کتابخانهٔخیابان64
` دنیا دنیای عجیبی شدهست، ملتی را تهدید میکنند به وصالشان، خط و نشان میکشند برایمان از مرگ و جنگ و شکست ولی انگار فراموش کردهاند ما مرگمان نیز بوی رسیدن میدهد.
قسم به خدای آن بزرگمردی که روزی فرمود "بکشیدماراملتمابیدارترمیشود" و سوگند به پروردگاری که وعدهی یاری یاورانش را میدهد که ما پیروزیم در برابر قوم نفرینشدگان بنیاسرائیل!
بهنام انکه ما را عجین شده با عشق و شجاعت آفرید.
تا که اذان از گلدستههای مساجدمان به گوش میرسد و بانگ اللهاکبر بر زبان مردمان جاریست، سکانداری این کشتی بزرگ در دستان خداست و هشدار که کدخداهای پوشالی حال به گورستان خویش قدم نهادهاند و در اواخر عمر ِبیهودشان نیز برای زیستن تقلا میکنند بی آنکه بدانند پایانشان از آنچه میاندیشند نزدیکتر است!
خیالشان واهیست که اگر پدری را بگیرند، فرزندانش تسلیم خواهند شد!
پدر رفت اری ولی تفنگ پدری در دست پسرانش است و خون ِغیرتمندش در رگهای دخترانش جاریست! یاس و عزا نخوانید که اکنون وقت نبرد است و وقت پیروزیست، فرصت شیون و عزا هست اما حال نه! حال وقت نگه داشتن آن پرچمیست که مزین است به نام نامی ِالله.
ما کیستیم؟ بر سر آن کوردلان فریاد بزن که خون آریایی در رگانت میجوشد و بگو که از نسل بزرگمردانی همچون کوروش زاده شدهای و فریاد بزن که صاحب آن ذوالفقار، امام توست! آنکه درب خیبر را با دهان روزه از جای دراورد، دربی که دهها مرد تنومند را برای باز و بسته شدن میطلبید.
اینجا ایران است، سرزمین پاکزادگان و شجاع مردانی که از ابتدای تاریخ نامشان به نام ایران پیوند خورده است، اینجا وطن است! و تن، چه بهای کوچکیست در برابر مادری ِوطن.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #رسمعشق
کتابخانهٔخیابان64
و بهشت چه غوغاست، دخترکان با بازیهایشان عجب سروصدا میکنند امشب! دیگر کاپشن صورتی کوچک و ملینای عزیز تنها نیستند، دیگر خاله بازیهایشان دو نفره نیست، حالا صدوشصتوپنج همبازی دارند، دانش اموزانی که پس از درس وطن آموختند و پای همان وطن خونشان بر زمین کلاس درسشان جاری شد.
شاید همه کنار هم نشستهاند، شاید آن بزرگمرد شهید نیز کنارشان نشسته است و به حرف های دخترکانش گوش میدهد! یکیشان از کاپشن صورتیاش میگوید، آن یکی از کیف کوچک صورتی رنگش و یکیشان فضای کلاسش را توصیف میکند و ان یکی از لقمهای که مادرش برایش گذاشته بود میگوید و بقیه نیز برای هم دنیای کوچکشان را روایت میکنند و او لبخند میزند، از ان لبخندها که دل را میبردند و او دست محبت بر سر تکتکشان میکشد چون پدری مهربان و دلسوز.
صد و شصت و پنج کوچک، صدوشصت و پنج نور ِدیده و فروغ ِامید در خانه های میناب خاموش شدند! حالا دیگر چه ماندهست از آنان جز خاطراتی، دفتری، کتابی و یا کولهپشتیای خونین.
دخترکانم، که موشک ازشان نپرسید کدام طرف تاریخ میایستید، بانوان کوچکم، که قربانی خیانت عدهای وطن فروش و افرادی روباه صفت و ادمخوار شدند، فرشتههایی که رفتند، پر کشیدند و چه کوتاه بود ماندشان که میتوان عمرشان را با انگشت های دست شمرد.
