کتابخانهٔخیابان64
شده بود رویای هر شب من، انگار قدیسه است و از اسمان نزول یافته، فکر آن در ذهن من جاری بود، دفتر شعرم اشک میریخت! قوری چای روی اجاق هردم، به حال ِمن دیوانه غم میریخت! در و دیوار به پای هر غزلم چون ابر بهاری میگریستند هرشب، قلمم گاه ناتوان میشد، اما مینوشت از عشق بیثمرم!
نگاه و لحن گفتارش، هرچه مخصوص او زیبا بود! حتی اگر فراق بود و دیوار ِمستحکم اما باز دلم مشتاق دیدار بود!
تا که آن روز دیدمش، بعد آن روزگار سیاه، آمده بود تا آفتاب من گردد! وقتی که زنگ خانه به صدا آمد، بوی عطر یاس را حس کردم. انگار نوید عشق را میداد، دفترم شعرم سلام میداد! اولش تنها نگاه میکردم، فقط و فقط شعر بود در ذهنم، میتوانستم؟ میشود غزل بخوانم؟ که چه دیر آمدی، مخاطب شعرهایم!
یادم امد نه دیوار توان گفتار دارد و نه قوریام چای غم میریزد! شعر اگر میگفتم برایش انوقت یا فرار میکرد و یا میخندید، چارهای جز صبر هم بود مگر؟ عاشقی جرم ِآنشب من گشت.
از گوشهی در چشمم به جمال وی افتاد، چهرهاش همچون ماه بود، میدرخشید و درخشش آنجا، قابل قیاس با افتاب بود، امده بود تا کاسهی آش را بدهد، ناگهان زیرلب هایم به جای دوستت دارم، تنها نذرت قبول جاری شد. تا که زیر حجاب ِگلدارش، لبخند ِکوچکش دلم را برد!
کاسه را داد دستم و رفت آنشب، من و این عشق جانسوز را رها میکرد، دنیای مت اما پس از آنشب، تیره نبود! کاسهی چینی او بود در دستم، گویی کاسهی چینی هم بوی عشق مرا حس میکرد! انچنان روی میز میدرخشید، شایدم به حال عاشقی زار میزد!
ناگهان اسمان غرید و شب روشن شد! دنیای کوچک ِمن انشب، به یکباره زیر و رو میشد.
گذشت و گذشت، تا اینکه ناگهان زمان از رفتن ایستاد، به احترام ما تا برای اولین بار اندکی هم بمانیم تنها، امشب اما آن فر ِدسته موی کوچکی که از لای روسری ِسفیدش بیرون جست، قلبم را به بازی میگیرد! نکند غریبه ببیند آن را؟ نه، روپوش سفید را دارد! به راستی سپید چه به او میآید، کاش میتوانستم بگویم که چقدر زیباست امشب، با این گونههای سرخ و روسری سفید و لبانی که .. آه، راستی رمضان است و وقت حیا، خاکم به سر، چه دیر آمدی جانا!
و چشمانش با وجود بسته بودنشان، باز هم دلبری میکردند برایم.
و دریغا که چه زود زمان رفتن شد!
و من امشب مقدس پنداشتم، تابوت ِزیبای او را! که به دورش چنین تقدس شد، پرچم وطن کشیدند آنها!
باشد، من هم پس از امشب در غزل هایم، دلبر و تابوت و پرچم را، مراعاتالنظیر میگیرم، مراعاتی به سبک عاشق ها.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
' صبح بود و نور، خانه را در اغوش میفشرد، پرده ها در نسیم خنک زمستانی تکان میخورد، زمستانی که نفس های اخرش را با نوید بهار میکشید!
شاید رایحهی ناهار صبح در خانه پیچیده بود، برنج گرم، قرمهسبزی و گوشتهای لذیذش روی گاز! خانه گرم عشق بود و ارامش!
ناگهان داستان به گونهای دیگر رقم خورد!
خورشید نهان گشت پشت دیوار مستحکم ابرها، اما باران نیست، اسمان تاریک است!
صدای مهیبی از اسمان میرسد، انگار ابرها باهم میجنگند، اما نه! ابرها اگر مرد جنگ بودند زمین اکنون از آب پر بود.
ناگهان خانهها لرزیدند، نه این کشوقوسهای زمین نیست! ظهر است و وقت ِخواب زمین نیست.
شیشه ها شکستند، در کوچه هیچ بچهای نیست که سنگ پرت کند، پرنده ای نیست که بخواهیم نگرانشان باشیم طعمهی کودکان شوند!
و خانه، دیگر خانه نیست! ارامشش گریخت، گرمایش سرد شد! دیوارهایش ناپدید، عطر غذا نیز جایش را به بوی باروت داد! خانه رفت، به اتهام ایرانی بودن رفت.
ندیدم آن روز چه کسی وطن را فروخت اما خوب دیدم بهای آن را چه کسی داد!
مادری که دلواپس ِکودکش بود، نمیدانست کجاست، زنده است یا نه! دیدم کودکی گم شده بود میان خرابهای که تا چند لحظه پیش خانه نام داشت! دیدم فریاد های فرزندی در فراق مادری زیر خاک، نه خاک ِارام ِگورستان بلکه زیر دیوار های فروختهی خانه! نمیدانم کدامشان به افتخار ِجنگ رقصیدند اما خوب دیدم اشکهای صدوشصتوهشت مادر و پدر بر سر گورستان بزرگ ِمیناب! دیدم اشک ِمیلیونها نفر در فراق ِحضرت یار!
و حال بعضیهایشان تازه با لگد ِدشمن از خواب بیدار میشوند! خوابی از غفلت و نادانی..
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #رسمعشق
کتابخانهٔخیابان64
' بوی عطرت جاوید میآمد، در و دیوار چه خنده میکردند، وقت دیدار دلها بود، گل و گلدان قیام میکردند!
در میان تاریکی خانه، راه را همه هموار میکردند، بوی قهوه نوازشوار لمسم کرد، خاطراتم احترام میزارند.
مثل دیدار آخرمان بود، همان کت بود و یک کلاه سیاه، خوابم اری یا که رویا نیست؟ کاش میشد بپرسم از دنیا !
بوی عطرت بیشتر میپیچید، عشق را یاداوری میکرد، مثل کودکی گمشدهام که به آغوش امنی پناه آوردم.
چه متانت به خرج میدادی، قهوه و کیک آوردی! هنوز هم میدانی چه میخواهم، هنوز هم میمانی که میخواهم؟ بعد پرسش های من در ذهنم، یادم آمد هیچ نگفتم من! از کجا بگویم؟ ز دلتنگی ها؟ یا که از روزهای گذرا؟ هیچ نمیدانم.
ناگهان آغازگر بودی، صحبتمان چه طولانی شد! متعجب ازین کارهایت، دل من بیشتر عاشقت میشد.
قهوهی داغ ناگهان به سردی رفت، نور خانه کمتر از پیش است، سر به بالا که انداختم، جای خالی ِتو بود در پیشم!
سراسیمه نگاه میکردم، چای تو سرد بود مثل خودم، روی میز همانجا که ایستادی، پیراهنت بود در خونت!
تازه دنیا چشاند زهرش را، رفتهای و بازگشتت نبود امکان، اندکی هم اگر بشینم من، زنگ در را نیست هیچ انتظار.
خانه را غم دار ترک گفتم، در و دیوار فریاد میزدند نامت را، عشق باید کمی صبر کند! راه من دور نیست از وصال.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten