هدایت شده از چایخونه ی ماریو
بابام داشت رد میشد یه نگا کرد گفت شبیه مادر ترسا شده یه تنه رید بهم(اخ)
اوکی میخوام نقاشی رو بذارم کنار، مرسی که این مدت پیشم بودین و چه به راست و چه به دروغ تعریف کردین و بهم انرژی دادین...
اگه خواستین تقدیمی هارو میذارم به مرور زمان ولی در کل... همین، خیلی از همتون ممنونم
━╋ ⸼࣪📼𓂅˖
اوکی میخوام نقاشی رو بذارم کنار، مرسی که این مدت پیشم بودین و چه به راست و چه به دروغ تعریف کردین و
اضافه کنم که برای توجه این کار رو نمیکنم، به اجبار خانواده این کار رو میکنم و اگر نه که نقاشی تنها دلیل خوشحالی و آرامشمه:))
ببخشید...
یکمی حقیقت توی صورتم کوبونده شد... درسم ضعیف شده شاید بهتر باشه باید به حرف خانواده گوش کنم، البته که مجبورم))
مامانم گفت از تو بهتر خیلی هست و داری وقتت رو تلف میکنی و راست هم گفت پس دارم میذارمش کنار