و حالا در کوچه پس کوچه های میناب، خاطرات کودکانی ماندهست که تا پیش از ان در آن بازی میکردند و میدویدند!
در خانهها تنها در و دیواری ماندهست که تا ابد خاطرات لمس های نرم کودکی را در خود نگه میدارد.
و آه از مادر، مادری که دیگر دختری نیست تا سر صبح ها گیسوانش را شانه بزند و راهی مدرسهاش کند و پسری نیست که هر ظهر قربان قد و بالای کوچکش برود و در کیفش لقمه های بزرگ و مردانه جا دهد.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #رسمعشق
کتابخانهٔخیابان64
شده بود رویای هر شب من، انگار قدیسه است و از اسمان نزول یافته، فکر آن در ذهن من جاری بود، دفتر شعرم اشک میریخت! قوری چای روی اجاق هردم، به حال ِمن دیوانه غم میریخت! در و دیوار به پای هر غزلم چون ابر بهاری میگریستند هرشب، قلمم گاه ناتوان میشد، اما مینوشت از عشق بیثمرم!
نگاه و لحن گفتارش، هرچه مخصوص او زیبا بود! حتی اگر فراق بود و دیوار ِمستحکم اما باز دلم مشتاق دیدار بود!
تا که آن روز دیدمش، بعد آن روزگار سیاه، آمده بود تا آفتاب من گردد! وقتی که زنگ خانه به صدا آمد، بوی عطر یاس را حس کردم. انگار نوید عشق را میداد، دفترم شعرم سلام میداد! اولش تنها نگاه میکردم، فقط و فقط شعر بود در ذهنم، میتوانستم؟ میشود غزل بخوانم؟ که چه دیر آمدی، مخاطب شعرهایم!
یادم امد نه دیوار توان گفتار دارد و نه قوریام چای غم میریزد! شعر اگر میگفتم برایش انوقت یا فرار میکرد و یا میخندید، چارهای جز صبر هم بود مگر؟ عاشقی جرم ِآنشب من گشت.
از گوشهی در چشمم به جمال وی افتاد، چهرهاش همچون ماه بود، میدرخشید و درخشش آنجا، قابل قیاس با افتاب بود، امده بود تا کاسهی آش را بدهد، ناگهان زیرلب هایم به جای دوستت دارم، تنها نذرت قبول جاری شد. تا که زیر حجاب ِگلدارش، لبخند ِکوچکش دلم را برد!
کاسه را داد دستم و رفت آنشب، من و این عشق جانسوز را رها میکرد، دنیای مت اما پس از آنشب، تیره نبود! کاسهی چینی او بود در دستم، گویی کاسهی چینی هم بوی عشق مرا حس میکرد! انچنان روی میز میدرخشید، شایدم به حال عاشقی زار میزد!
ناگهان اسمان غرید و شب روشن شد! دنیای کوچک ِمن انشب، به یکباره زیر و رو میشد.
گذشت و گذشت، تا اینکه ناگهان زمان از رفتن ایستاد، به احترام ما تا برای اولین بار اندکی هم بمانیم تنها، امشب اما آن فر ِدسته موی کوچکی که از لای روسری ِسفیدش بیرون جست، قلبم را به بازی میگیرد! نکند غریبه ببیند آن را؟ نه، روپوش سفید را دارد! به راستی سپید چه به او میآید، کاش میتوانستم بگویم که چقدر زیباست امشب، با این گونههای سرخ و روسری سفید و لبانی که .. آه، راستی رمضان است و وقت حیا، خاکم به سر، چه دیر آمدی جانا!
و چشمانش با وجود بسته بودنشان، باز هم دلبری میکردند برایم.
و دریغا که چه زود زمان رفتن شد!
و من امشب مقدس پنداشتم، تابوت ِزیبای او را! که به دورش چنین تقدس شد، پرچم وطن کشیدند آنها!
باشد، من هم پس از امشب در غزل هایم، دلبر و تابوت و پرچم را، مراعاتالنظیر میگیرم، مراعاتی به سبک عاشق ها.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten