آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
برای ققنوس.
بیا ای ابتهاج، بیا و قدم بگذار در این خاکسترها. در این خاکهایی که حال، تنهی قطع شدهی درختان را سفت در آغوش کشیدهاند. بیا و ببین چگونه آسمان آبی را به دستِ دودها سپردهاند، بیا و ببین چگونه گرد و غُبار روی اسمِ قبور سایه افکنده است. ایابتهاج، ببین که چه ارغوانهایی کشتهاند. اینجا بوی رویا میدهد، بوی رویاهای نمدارِ مردهای که حتی جنازهشان را به سردخانه نرساندهاند.
ارغوانها کشتهاند ای ابتهاج، ارغوانها کشتهاند و به تماشا نیامدهاند، به کشتن آمدهاند.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
خودکار بیک آبیام را بین انگشتان کبودم چرخاندم، گفته بودی دیدهای بنفشِ کبودی غروب، چه به رنگِ آبی کبودیهای تو میآید؟ چه میدانستم میخواهی اینطور انگشتانم را کبود کنی؟ به شکلی که مجبور میشوم با این رنگ آبی، دفترم را کبود کنم. رنگ آبی را دپست داشتی و من خودکارها را، چون کبودی را کلمه میکردند.
تو را کلمه میکردند.
یکبار، دوبار، سهبار. کلمهات میکردند و انگشتانم از نوشتن رنگِ غروب میگرفت. انگشتانم را بالا آوردم، کبود نبود. نه. همهی اینها توّهم بود. توهم ناشی از بغضِ دردی به ظاهر بیدرد. خودکار را روی کاغذ کوفتم و او را کبود کردم.
آخر خورشید گر نباشد، صورت آسمان از غروب کبود نخواهد شد.
پس کاغذ را کبود میکنم. خورشید که رفت، غروب تمام شد؛ من اما هنوز کبود مینویسم.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
در دور دستها آفتاب میبینم و تاب میآورم، تابم را به درخت سیبی آویزان خواهم کرد، تاب خواهم خورد. گفتی تاب بیاور و آری من نیز، تاب را آوردهام. میخواهم به دور دستها برسم. شاخهی درخت درد میگیرد امّا آسْمان ندای پرستوهای درحالِ بازگشت را میدهد.
تاب خوردم و تابم شکست، زانوهایم بر خاک سایید و شاخهی درخت را نیز شکستم. سیبهای سرخ خون گریستند و من، زانوی غم در آغوش کشیدم و به دور دستها چَشم دوختم.
گفتی حالا واقعاً باید تاب بیاوری.
چون دور دستها، دورند از دستها.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
چون زمستان که به دامانِ بهار نمیافتد، چون ریشه که هرچه در خاک فروتر رود، از آسمان دورتر میشود، چون شب که از روز باز میکاند، چون ماهی که در میانهی راهِ رسیدن به ماه، در تنگ میافتد، چون سایه که تمامِ روز در پیِ صاحبش میدود و با غروب، ناچار از او جدا میماند؛ مّا جدا ماندیم، ما نیز نرسیدیم. ما برای رسیدن، زیادی دور بودیم.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
یک، دو، هشت، دوازده، پنجاه... قرار نبود نبودنت بهقدری زیاد شود که دنبال دستهایی بگردم برای شمردندش. حالا تقریباً به ۲۶ دست نیاز دارم. انگشتان دستان مادر را که میشمردم، بغض کرده زل زد به چشمانم. گفت چند روز شده؟ گفتم ۱۳۱ روز. نه آنقدر زیاد که فراموشت کنم، نه آنقدر کم که اندکی نبودنت عادی شده باشد. و من هرروز رفتنت را ماندهام.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
پرنده را بپرس از آزادی، پرنده را بپرس از آزادی و او با دو چشم گرد و سیاه خود، خیره خواهد شد به فاصلهی میان میلههای قفس. در قفس را باز و آسمان را ارزانیاش کن، دو قدم میآید و ده قدم عقب میخزد. در آنجا نان رایگان هست؟ نه. در آنجا کرکسها به جانم دندان تیز کردهاند؟ آری. در آنجا... دیوانه! در آنجا آسمان را داری، ابرها را، سرسبزی درخ... پرنده کلام میبُرد و خود، قُفل قفس را میاندازد.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
سلام رزی. ممنون میشم اگه لینک چنلم رو بذاری حقیقتا دیلی نیستش حالت مشاوره طور برای کنکوره و نذرم بوده گفتم اگه کسی نیاز داشت بتونم کمک کنم
https://eitaa.com/growwings
`
🤍
توی تلگرام چی میذاری 😭 اسکرین بده =(((
`
چیز خاصّی نمیذارم واقعاً، کمکم یکم از متون اینجا رو دارم میبرم اونور و یه چندتا عکسِ ناجالب سند میکنم. 💞