کتابخانهٔخیابان64
اینجا ایران ِمن است، دست خدا با اوست، تا که نام علی در اذان او پخش است، ناامیدی فراری است از او، نامش دلیل ارامش ِدردمندان است و تیر در چشم ِکفتارهاست! اینجاست ایران.
دندان ِشغالهای آن طرف ِآب روزانه تیزتر میشود تا بِدَرَند! عشق را، وطن را، ایران را.
نام من را بخوان آریایی، خونی در رگانم ریشه دارد که ریشه اش بیشتر است، حتی از همان کله قناری ِشُغال، قدرتم بیش تر باشد از آنچه دارند آنها و من را بنام ایران، که وطنْ من است و من از آن وطنم.
عده ای تاریخ نخوانده آمدهاند نطق ِموَرخانه میکنند! عده ای هم یادشان رفته اینجا ایران است، فکر بیتمدنی دارند! هیچ میدانید تمدن چیست؟ اموال دیگران اسیب زدن ها نیست، اعتراض اگر داری که ماهم داریم، فکر دیگری داری؟ ذکر وطن نگیر که وطنفروش را وطنی نیست که نیست.
ایران من شاید در این دشواری ها افتاده باشد، شاید کمی زندگی ها سختتر باشد ولی خیال ِوطنفروشی نیست در من هیچ! خیال وطنفروشی و گوش به فرمان خائن ایستادن چه شد اخر؟ کفش دشمن تمیز کردنها چه شد اخر؟ یادشان رفته اندکی پیش را، یادشان رفته صدای موشک را، یادشان نیست چگونه جنگیدیم، فراموششان گشته پیروزیمان.
و اینجا ایران است، عدهای گرگ و کفتار از آن طرف مرز منتظراند، درد مارا فرصت خود داند تا کهزهری به جانمان بگزند!
و دوای درد ما، گوش شنواییست و حال آنها که باید بشنوند، اهل شنیدن نیستند.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #رسمعشق
کتابخانهٔخیابان64
` دنیا دنیای عجیبی شدهست، ملتی را تهدید میکنند به وصالشان، خط و نشان میکشند برایمان از مرگ و جنگ و شکست ولی انگار فراموش کردهاند ما مرگمان نیز بوی رسیدن میدهد.
قسم به خدای آن بزرگمردی که روزی فرمود "بکشیدماراملتمابیدارترمیشود" و سوگند به پروردگاری که وعدهی یاری یاورانش را میدهد که ما پیروزیم در برابر قوم نفرینشدگان بنیاسرائیل!
بهنام انکه ما را عجین شده با عشق و شجاعت آفرید.
تا که اذان از گلدستههای مساجدمان به گوش میرسد و بانگ اللهاکبر بر زبان مردمان جاریست، سکانداری این کشتی بزرگ در دستان خداست و هشدار که کدخداهای پوشالی حال به گورستان خویش قدم نهادهاند و در اواخر عمر ِبیهودشان نیز برای زیستن تقلا میکنند بی آنکه بدانند پایانشان از آنچه میاندیشند نزدیکتر است!
خیالشان واهیست که اگر پدری را بگیرند، فرزندانش تسلیم خواهند شد!
پدر رفت اری ولی تفنگ پدری در دست پسرانش است و خون ِغیرتمندش در رگهای دخترانش جاریست! یاس و عزا نخوانید که اکنون وقت نبرد است و وقت پیروزیست، فرصت شیون و عزا هست اما حال نه! حال وقت نگه داشتن آن پرچمیست که مزین است به نام نامی ِالله.
ما کیستیم؟ بر سر آن کوردلان فریاد بزن که خون آریایی در رگانت میجوشد و بگو که از نسل بزرگمردانی همچون کوروش زاده شدهای و فریاد بزن که صاحب آن ذوالفقار، امام توست! آنکه درب خیبر را با دهان روزه از جای دراورد، دربی که دهها مرد تنومند را برای باز و بسته شدن میطلبید.
اینجا ایران است، سرزمین پاکزادگان و شجاع مردانی که از ابتدای تاریخ نامشان به نام ایران پیوند خورده است، اینجا وطن است! و تن، چه بهای کوچکیست در برابر مادری ِوطن.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #رسمعشق
کتابخانهٔخیابان64
و بهشت چه غوغاست، دخترکان با بازیهایشان عجب سروصدا میکنند امشب! دیگر کاپشن صورتی کوچک و ملینای عزیز تنها نیستند، دیگر خاله بازیهایشان دو نفره نیست، حالا صدوشصتوپنج همبازی دارند، دانش اموزانی که پس از درس وطن آموختند و پای همان وطن خونشان بر زمین کلاس درسشان جاری شد.
شاید همه کنار هم نشستهاند، شاید آن بزرگمرد شهید نیز کنارشان نشسته است و به حرف های دخترکانش گوش میدهد! یکیشان از کاپشن صورتیاش میگوید، آن یکی از کیف کوچک صورتی رنگش و یکیشان فضای کلاسش را توصیف میکند و ان یکی از لقمهای که مادرش برایش گذاشته بود میگوید و بقیه نیز برای هم دنیای کوچکشان را روایت میکنند و او لبخند میزند، از ان لبخندها که دل را میبردند و او دست محبت بر سر تکتکشان میکشد چون پدری مهربان و دلسوز.
صد و شصت و پنج کوچک، صدوشصت و پنج نور ِدیده و فروغ ِامید در خانه های میناب خاموش شدند! حالا دیگر چه ماندهست از آنان جز خاطراتی، دفتری، کتابی و یا کولهپشتیای خونین.
دخترکانم، که موشک ازشان نپرسید کدام طرف تاریخ میایستید، بانوان کوچکم، که قربانی خیانت عدهای وطن فروش و افرادی روباه صفت و ادمخوار شدند، فرشتههایی که رفتند، پر کشیدند و چه کوتاه بود ماندشان که میتوان عمرشان را با انگشت های دست شمرد.
و حالا در کوچه پس کوچه های میناب، خاطرات کودکانی ماندهست که تا پیش از ان در آن بازی میکردند و میدویدند!
در خانهها تنها در و دیواری ماندهست که تا ابد خاطرات لمس های نرم کودکی را در خود نگه میدارد.
و آه از مادر، مادری که دیگر دختری نیست تا سر صبح ها گیسوانش را شانه بزند و راهی مدرسهاش کند و پسری نیست که هر ظهر قربان قد و بالای کوچکش برود و در کیفش لقمه های بزرگ و مردانه جا دهد.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #رسمعشق