«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق بیست و هفتم ,, وارد هواپیما شد و روی صندلی نشست.یاد اخرین سفر
قول رو نتونست عملی کنه:)
شاید هیچوقت
,,
ناشناسمون:)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uh5u6bz&btn=طنین
خونهمون:)
@TaNiN_RaZ2
,,
«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق بیست و هشتم
,,
از فرودگاه خارج شد.نگاهش روی ماشین ها پارک شده چرخید.
موبایلش را بالا آورد و عکس پلاک ماشینی که هانا فرستاده بود را نگاه کرد؛مردی میانسال به سمتش آمد چمدان را گرفت.
سوار ماشین شدند.زمان زیادی نگذشته بود که جلوی ویلایی مجلل ماشین از حرکت ایستاد.
_لطفا وسایلم رو بالا بیارید.
از ریکاردو خواسته به که بروند جایی که قبلا الیزابت انجا بود.
پوزخندی روی لبهایش نقش بسته بود.
.......
رسول مردد به سمت محمد قدم برداشت.دستانش صورتش را محاصره کرده بود.
نگاهی به امید انداخت:آقامحمد...من اطلاعات فرهاد رو در اوردم؛فقط فرهاد میخواد بره تهران.
ارام تر از قبل شده بود.برایش سخت بود یکی از اعضای تیمش خطا کند:میریم تهران..احتمالا بخواد احسانی رو ببنیه همون جا دستگیرشون میکنم
از جا برخاست.رسول کنار امید نشست:خوبی؟
امید ارام سر تکان داد؛سر روی شانهاش گذاشت: بخیر گذشتا!
تک خندهای کرد و گفت:فکر نمیکردم اینقدر حواس پرت باشم.
رسول دستی به موهایش کشید:چون به حرفم گوش نمیدی.
امید سوالی به رسول خیره شد:امید جون چند بار گفت تمرکزت سر جاش نیست...ببینم عاشق شدی؟!
امید هول شده پاسخ داد:نه بابا.
لبخند شیطنت امیزی روی لب های رسول نقش بست:اوهم مشخصه،حواس پرت شدی...و الانم با یه سوال ساده دستپاچه شدی!میدونه؟
_کی میدونه؟
مشتی به بازوی امید زد:عمو دیگه!
,,
ادامه دارد:)
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق بیست و هشتم ,, از فرودگاه خارج شد.نگاهش روی ماشین ها پارک شد
امید عاشق شده:)
,,
ناشناسمون:)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uh5u6bz&btn=طنین
خونهمون:)
@TaNiN_RaZ2
,,