ایخاک، مهرْبان باش با او و دستانِ او. دستان او گلها را آب میداد و سر دخترکانش را نوازش میکرد، دستان او ظرفهای خانه را میشست و توپبازی میکرد با کودکان. ایخاک، مدارا کن با دستان او که بهراستی، او با تو، ایخاکِ گرسنه، مهرْبان بود.
هدایت شده از ارغوان ؛
که من اگر گریه کردم واسهی خودم بود. برای تو باید اشک میشدم و میافتادم تو تنگ بلور.
مادرجان میگویم بهتر نیست این رختِ سیاه را در نیاوریم؟ بهخدا قسم این خاک، کینه کرده از بشر. آنقدر بر آن خونِ بیگناه ریختند و با جسمیتی خاکی، گناه در آغوش کشیدند که کینه کرده از ما. برای همین یکییکی خودش را از بشر باز پس میگیرد. البت که حقّ هم دارد، پریشانیِ ما از جا ماندنِ ماستو نه دلخوریِ او از بشر...
نه پیکِ صبا، که بگو پیکِ صدا آید. صدای این ملّتِ پَرپر شده آید، صدای زنان، مردان و کودکانِ جنگزده آید. صداهای خفهشده، صداهای دزدیده شده آید. ترانههای قطعشده، هقهقهای خاک شده آید. ایچرخِ فلک! پیک صبا را پیِ باغش بفرستید و پیکِ صدا آورید بر درِ این غمکده.
رختام رو جمع کردم که کوچ کنم به روشنایی، فارغ از اینکه تو ستارهی من بودی. کوچ کردم و تو گُم شدی. گم شدی و من بیستاره شدم. باز رختام رو جمع کردم و برگشتم به آغوشِ شب، امّا تو دیگه نبودی. حالا هر شب دنبالت میگردم. نکنه خورشید شدی؟ من خیلی حماقت کردم عزیزم ؟
صدا و دستمون به آسمون نمیرسه، امّا به خدامون میرسه. به تو میرسه ای فرنورِ من.
گویند که آفتاب از کدام طرف آمده که چنین زندهای، خرسندی، شادابی؟ گویم که آفتاب از آنجا برخاست که تو پلک زدی، جهان بیدار شد. لبخند زدی، نور بیداد میکرد. عطر بوی سر تو، مال نسیمان بهاری میبود. آسمان مال زمین بود و زمین زِ آسمان. چشم گشودی و آسمان در چشمان تو افتاد. تو برخاستی، کوه پایین آمد. پس آری، آری، آفتاب از آنسو در آمد که تو.