eitaa logo
arc
208 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهی شب که از راه می‌رسید، خواب از من فاصله می‌گرفت. در تاریکی اتاق دراز می‌کشیدم و سنگینیِ هراس و فشار را روی سینه‌ام حس می‌کردم؛ انگار سایه‌ها هم سهمی از اضطرابم داشتند. چشم‌هایم باز می‌ماند و ذهنم بی‌وقفه می‌چرخید. بارها و بارها از خودم می‌پرسیدم این رنج از کجا جوانه زد؛ کِی در جانم ریشه دواند و بی‌صدا قد کشید چه شد که آرامش، آهسته و بی‌خبر، جای خودش را به این دل‌آشوبی داد؟ با خود فکر می‌کردم آیا این درد روزی به انتها می‌رسد، یا قرار است همچون شبی بی‌سپیده، بی‌پایان ادامه پیدا کند؟ و در میان آن سکوت کشدار، تنها چیزی که شنیده می‌شد، تپش‌های نامنظم دلی بود که دنبال روزنه‌ای از نور می‌گشت.
او می‌خندید و تن من انگار به درّه‌ای می‌افتاد، شبیه ریخته شدن قطار از روی خطوط، تکه تکه می‌مردم.
arc
گاهی شب که از راه می‌رسید، خواب از من فاصله می‌گرفت. در تاریکی اتاق دراز می‌کشیدم و سنگینیِ هراس و ف
گاهی با خودم می‌اندیشم شاید رنج، آرام‌آرام با تار و پودم درآمیخته؛ چیزی که دیگر قصد رفتن ندارد، یا شاید آن‌قدر به آن خو گرفته‌ام که بی‌آن، هویت خودم را گم می‌کنم. بعضی شب‌ها فقط به سقف خیره می‌مانم؛ نگاهم در سفیدیِ بی‌انتها گم می‌شود و ذهنم به روزهایی برمی‌گردد که هنوز جرقه‌ای از امید در دلم روشن بود. زمانی که باور داشتم فردا روشن‌تر از امروز خواهد بود، و یقین داشتم جهان، بالاخره راهی برای ترمیم خودش پیدا می‌کند. اما حالا؟ تنها سکوت است و سایه‌های کش‌دارِ تاریکی. حسی مبهم که جایی میان هراس و فرسودگی معلق مانده، نه کاملاً ترس، نه تماماً خستگی چیزی میان این دو، مثل مِهی که راه را محو می‌کند. با این همه، در گوشه‌ای دور از ذهنم هنوز زمزمه‌ای کم‌جان باقی مانده است؛ صدایی آرام و محتاط که آهسته می‌گوید: شاید هنوز بتوان نفس عمیقی کشید،‌ شاید هنوز بتوان از نو آغاز کرد.
می‌خواستم فریاد بزنم و از او بخواهم که نرود، اما چه حقی داشتم که او را از رفتن باز دارم وقتی خوشبختی‌اش در آغوش دیگری بود.