#روایت_جانسوز
#بخشهفتم
«علیاصغر، قنداقهاش تابوت تاریخ شد»
خورشید، نورش کمکم به سمت سرخی میرفت؛ گویی آسمان نیز از فرط اندوه، رخسارش را با پردهای از حنای غروب پوشانده بود. دشت نینوا آنقدر خون را در خود فرو برده بود که گویی زمین، تشنهتر از همیشه، هر قطره را تا اعماق سیاهوجودش میمکید. سالیان سال، این خون در رگهای این دشت میجوشید و فریاد میکشید، اما امروز، گویی زمین نیز از پای افتاده بود.
عطش، چون ماری سرد و خزنده بر تن اهل بیت حسین حلقه زده بود. دختران، با چشمانی بیتاب و خشکیده، خیره به مشکهای واژگون و خالی بودند و صدای گریهی علیاصغر، دیگر نه چون قبل، که آهستهتر از نَفَسِ بادِ صبحگاهی به گوش میرسید. آنقدر آهسته که وقتی سکوت، ناگهان مثل سنگی سرد بر خیمهی رباب فرود آمد، زینب با دلِ لرزان خود را به آنسو رساند. دلش میخواست باور کند این سکوت، رحمتی آسمانی است؛ شاید علی سیراب شده، شاید در گوشهای از بهشتِ کودکی، خوابش برده... اما اشکهای بیامان و سوزان رباب، چون سیلابی از آتش، حقیقت را فریاد میزد: علی کوچک، بیجنبش، مانند پرندهای شکسته، در آغوش مادرش جان داده بود.
زینب هم مادر است. مادری که داغ دو پسرش را بر دلِ سوختهاش حمل میکند. خوب میداند درد رباب چیست. علیِ بیجان را در آغوش میفشرد، میخواهد گرمای نَفَسِ زندگی را به رگهای یخزدهاش بدمد، اما گردنِ نازکِ علی، مانند شاخهای شکسته، در دستانش میلغزد. سرش بیاراده بهسوی پایین میافتد، گویی نهتنها تشنهی آب، که تشنهی یک نگاهِ دیگر از مادر است.
از دور، صدای شیههی ذوالجناح به گوش میرسد. دیگر کسی نمانده، جز حسین، تنها مانند کوهی در میان طوفان، و عباس، سقای دشتِ نینوا. رباب حالا میفهمد چرا زینب، هنگام بازگشت از میدان، چشمانش را به زمین دوخته بود. او فرقِ شکافتهی عباس را دیده، دستهای بریدهی برادرش را... دستهایی که هرگز مشکِ آب را به خیمهها نخواهند رساند.
حسین در میدان، فریادی میکشد که از گلوگاه تاریخ میگذرد. انگار صدای پدرش، علیمرتضی، از پشت پردهی غیب به او قوت میبخشد. اما پاسخش، خندههای شمر است، خندههایی که مانند زخمی چرکین بر صورتِ زمانه مینشینند.
ناگهان، صدای ضعیفی از خیمهگاه بلند میشود. دختران با نگاهی هراسان سرک میکشند، اما دیگر علیاکبری نیست تا با شمشیرِ خندههایش، دلهایشان را سبک کند. دیگر عباسی نیست تا سایهاش را بر سرِ خیمهها بیندازد. خیمهگاه، خلوتتر از گورستانِ یتیمان است.
علی در آغوش زینب تلوتلو میخورد. گویی میداند در این نبردِ نابرابر، او هم سهمی دارد. حسین پشت خیمهی رباب ایستاده. امامی که پیکرِ پسرش را تکهتکه از خاکهای خونین جمع کرده، حالا نوزادی به کوچکیِ علیاصغر را بر سینه دارد.
به میدان میرود. مگر علی چقدر است؟ ششماههاست. در مدینه میگویند کودک در ششماهگی، تازه چشمهایش به دنیا باز میشود. اما علی، دستهای کوچکش را به سوی آسمان میگشاید، گویی از خداوند، جرعهای آب میطلبد.
حسین به لشکر دشمن رو میکند: «به این طفلِ بیگناه رحم کنید! یک قطره آب!» شاید امید به ذرهای انسانیت دارد. اما رحمتِ شمر و حرمله، در قالب تیری سهشعبه خودنمایی میکند.
حرمله، با دهانی که بوی تعفنِ گناه از آن میآید، زمزمه میکند: «پدر را بزنیم یا پسر را؟»
شمر با چشمانی از فرط نادانی میخندد: «پسر را بزن... پدر خودش خواهد مُرد.»
تیر در چلهی کمان جای میگیرد. در آن لحظه، فرشتگان بالهایشان را بر چشمان میگیرند. مگر گلوی علی چقدر است که تیری سهشعبه برایش برداشتهاند؟!
سکوت.
حسین میبیند نفسِ علی قطع شده. خون، مانند جویباری سرخ، بر لباسِ سفیدِ کودک جاری است. پسرک، آرام گرفته... انگار در خوابی شیرین فرو رفته.
زینب، تنها کسی است که هنوز چشمانش به معجزه دوخته شده. بر فراز تپه ایستاده، میبیند حسین، یک قدم به سوی خیمهها برمیدارد، یک قدم به سوی میدان. ذوالجناح بیقرار است. خون علی بر زین و رکابش میچکد، گویی هر قطره، آتشی به پیکرِ اسب میافکند.
حسین به پشت خیمهها میرود. غم، مانند کوهی از آهن بر سینهاش سنگینی میکند. با چه چشمی به رباب نگاه کند؟ با چه زبانی به او بگوید که علی دیگر در این دنیا نیست؟
با شمشیر، گوری کوچک میکند. میخواهد پسرش را در آن بگذارد، اما ناگهان صدای مادرش زهرا را میشنود، صدایی که از پشتِ پردهی غیب میآید.
انگار چادرِ خاکآلودِ فاطمه را میبیند که در بادِ عاشورا میرقصد. و پشت سرش، نالهی رباب بلند میشود، نالهای که تا قیامت در گوشِ دشت میپیچد.
رباب، با دستانی لرزان التماس میکند: «یک بار دیگر... فقط یک بار دیگر علی را ببینم!»
حسین، پسرِ بیجانش را به دستانِ مادرانهی رباب میسپارد. رباب، علی را به سینه میفشرد، گویی میخواهد جانش را به او بدهد. شاید یکبار، پای قبر علی، قلبش از تپش ایستاد. و بار دیگر، وقتی سرِ پسر و همسرش را بر نیزههای دشمن دید.
مگر سرِ این کودکِ ششماهه روی نیزه میماند؟
هر بار که بر زمین افتاد، نالهی رباب آسمان را شکافت. و زینب، هر بار، در سکوتش مرد.
در سکوت عصرهای کربلا هنوز هم صدای رباب که در گوش علی اش نجوا میکرد میپیچد.
- اگه ورق برگرده و علی نمیره... جوری لالایی بخونم که حرمله گریهاش بگیره
یکی ازبهترین کانال
های حامین|Hamin🫶🥹
به کانال خودتون خوش اومدید 😇
ما اینجا پست های ویژه ی این دو برادر خاص رو میزاریم 💊🕊
اعضای بیشتر = فعالیت بیشتر 🌱
در میان آسمان در جان و در دل
به دنبال تو ایم ای ماه محفل 🌙
لینک چنل 🧸🖇
https://eitaa.com/Hamed_Hosseyn
خاطرات|سیدღحاجے🕊
ناشناس مون 📫
https://eitaa.com/Nashnas_Hamen
هدایت شده از 𝑓𝑎𝑛.𝐴𝑖𝑑𝑒𝑙