اینکه همه میدونیم قراره جنگ بشه اصلا جالب نیست. ما به جنگهای غافلگیر کننده عادت داریم.
امروز کنار چای خونه حرم یه خانوم جوون و خوشگلی دیدم که پابند زندان داشت. اومد به آقای خادم گفت برام دعا کنید، خادم ازش پرسید حکمت چیه؟ زد زیر گریه و گفت قصاص.
و وصیت نامه ای که نوشته بود رو نشون خادم داد.
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما داشتیم این قسمت زیارتنامه میخوندیم که این پیرزن گوگولی اومد جلومون برا خامنهای شهید شعر خوند بعد یهو یه خانوما گفت کربلا، برا کربلا هم شعر خوند از حفظ. بعد اومد جلوتر از یه خانومی پرسید امام اول ؟امام دوم ؟
بعد رسید به آخرین امام و شروع کرد از آخر به اول پرسیدن.
تو حرم نشسته بودم خانوم کناریم گفت من لیلا هستم از یزد اومدم دعا کن خدا بهم یه عروس مثل تو بده.
بالای ضریح کلی گل بود تو دلم گفتم کاش یکیشون پرت میشد تو دستم. چند ساعت بعد یه آقایی بهم یه بسته گل خشک داد و گفت از گلای ضریحه.