کتابخانهٔخیابان64
دیر آمدی اری دگر من هم دچارت نیستم
قلب من مُرد و دگر، من نیز فدایت نیستم
ماه هم بودی اگر، خورشید ِزیبا نیستم
عشق مُرد و دگر من هم به پایت نیستم
حال آمدی تا که بخندانی و یا خنجر زنی ؟
آه اما من دگر خام ِخیال ِخام تو نیز نیستم
پاسخت را پس بگیر و بازگرد بر یار خویش
من دگر یار هم نه، دشمنت نیز نیستم !
فاصله با قلب ِمن هر کاری هم کرده است
من دگر هیچ هم دچار و عاشق تو نیستم!
- کتابخانهیخیابان64 | به سرودهی اِلدا✍🏻 | #MyPoem
کتابخانهٔخیابان64
دنیا چیست جز مضحکهای گریه انگیز ؟ جز درد و رنج و روزهای خوب گذرا ؟
زندگی، همان خاطرات خوبیست که یک شب اخر به گریهمان میاندازد، زندگی گاهی همان دردی ست که میگفتیم خواهد کُشت! اما زنده ماندیم و گذر کردیم.
هرچه گفتیم سخت است، دردناک است، نفس گیر است، زودتر از پیش گذشتند و گاه دیگر حتی یادمان نمیآید چه بود ! ولیکن همان هایی که شعر این نیز میگذرد را برایشان خواندیم، نرفتند، سخت رفتند! تکه ای از جانمان را پاره پاره نموده و سپس عزم رفتن کردند و حالا ما ماندهایم و روح پارهپاره و کالبد ِخرد شده و افکاری متلاشی که نمیدانیم، به وقت التیام باید بر کدام زخم مرهم بگذاریم و بر کدام غم بگرییم و بهر کدام درد فریاد سر بدهیم!
زندگی همین است، همین نیمه شب ها گریستن، روزها خندیدن، اجبار به قوی زیستن و دوام اوردن! چرا که همه میدانیم، هیچگاه شب ماندگار نیست و سپیده دم به اسمان لبخند میزند و خورشید هیچگاه تا ابد در پشت ابرهای بارانی اسیر نمیماند و یک روز، برمیگردد و با همان شراره هایش، رنگین کمان را به چشمان خستهی ما هدیه میدهد.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
هدایت شده از مــ🌙ــاهرویـانــــــ🇮🇷
20.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پارت پنجم:این ویژه هستش😅
- رادیو فرکانس📻
کتابخانهٔخیابان64
؛ در جایی که شاید کمتر کسی فکر قدم نهادن بر آن را بکند، ما ایستادهایم! میان ِافکار ِسُقراط و اَرسطو قدم میزنیم و میان ِمنطق و فلسفهای که قدمتش باستانیست و ریشهاش از دل ِافکار و حرف های مردمان ِآتن به گوشهای ما رسیده، به رسم زندگانی و زیستن دست میابیم.
جایی در بین فلاتها و جلگهها و کوهستانها، میآن ِنقشه های جعرافیایی، گاهی دشتها را جست و جو میکنیم و گاهی اورست و هیمالیا را میگذرانیم تا به علمی چون طلا ارزشمند دست یابیم!
از اهرام شگفتآور مصر و معماریهای یونانیان، تا داستان ها و زمروراز های بینالنهرین و ایران ِباستان ما، ما چنین تاریخ را میشکافیم و در پی حل شگفتیهای او به جلو میرویم که گاهی فراموشمان میشود که چگونه از اجداد ِمتمدن خویش الگو بسازیم.
رُم را به امپراطوریاش می شناسیم و قطعه به قطعه دیوار ِچین را قدم میگذاریم! جهان ِباستان همین است، در کلاس درس خود نشستهای ولی در کاخ هوانگتی قدم میزنی.
در میان ِدولت-شهر های ِکهن، خطوط ِمیخی، شهرهای اوروک و لاگاش ِسومر، تمدنهای اطراف ِآن نیل ِپرخروش، که زندگی و تمدن را به مصریان تقدیمگرد شاید هم به راستی ما میان ِتاریخ گمشدهایم.
اینجا، رایحهی شعر دمیده است، انکه معتاد به شعر است؛ شعر میخواند و ان کسی که معتاد به شعر نیست ، به آن روی میآورد چرا که این است درمان دردهای ما، شعر! گاهی هم خود درمانمان درد میشود، به هنگامهی آزمونها و امتحانهای طاقتفرسایمان.
اینجا، نوای ضرب ِشعر خواندن ِفنون پیچیدهست.
اینجا هوای ثلاثی ِمزیدهای نامفهوم و مرفوع و منصوب ِعربی را دارد که هیچگاه قرار نیست در ذهنت ماندگار شوند.
میتوانم برخی اوقات، بر جایگاه یک سرمایهگذار زندگی کنم در میان ِساعتهای اقتصاد و آمار، میان بازار ها و کارآفرینان و کارشناس و دیگر و دیگر.
و حالا قدم نهاده ام بر دومین سال از زندگی ِجدید خویش! دومین سال از ورود به دنیایی که غزل دم کردهست برایمان و از تاریخ روایت میکند.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten