‌گونش جاری می‌گردد، امام سرانجام اذن می‌دهد. زینب(س) به سرعت میان لباس‌ها به دنبال رختِ رزمی برای قاسم می‌گردد، اما هیچ‌یک به قامتِ کوچکِ او نیست. دستانش می‌لرزد هنگام پوشاندن زره به تنِ نازکِ برادرزاده‌اش. با نگرانی می‌پرسد: «برای تو سنگین نیست؟» اما قاسم، با شوقی وصف‌ناشدنی، کلاه‌خود را بر سر می‌گذارد و پارچه‌ای سبز بر آن می‌بندد. زینب(س) ناچار است او را با همان لباس‌های معمولی به میدان بفرستد. وقتی قاسم بر اسب می‌نشیند، پاهای کوچکش حتی به رکاب‌ها نمی‌رسد. دلهره، وجودِ زینب(س) را می‌فشارد و عباس(ع) با چشمانی نگران، به میدان خیره شده است. قاسم وارد میدان می‌شود. رجزهایش، یادآورِ صلابتِ حسنِ مجتبی(ع) است؛ آن‌قدر با وقار می‌جنگد که گویی روحِ پدرش در کالبد او حلول کرده است. شمشیر می‌زند و دشمنان را یکی پس از دیگری به دوزخ می‌فرستد، اما ناگهان... گرد و غبار صحرا به آسمان برمی‌خیزد. چشمانِ زینب(س) تار می‌شود؛ گویی دنیا برای لحظه‌ای از حرکت بازمی‌ایستد تا این درد را از دلش کم کند. اما در آن سوی میدان، شمشیری زهرآلود فرود می‌آید... شمشیری که گویی کینه‌ی قاتلِ حسن(ع) را با خود حمل می‌کند. فرقِ قاسم شکافته می‌شود... ناله‌اش بلند می‌شود: «عمو جان!» صحرا از این فریاد به لرزه می‌افتد. حسین(ع) با شتاب، خود را به او می‌رساند. خون، بر چهره‌ی معصوم قاسم جاری است و دستانِ حسین، زیر سرش قرار گرفته. زینب(س) با چشمانی اشک‌بار، چادرش را بر خاکِ خونین کربلا می‌افکند. «پس مگر کینه‌ی اینان فقط متوجه حسین بود؟! مگر به طمعِ گندم و زر نیامده بودند؟! چرا فرقِ پسرِ حسن را می‌شکافند؟ چرا وارثِ علی(ع) را چنین به خاک و خون می‌کشند؟!» و در آن لحظه، گویی پرده‌ها کنار می‌رود... حسین(ع) محرابِ مسجد کوفه را به یاد می‌آورد؛ محرابی که پدرش را در آنجا به شهادت رساندند... و اکنون، پسرِ برادرش را نیز با همان سبعیت به خاک افکنده‌اند. آه...کربلا! چه سنگین‌است بارِ غربت و مظلومیت‌ات!
هدایت شده از شاکر‌الحلو✨🤍
گزارشِ‌تصویری🖤 حضور‌حاج‌حامد‌شاکر‌نژاد‌در"هیئت عبدالله بن الحسن 🖤 1404/04/10 @hamed_hasanin2
تازه منتشرشده استاد حسنین🖤 @hamed_hilou