میان شبنم و صبحگاه،
میان حسرت و آرزوی محال،
راهی میجویم که نه سر دارد نه پایان،
فقط نفسِ کشیدن در هوای مهآلودِ بودن.
زندگی یعنی همین:
سقوطی آگاهانه در آغوشِ ندانسته ها.
گاه در وجودمان به قبرستانی محتاج هستیم برای حرف ها، انسانها، و احساساتی که درونمان می میرند...
بعضی آدما مثل لنگرگاهن ؛
توی طوفان زندگی. کنارشون نه نقاب میخواد، نه بهانه. سکوت با اونا راحت ترین حرفه، خنده بی حساب ترین،
و گریه بی خجالت ترین. انگار نفس
عمیق میکشی و برای اولین بار، خودت میشی؛ بدون ترس، بدون قضاوت. اینا همون خونه ی امنِ روح ان؛ قدرشونو بدون، چون کمیابترین تقدیرِ زندگی ان.