مادر انقدر به من مگو "مگر آسمان به زمین رسیده؟" مگر نمیبینی در این حوالی، تمام روز آسمان به زمین میرسد و زمین به آسمان نه؟ آسمان روی زمین، زمین میخورد مادر. هرروز و هرروز. چه انتظاری از منِ آدمیست؟ زانوهایم خرد شد و به آسمان نرسیدم مادر.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
دیریست که مینویسم و کلماتم را در آنهنگام که میخواهند خودی بنمایند، ذبح میکنم. باشد که زندگانی، افکار سیاهم را زائل کند و با واژگانم خوشخوتر باشد.
آهوهابازمیگَردند.
به میخانه شوند پلنگها با آهوها.
کی اینرو فوروارد کرده عزیز دردونههای خدا ؟ 🤍
من مُردم و دنبالِ دمِ عیسی گشتم، گشتمو گُم شدم، به صلیب کشیده شدم و چون زلیخا شدم. چون زلیخا شدم و از غم کور شدم. غم به غم، شهر به شهر، در به در به دنبال پیرهن یوسف گشتم تا بینا بشم، گشتمو زمین خوردم، گشتمو پیر شدم. پیدا کردمو امّا فهمیدم پیرهن یوسف برای یعقوب بود و زلیخا و نه من. من، باید در پِی تو میگشتم ایفرّنور؛ دنبال تو خدای لطافتو رحمت.
تویی که دم عیسیای، پیرهن یوسفی، عطرِ مریمی، عصای موسیای، صبر زینبی. نه پیرهن یوسف را میخواهم و نه دمِ عیسی، تو را خواستارم. من را زنده کن. زنده کن این آدمزاده را که دیر به دامانت رسیده، مرا زنده کن ای خودِ عیسی، یوسف، مریم، علی، حسین، زهرا.
برخی چَشمها پنجرهاند؛ گویی دعوتی به تماشای روحِ کسی باشند و دریچهای به رازی سر به مُهر. لیک عزیزم، چشمانِ او پنجره نبود، آیینه بود؛ انعکاس جهان را، آسمان را، خودت را در آن میدیدی. امّا من_من دَر بودم. هرکه نگاهم میکرد، نگاهش گویی از من رد میشد. از من میگذشت، دیده نمیشدم. نبودم.