کتابخانهٔخیابان64
' بوی عطرت جاوید میآمد، در و دیوار چه خنده میکردند، وقت دیدار دلها بود، گل و گلدان قیام میکردند!
در میان تاریکی خانه، راه را همه هموار میکردند، بوی قهوه نوازشوار لمسم کرد، خاطراتم احترام میزارند.
مثل دیدار آخرمان بود، همان کت بود و یک کلاه سیاه، خوابم اری یا که رویا نیست؟ کاش میشد بپرسم از دنیا !
بوی عطرت بیشتر میپیچید، عشق را یاداوری میکرد، مثل کودکی گمشدهام که به آغوش امنی پناه آوردم.
چه متانت به خرج میدادی، قهوه و کیک آوردی! هنوز هم میدانی چه میخواهم، هنوز هم میمانی که میخواهم؟ بعد پرسش های من در ذهنم، یادم آمد هیچ نگفتم من! از کجا بگویم؟ ز دلتنگی ها؟ یا که از روزهای گذرا؟ هیچ نمیدانم.
ناگهان آغازگر بودی، صحبتمان چه طولانی شد! متعجب ازین کارهایت، دل من بیشتر عاشقت میشد.
قهوهی داغ ناگهان به سردی رفت، نور خانه کمتر از پیش است، سر به بالا که انداختم، جای خالی ِتو بود در پیشم!
سراسیمه نگاه میکردم، چای تو سرد بود مثل خودم، روی میز همانجا که ایستادی، پیراهنت بود در خونت!
تازه دنیا چشاند زهرش را، رفتهای و بازگشتت نبود امکان، اندکی هم اگر بشینم من، زنگ در را نیست هیچ انتظار.
خانه را غم دار ترک گفتم، در و دیوار فریاد میزدند نامت را، عشق باید کمی صبر کند! راه من دور نیست از وصال.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten