آهوها باز میگَردند.
من هیچجای دنیا آزادی نمیبینم؛ نه در دختران آمریکاییای که از نهسالگی با واقعیتِ بارداری روبهرو م
نخست، صدای شکستن چیزی مهیب و در پی آن، گریهای بلند در دنیا را شنیدیم. بار دوم که صدا برخاست، به خود گفتیم اشتباه شنیدهایم. بار سوم، صدایمان را بلند کردیم تا که صدای جیغ، گُم گردد در میان خندهها. بار صدم، دیگر حتی سرمان را هم برنگرداندیم و ردِ اشکها را از خاک نپرسیدیم.
و هیچکس نفهمید دقیقاً چههنگام، شکستن، خرد شدن و گریستن کسی، به بخشی از سکوتِ خانهمان تبدیل شد. بعضی فاجعهها برای ادامه یافتن، به بیرحمیِ تازهای احتیاج ندارند؛ کافیست حافظهی ما از تکرار خسته گردد و چشمانمان نیز از گشوده ماندن.
شاید باید بیش از آنچه یکبار ما را تکان میدهد، از آنچه هزاربار تکرار میشود و دیگر تکانمان نمیدهد، بترسیم.
آهوها باز میگَردند.
نخست، صدای شکستن چیزی مهیب و در پی آن، گریهای بلند در دنیا را شنیدیم. بار دوم که صدا برخاست، به خود
به یاد کودکانِ فلسطینی که هنوز دستان کوچکشان زخم میشود، لبانشان از بیآبی ترک بر میدارد و زیر آوار با خون خود نقاشی میکشند بر بومِ زمین، و رنجی که چون رویش درختان از خاک و رنگ آبی آسمان، عادی شد در دیدهی دنیا.
گر به آنجا رَسیدی که ملتسمانه چنگ به دلیل و برهان کشیده، گُواه خواستار شدی از خدای که بر زخمت آگاه بود، و دامن ادبیات را با اشکانت خیساندی؛ بل به او رنجی که بر جانت چیره شده بود را به اثبات رسانی، دست از او بشوی و پیشانیاش را به بوسهی وداعی بیارای؛ که رنجِ زیسته را چه حاجتیست به گواهِ نازیسته، "تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجل" و "آنکس که نداند و نداند که نداند."
«بهار را چگونه به این ویرانهٔ پر دود آوریم، مادر؟»
«گلهای سرخ بر تنِ ظروف، و حسرتِ باغی که هیچگاه نداشتهایم و بهاری که دیرزمانیست نمیآید.»
آهوها باز میگَردند.
تو نیز در قصّهها، بوسه میگرفتی؟
مگر نیست که مجرم، آثار جرم را پاک میکند؟