🇮🇷تَنْهٰاتَرینْهٰا🇵🇸
_ حاج آقا خیلی ممنووووون... با اجازهتون!
+ در پناه خدا پسرم...
یه پسر بچه با مامانش وایستادن بین راه... یاد همون پیرمردِ توی روستامون میوفتم... میگم سلام آقا پسر! خوبی؟... یدونه از شکلات ها رو میدم بهش... مامانش تشکر میکنه... با خودم میگم کاش بشه همیشه انقد شکلات توی جیبم داشته باشم که به همممممهی بچه های دنیا شکلات بدم... کاش بشه... ولی توی حوزه از این خبرا نیست... بچهها اگه شکلات ها رو ببینن، امون نمیدن بهشون... باید یه طوری تنظیم کنم که هم خدا راضی باشه هم دلم... والله... بعد از مدت مدیدی رسیدم به این خوشمزههای دوست داشتنی... چراغی که به خانه رواست بر مسجد حرام است...☹️😂 خلااااااصههههه... شکلات ها رو میذارم توی جیبم وووووو... آمااااا... هندونه رو که نمیشه کاریش کرد... بچهها خِفتم میکنن...
+ هااااااا!... چیهههههه؟... هندونه خریدییییییی... ببر الان میایم حجره...
_ بااااشه بابا چشمممم... شما تشریف بیارین!... قدمتون روی چشم...
میام حجره... و... دیگه بماند که بماند...
خیلی زیاد شد نه؟...
خسته نشدین؟...
بعید میدونم اصن کسی تا اینجا خونده باشه😅...
#داستان
#زندگی
#شکلات
#پیرمرد
#سخاوت