eitaa logo
«طَـنـیـن»
83 دنبال‌کننده
85 عکس
31 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌الله سلام فرا رسیدن ایام تاسوعا و عاشورا تسلیت باد💔
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم» «زَمْهَر» ورق بیست و هفتم ,, وارد هواپیما شد و روی صندلی نشست.یاد اخرین سفر دوتایی‌شان افتاد.چند ماه از قبل از مرگش «همانند کودکان شده بود.ذوق داشت و دلش می‌خواست زودتر از این جا بروند. دست لئو را گرفته بود و می‌کشید.مانند دختر بچه‌ ای که در مغاز چیزی را دیده باشد:) لئو با خنده به حرکاتش نگاه می‌کرد:اِلی اینقدر عجله لازمه واقعا؟! الیزابت ایستاد اخم مصنوعی بین ابرو‌هایش نشاند:لئوووو دوست داری منو حرص بدی؟مگه من نگفتم اینجوری اسممو نگو لئو با دو دستش را قاب صورت الیزابت کرد:خیلی بامزه می‌شی وقتی حرص میخوری:) الیزابت نفس عمیقی کشید لبخند زورکی روی لب‌هایش نشاند سعی می‌کرد عادی رفتار کند:لئو بریم بستنی بخوریم؟ در چشمانش خیر شده:بریم.» یاد اوری خاطرات برایش دشوار و سخت بود.زندگی بدون فکر کردن به الیزابت برایش غیر ممکن و محال بود. او تمام لحظات کنار خودش حس می‌کرد. قلب او را حس می‌کرد،وجودش را... زیر لب زمزمه کرد:اگه تو بودی شاید هیچ وقت این اتفاقات نمی‌افتاد. از پنجره هواپیمایی نگاهی به بیرون انداخت.قول داده بود به خودش با یافتن حقیقت به الیزابت فکر نکند،انگار موفق نبود:) نمی‌خواست فراموش کند.... منتظر بود برسد ترکیه و کارهایش را انجام دهد! ,, ادامه دارد:)
در روز عاشورا چه گذشت؟🥀 https://eitaa.com/romanFms
بسم‌الله سلام وقت بخیر دوستان از فردا برمیگردیم به روال عادی🥲♥️
بسم‌الله سلام وقت بخیر🙃
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم» «زَمْهَر» ورق بیست و هشتم ,, از فرودگاه خارج شد.نگاهش روی ماشین ها پارک شده چرخید. موبایلش را بالا آورد و عکس پلاک ماشینی که هانا فرستاده بود را نگاه کرد؛مردی میانسال به سمتش آمد چمدان را گرفت. سوار ماشین شدند.زمان زیادی نگذشته بود که جلوی ویلایی مجلل ماشین از حرکت ایستاد. _لطفا وسایلم رو بالا بیارید. از ریکاردو خواسته به که بروند جایی که قبلا الیزابت انجا بود. پوزخندی روی لب‌هایش نقش بسته بود. ....... رسول مردد به سمت محمد قدم برداشت.دستانش صورتش را محاصره کرده بود. نگاهی به امید انداخت:آقامحمد...من اطلاعات فرهاد رو در اوردم؛فقط فرهاد می‌خواد بره تهران. ارام تر از قبل شده بود.برایش سخت بود یکی از اعضای تیمش خطا کند:میریم تهران..احتمالا بخواد احسانی رو ببنیه همون جا دستگیرشون می‌کنم از جا برخاست.رسول کنار امید نشست:خوبی؟ امید ارام سر تکان داد؛سر روی شانه‌اش گذاشت: بخیر گذشتا! تک خنده‌ای کرد و گفت:فکر نمی‌کردم اینقدر حواس پرت باشم. رسول دستی به موهایش کشید:چون به حرفم گوش نمیدی. امید سوالی به رسول خیره شد:امید جون چند بار گفت تمرکزت سر جاش نیست...ببینم عاشق شدی؟! امید هول شده پاسخ داد:نه بابا. لبخند شیطنت امیزی روی لب های رسول نقش بست:اوهم مشخصه،حواس پرت شدی.‌..و الانم با یه سوال ساده دستپاچه شدی!میدونه؟ _کی می‌دونه؟ مشتی به بازوی امید زد:عمو دیگه! ,, ادامه دارد:)
بسم‌الله سلام