إِنْ يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ
خدا رحمتش وسیع و نامتناهی است
و به احوال بندگان آگاه است..
سوره مؤمنون / آیه۳۲
هدایت شده از باغ خرمالو؛
فقط خودِ امام حسین(؏) فهمید
من امروز چقدر،
بغض کردم
گریه کردم
مُــردم!
[ بیاید باهم بریم کربلا❤️🩹 ]
بالاخره منم توی راه مشایه قدم میزنم و میون موکبها، عمود به عمود، به عشقِ وصالِ حرم قدم برمیدارم. توی راه مای بارد مینوشم و یادِ لبِ خشکت میوفتم. نمیدونم.. مثلاً از مهمون نوازیِ خوبِ عراقیها و خالصانه خدمت کردنشون خُجُلزده میشم. روزها بخاطر آفتابسوزان زیر سایهی موکبی استراحت میکنم و همسایههات با آبلیمو سیرابم میکنن اما خاطرِ اینکه سه روز عریان در صحرا رها بودی، کامم رو زهر میکنه. شبها صاحبخونهای من رو مهمانِ خونهی کوچیک، ولی مملو از مهرِ تو، میکنه و جایی گرم و نرم بهم میده. اونجا دلم پر میکشه سمتِ شام و از کوچهها گذر میکنه و میره خرابه. آره، فکر و خیالِ بیخواب بودنِ نازدردانهات، بیخوابم کرد و تا اذونِ صبح بیدار میمونم. سحر شروع دوباره و غروب به نجف میرسم. آخ.. نجف بویِ مولا رو میده. چقدر هم غریبگیِ امیرالمومنین حس میشه آقا. زیر ایوونِ طلا، کنارِ باباعلی، مدح میگم و خوشم. چه آرامشی داره. انگار، انگار خونهی خودمه. وقتی نگاهم به انگورِ ضریح میافته، مست حبِ مولا میشم. از عجل میخوام که همونجا به سراغم بیاد تا تو آغوشِ امام، جون بدم. گویی قسمتم نبود اونجا به عمرم پایان بدم. آقا، عطر یاس، بوی حضرت مادر، پیچیده بود داخلِ حرم. دو روز رو خونهی پدری سپری میکنم و بعد راهِ کربلا رو در پیش میگیرم. برای اولینبار که چشمم به گنبدت خورد، زانو میزنم و اشک میریزم و اشک و اشک. گریه از سر شوقم بود. وای.. زمانی که پام به بینالحرمین رسید، نمیدونی آقا چقدر آروم شدم. بین اون همه هیاهو میشینم و گنبدِ طلات و گلدستههای عموعباس رو تماشا میکنم. خیلی شلوغه، پر از عاشقهای تو. خودم رو بروز به درگاهت میرسونم. به دلیل ازدحامِ جمعیت، خادمِ حرم اجازه نمیده بیشتر ضریح رو بغل بگیرم. اشکال نداره، از همون دور دورا دردهامو بهت میگم. نشستن توی حرمت برابرِ با روضهی مجسم. از در و دیوار خون میچکه و مادرت روضه میخونه. خستگی روی چشمام سنگینی میکنه و آروم گوشهای از حرم میخوابم. خادمهای حرم کاری به کارم ندارند و اجازه میدن راحت استراحت کنم. با صدای اللهاکبر چشم باز میکنم و به قامتِ یار میایستم. از موقعی که به کربلا رسیدم، حرمِ عموعباس نرفتم. اذن میگیرم و بینالحرمین رو طی میکنم و وارد میشم. گلوم از تشنگی میسوخت. میدونی چیه آقا.. شرم داشتم آب بخورم. چرا که عموعباس سعی بر این داشت که مشکِ پرآب به خیمهها بیاره، حتی شده بیدست. چهار روز مهمانِ کویِ تو بودم. هنگام وداع حال و روزم مثل کسی بود که بزور از خونهاش جداش میکردن. باهزار دل کندن و قول گرفتن ازت که سال بعد هم دعوتنامه برام بفرستی، برگشتم ایران.
تَــحَنُّث|𝐓𝐚𝐡𝐚𝐧𝐨𝐬
2:58 جونی نمونده به تن رقیه آتیش گرفته دامن رقیه.. پن: بین شکستی های قلبتون و اشکهاتون ؛ مارو د
نمیدونم از صبح ، برای چندمین بار این مداحیُ پلی کردم
و با هر بار ، اشک از چشمام روونه شده:)
زندگیتُ بسپار دست ِخودش
و فقط نظارهگر ِروند ِ روزگار باش،
ببین چقدر قشنگ برات رقم میزنه🪄
بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شَاءَ..
تنها او را بخوانید و اگر بخواهد، آن رنجی را
که او را به خاطر آن میخوانید از میان میبرد!
سوره انعام / آیه۴۱