کتابخانهٔخیابان64
؛ ما آرامتر ها ، ما ادم های متبسم ، که لبخند را چون وظیفهای اجباری ، بر لبان خسته خویش حفظ میکنیم ، ما امید دهندگانی هستیم که خویش از آنان که بر قلبهایشان امید هدیه میدهیم ، غمگینتر بودیم!
وبه قلم سوگند که میآورد بر قلبهایمان ارامشرا ، آسودگی را و پروبال میدهد به تن ِرنجور و غمدیدهی ما به فکر و ذهن مشوش و مغموم و محزونمان.
دلم پر و بال میخواهد ،پروبالی از جنس قدمنهادن بر خیال.
ذهنم یخواهد غرق شود در جنگلهای داستان پیش پریان و موجوداتی که فراسوی باورهای ماست یخواهم بجنگم در میدان جنگ همراه با فریادها و نوای برهم خوردن تیغه شمشیر بجنگم! عشق را در لبخند های آن شخص مهجور و مجهول بنگرم. اما افسوس که اکنون در اتاق خویش ، در همین چهار دیواری! میان کتابها و کاغذها ، بر روی تخت افتادهام و چه میکنم؟ جز فکر کردن ، اندیشیدن به عشق هایی که خالص بودند ولی غیرواقعی!
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
؛ هنوز ماندهاست که از پای در آییم ،هنوز بر ایستادگی خویش تاکید داری و همچنان ، چون کوه استواریم و چه تواند که مارا بر اندازد ؟ ما همان هاییم که آموختهایم به خود تکیه کردن را ، به استوار و مستحکم ایستادن در راهی که تنمان را به مانند جنگجویی زخمی میکند!
هر قدم ، هر تفس ، هر نگاه ، هر آه ؛ خستگانی هستیم که هنوز به پاره آجر های دیوار ِفروریختهی خویش ، تکیه زدهایم و امید داریم!
به چه امید داریم ؟ امید چیست ؟ ماندنیست ؟ امید را به خویش داریم و امید همان فریاد ِ'بروجلو'ایست که درونمان بر سر تن خستهی ما میزند!
و ما امید داریم ، به ققنوس شدن! به برخواستن از خاکستر وجودمان و درخشیدن به سان خورشید.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten