متأسفانه بیشه هر لحظه ممکنه آتیش بگیره به دست گرگها، میایید به بیشهی بغلی تا که آهوها رو دوباره گُم نکنم تو تاریکیِ شب و بغضو کینهی گرگها ؟
🦌` https://t.me/TheDeerShallReturn
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ حضور شما باشن. عذر میخوام گر لایق نبودند و خوب قلم نزدند. بوسهو قاصدک 🤍
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
گفتی اگر ماهی بودی، مرا فراموش میکردی؟ عشق مرا از یادت، پاک میکردی؟ بوسههایت را بین جلبکها، جا میگذاشتی؟ خندیدم و گفتم مگر ماهی، فراموشیِ دریا توانش باشد؟ مگر ماهی بیآب، زنده میماند؟ گفتم و از دریا به آکواریوم رسیدم. گفتم و تو، مرا، در تُنگی فیروزهای، سر سفرهی عیدت گذاشتی. گفتم و مرا جا گذاشتی، سر سفرهی عید، بین سوسنها و آیینهها. رفتی. چون خوب میدانستی ماهی بیدریا میمیرد.
بعد از مرگ، بوی دریا میدهم؛ تو امّا خیال میکنی بوی عید است. کاش میفهمیدی آکواریومو تُنگ و هفتتا سین که منتهی بود به سرسبزی بهار، هرچقدر هم زیبا باشد، قبرِ کوچکیست برای یک ماهیِ عاشق. ماهیِ عاشقِ دریا.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
برای ققنوس.
بیا ای ابتهاج، بیا و قدم بگذار در این خاکسترها. در این خاکهایی که حال، تنهی قطع شدهی درختان را سفت در آغوش کشیدهاند. بیا و ببین چگونه آسمان آبی را به دستِ دودها سپردهاند، بیا و ببین چگونه گرد و غُبار روی اسمِ قبور سایه افکنده است. ایابتهاج، ببین که چه ارغوانهایی کشتهاند. اینجا بوی رویا میدهد، بوی رویاهای نمدارِ مردهای که حتی جنازهشان را به سردخانه نرساندهاند.
ارغوانها کشتهاند ای ابتهاج، ارغوانها کشتهاند و به تماشا نیامدهاند، به کشتن آمدهاند.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
خودکار بیک آبیام را بین انگشتان کبودم چرخاندم، گفته بودی دیدهای بنفشِ کبودی غروب، چه به رنگِ آبی کبودیهای تو میآید؟ چه میدانستم میخواهی اینطور انگشتانم را کبود کنی؟ به شکلی که مجبور میشوم با این رنگ آبی، دفترم را کبود کنم. رنگ آبی را دپست داشتی و من خودکارها را، چون کبودی را کلمه میکردند.
تو را کلمه میکردند.
یکبار، دوبار، سهبار. کلمهات میکردند و انگشتانم از نوشتن رنگِ غروب میگرفت. انگشتانم را بالا آوردم، کبود نبود. نه. همهی اینها توّهم بود. توهم ناشی از بغضِ دردی به ظاهر بیدرد. خودکار را روی کاغذ کوفتم و او را کبود کردم.
آخر خورشید گر نباشد، صورت آسمان از غروب کبود نخواهد شد.
پس کاغذ را کبود میکنم. خورشید که رفت، غروب تمام شد؛ من اما هنوز کبود مینویسم.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
در دور دستها آفتاب میبینم و تاب میآورم، تابم را به درخت سیبی آویزان خواهم کرد، تاب خواهم خورد. گفتی تاب بیاور و آری من نیز، تاب را آوردهام. میخواهم به دور دستها برسم. شاخهی درخت درد میگیرد امّا آسْمان ندای پرستوهای درحالِ بازگشت را میدهد.
تاب خوردم و تابم شکست، زانوهایم بر خاک سایید و شاخهی درخت را نیز شکستم. سیبهای سرخ خون گریستند و من، زانوی غم در آغوش کشیدم و به دور دستها چَشم دوختم.
گفتی حالا واقعاً باید تاب بیاوری.
چون دور دستها، دورند از دستها.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
چون زمستان که به دامانِ بهار نمیافتد، چون ریشه که هرچه در خاک فروتر رود، از آسمان دورتر میشود، چون شب که از روز باز میکاند، چون ماهی که در میانهی راهِ رسیدن به ماه، در تنگ میافتد، چون سایه که تمامِ روز در پیِ صاحبش میدود و با غروب، ناچار از او جدا میماند؛ مّا جدا ماندیم، ما نیز نرسیدیم. ما برای رسیدن، زیادی دور بودیم.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
تیام، دو چَشم خوابیده در صورتک، دو کُره، دو پنجره برای تماشای روح، دو دوربین برای ثبت تو. تو. تو. تیام؛ همان چیزی که دیدنت را ممکن کرد و ندیدنت را ناممکن. دو حفرهی روشن در دیوارِ چهره، برای عبورِ جهان. برای عبورِ تو و پخش شدنت در بافتِ روح.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
دقیق در خاطر دارم، تو یکبال داشتی و من نیز یکبال. هردو طردشدگانی بودیم از دنیای فرشتگان و درخشش نور، هردو متفاوت بودیم و آه! توان پروازمان نبود. دقیق در خاطر دارم چگونه به تماشای پرندگان مینشستیم و فرشتگان، که با بالهاشن آسمان را نوازش میکردند.
دقیق بهخاطر دارم که بعد از مدتها ناقص بودن و درد کشیدنها، هنگامی که هم را دیدیم، چگونه کامل شدیم،
و چگونه پرواز کردیم.
ظاهراً تو خوب اینها را یادت نبود، چون من تنها بالم را از دست دادم، هنگامی که نیمههای شب آن را چیدی و رفتی.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
گفتم از سیاهیها بگو، از ظلمهای بشر و آسمان به دود آلوده، از بالهای پارهپاره شده بهدستِ آسمانخراشها، از خاکهای به غارت برده شدهٔ سواحلِ هرمز، دریای مالامالِ جنازهی نهنگها و سرزمین پلاستیکها. امّا تو لبخند زدی، انگشتانت را در هوا تکان دادی و خورشید از پشت کوه برخاست، قامت بلند کرد و درخشید.
نشانش دادی، نور را روی انگشتانت لغزاندی و سپس؛ گفتی خورشید هر صبح برمیگردد، انگار هنوز به جهان فرصتِ دیگری برای روشن شدن میدهد. و نور، نه دیوار میشناسد و نه تاریکی، به همه میتابد. گفتی از خورشید بگو. نگاه کن که چگونه هر غروب، خورشید را میکشند؛ و هر طلوع، دوباره از شرق برمیگردد.