«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق هفدهم
,,
رسول سیستم را دور زد.کنار محمد ایستاد:آقا؟
نگاهش کرد ولی جوابی نگرفت:خوبید؟
سرش را به نشانهی تایید تکان داد:آقا مطمئنید؟چیزی شده؟
از حرکت ایستاد به سمتش چرخید:فقط ذهنم درگیره همین!
با پایش به زمین ضربه میزد.دستی به موهایش کشید.با فکری که به سرش زد ابروهایش بالا پریدند:آقا...
تردید در صدایش مشخص بود:من یه راه حل دارم.
محمد سوالی نگاهش کرد:برای فکرتون راه حل دارم...البته اگه وقت داشته باشید.
دست روی شانه اش گذاشت:حتما چرا که نه.
تن صدایش را پایین تر آورد:شاید اینجوری دلت با ما صاف شد
شنید اما به روی خودش نیاورد به سمت پارکینگ رفتن رسول به موتور اشاره کرد و سوار شدند.
بعد از گذشت چند دقیقه محمد سرش را نزدیک گوشش کرد:کلاهت کو آقا رسول؟
تلخ خندید:سر یه ماجرایی افتاد شکست!
محمد از لحن سرد و غمگینش متعجب گفت:دعوا؟!
نگاهی از آینه به محمد انداخت:نه آقا دعوا به ما میاد؟
محمد خندید :اون چیزی که شب اول دیدم اره.
میتوانست چهرهی رسول را تصور کند:خب میشه تعریف کنی؟
برای چند لحظه سکوت بین شان شکل گرفت.
یادآوری خاطرات باز هم حال را بد کرده بود:او روز که محسن توی عملیات آسیب دید...قبل شهادتش من...من پشت سیستم بودم
«با شنید صدای انفجار و قطع شدن تماس ار جایش برخاست.صندلی به زمین برخود کرد.صدای بلندی در سایت پیچید.
بچه ها دور میز جمع شده بودند.نگران به رسول خیره شده بودند.نفس بالا نمیآمد.قلب را حس نمیکرد.
چشمانش پر از اشک شده بود.صدای محسن در گوشش میپیچید.
آخرین جملات قبل از رفتنش مدام در ذهنش بود.اصلا نفهمید چگونه آمبولانس را به منطقه اعزام کرده بود.
بچه ها را کنار زد به سمت اتاق عبدی دوید.در زد و وارد شد.
_آقا
صدایش آنقدر نگران و پر از التماس بود که شهیدی زود تر به سمتش رفت:رسول چی شده؟
بغضی در گلویش بود صدایش دورگه شده بود:آقامحسن....
گفتن ماجرا سخت بود به هر زوری بود گفت:آقا توروخدا بزارید برم من اینجا نمیتونم وایستم....آقا خواهش میکنم.
التماس میکرد برای رفتن کِ؟رسول؟
همه او را به غرور میشناختند.
هیچ او را این گونه ندیده بود.
بعد اجازه عبدی اتاق را ترک کرد به سمت بیمارستان روانه شد.
سوار موتور بود!سرعت غیر مجاز...
چندین دوربین را رد کرده بود؛نزدیک بود تصادف کند اما چیزی جز محسن برایش مهم نبود.
به بیمارستان رسیدم موتور را گوشهای رها کرده و کلاه را به روی زمین انداخت.آنقدر آشفته بود که نفهمید چگونه به آنجا رسیده بود:)»
,,
ادامه دارد:)
رفقا من خیلی شرمندم اصلا حالم خوب نیست.دیگه خودمم درکی از خودم ندارم:)
یکم روبه راه بشم پارت میدم🙃
کاش فقط زودتر همه چیز تموم بشه:)