«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق هجدهم
,,
با تمام شدن جملهاش اشکی از گوشهی چشمش سرخورد.
این اشک ازچشم محمد دور نماند.موتور را گوشهای پارک کرد.محمد را آورده بود گلزار شهدا.ناخوداگاه لبخندی زد:من هر وقت حالم خوب نیست میام اینجا.یه آرامش خاصی داره از وقتی هم محسن شهید شده بیشتر میام.
تنها جاییه که هیچ وقت حس تنهایی نمیکنم.
ایستاد و به سمت محمد چرخید:آقا من بابت اون شب معذرت میخوام.
محمد خندید دست بر شانهاش گذاشت:بیشتر درمورد آقامحسن بگو
کنار هم راه میرفتند.رسول از محسن تعریف میکرد.
گاهی بغض میکرد و اشک از چشمانش سرازیر میشد.
گاهی با گفتن خاطرات میخندید.
محمد کنارش بود.گوش میکرد و گاهی سوال میپرسید.
بعد از گذاشتی یک ساعت کنار مزار محسن نشستند.
محمد فاتحهای خواند نگاهش به رسول بود که به مزار محسن نگاه میکرد.
گل های روی مزار را مرتب میکرد
محمد که تا آن لحظه سکوت کرده بود تا حریمِ خلوتِ رسول شکسته نشود، آرام زمزمه کرد:میدونی رسول… آدمها وقتی میرن، خیلی چیزها رو با خودشون میبرن، اما یه چیز رو میذارن برای اونایی که موندن؛ شجاعتِ دوباره شروع کردن.شجاعت میدن بهت تا بتونی پر قدرت تر ادامه بدی!من...
مکثی کرد دستش را روی کلمات هک شده روی مزار حرکت داد:منم نیومدم جاش رو بگیرم.من فقط برای ادامه دادن به مسیری اومدم که خیلی سال پیش ایجاد شده.
رسول دست از مرتب کردن گلها برداشت. سرش را بلند کرد. نگاهش دیگر آن نگاهِ کدر و خسته نبود؛ چیزی در عمق چشمانش تغییر کرده بود. او به سنگِ سرد مزار خیره شد و بعد، نگاهش را به محمد دوخت. انگار تازه متوجه حضورِ پررنگِ محمد در کنارش شده بود.محمد ادامه داد:من نمیخوام جای کسی رو برات بگیرم، اما میخوام اون کسی باشم که وقتی دنیا برات تنگ شد، بتونی روش حساب کنی.
نفسی عمیق کشید؛ انگار اکسیژنِ بعد از مدتها، تا تهِ ریههایش نفوذ کرده بود. او به مزار محسن و بعد به محمد نگاه کرد. لبخند تلخ رسول این بار رنگ گرفته بود:)
چیزی نگفت و فقط نگاه کرد از آن نگاه هایی که همه چیز را می گفتند.
نگاهی پر معنی....
سکوت بین شان جاری شد...نه از جنس سنگینی...نه از جنس ناراحتی!
از جنس پیمان و عهد برای محمد و رسول!
پیمان پناه بودن محمد!
محمد بلند شد و ایستاد:رسول من زودتر میرم تو هم بیا.
فقط نیاز به تنها بودنش را:)رسول بوسهای به مزار زد:من هنوز دلم برات تنگ میشه…اما فکر کنم انتخاب محمد بدم نبود...الان تازه متوجه شدم چقدر شبیه خودته:)
,,
ادامه دارد:)
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق هجدهم ,, با تمام شدن جملهاش اشکی از گوشهی چشمش سرخورد. این
تازه متوجه شدم چقدر شبیه خودته:)))))
,,
ناشناسمون:)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uh5u6bz&btn=طنین
خونهمون:)
@TaNiN_RaZ2
,,
داوود:آبجی کجایی؟
فاطمه: اینجام تو اتاقم .
وقتی رسیدم فاطمه داشت به خودش میپیچید
داوود: فاطمه جونم آبجی قشنگم پاشو پاشو بریم دکتر
فاطمه : نهههههههه داوود حالم خوبه
داوود: مشخصه پاشو دیگه آفرین 😘
فاطمه:طرفم بیایاااااا برو اعصابتو ندارم
داوود : آبجی جان پاشو دیگه ☺️
فاطمه :نمییی خوامممم
داوود: پاشو دیگه عههه هر چی هیچی بهش نمیگم پرو تر میشه😡سریع آماده شو
https://eitaa.com/joinchat/535495539C4c44415ec2
بخشی از رمان بهار زندگی
یه رمان گاندویی هست
طرفداران گاندو کجایید؟؟
بخونی عاشقش میشی من که معتادشم🥺🥺❤️🩹
https://eitaa.com/joinchat/535495539C4c44415ec2
تبادلـــــات رستــــا ✨
اد تب کانالتــون میشــم☺️
بیــش از ۶ ماه ســــابقه کاری😎
آمار کانــــال هر بود قـــبول🙀
جـــذب عـالی👌🏻
بــــدون جذب نمیری مطمـئن باش 😍
البته جــذب بیشـتر بستگـی بـه بنر و🤍
فعــالیت هایی که مـی کنید داره🙃
پشیمون نمیشــی بیا✨
بقیه شرایط داخــل آیفوتــب 😉
لینک ایفوتب👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/796198495C217ccd3420