eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
519 دنبال‌کننده
33 عکس
22 ویدیو
0 فایل
🦌`🪽 کلاغ به خانه نرسیده مرد، بال پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
«بهار را چگونه به این ویرانهٔ پر دود آوریم، مادر؟» «گل‌های سرخ بر تنِ ظروف، و حسرتِ باغی که هیچ‌گاه نداشته‌ایم و بهاری که دیرزمانی‌ست نمی‌آید.»
آهوها باز می‌گَردند.
تو نیز در قصّه‌ها، بوسه می‌گرفتی؟ مگر نیست که مجرم، آثار جرم را پاک می‌کند؟
آهوها باز می‌گَردند.
تو نیز در قصّه‌ها، بوسه می‌گرفتی؟ مگر نیست که مجرم، آثار جرم را پاک می‌کند؟
به جز من و مرگ، همه خواب بودند. یادم است گفته بودی چرا لبانم همیشه خشکند، خب، دنیا خواب بود. من، در چشمان یخی مرگ زل زدم. مرگ گرمای خون‌ها را میبرد امّا چشمانش، استخوانت را قندیل می‌بندد. لب‌هایم را بوسید، گفت_گفت فقط یک بوسه. یک بوسه‌ی یخ. لبانش یخ بود، برخلافِ لبان داغِ من. شکایتش کردم، گفتم چرا لبانت چنین سردند؟ گفت تو هم سردی. گفتم من_من؟ من دارم می‌سوزم. من_من خیلی داغم. آتش قلب من زیادی داغ است. خندید، دوباره بوسه گرفت، بدنم کم‌کم یخ زد. گفت تو هم سردی، حسش می‌کنم، فقط خون در رگ‌هایت داغ است. بدنم سرد بود. لبانم خشک شد. تو نیز در دنیای قصّه‌ها، بوسه می‌گرفتی؟ یا بوسه‌ی تو، از شاهزاده‌ها بود؟ من مرگ را بوسیدم، خوب به‌خاطر دارم. سپس مرا نگاه کرد، امّا مرا نبرد. مرا پیش تو نیاورد. گفت آنقدر اندک‌اندک به‌سراغم می‌آید و مرا می‌بوسد تا تمام بدنم یخ بزند. لبانم خیلی خشکند.
آهوها باز می‌گَردند.
بهم می‌گفت دست‌خطتت طوریه که انگار کلماتت دارن سقوط می‌کنند و بهرِ ناتوانی خط‌ها از نگه‌داریشون و گنجایشِ اندک کلمات، عجله دارند و پریشونن. آره عزیزم، کلماتم سقوط می‌کنند و من هم نیز. کلماتم رو طوفان افکارم، چون تنه‌ی درختانی خشک در زمستان که بر اثر زوزه‌ی خشمگین باد کج میشن، کج می‌کنه.
متأسفانه بیشه هر لحظه ممکنه آتیش بگیره به دست گرگ‌ها، میایید به بیشه‌ی بغلی تا که آهوها رو دوباره گُم نکنم تو تاریکیِ شب و بغض‌و کینه‌ی گرگ‌ها ؟ 🦌` https://t.me/TheDeerShallReturn
قرار بود به اندازه‌ی دمی، خلوت بگزینیم و در گوشه‌ای بشینیم و جانی تازه کنیم. سوار بر سیبی شدیم. سیبی سرخ، خوش‌رنگ و خوش بو. دستی بالا آمد و ما را چید. هبوط آدم و حوا رقم خورد. بر سیب دیگری سوار شدیم، سیبی زرین. سیب، سیب نفاق شد و جنگ ده‌ساله‌ی میان الهه‌های باستانی رقم خورد. سیبی دیگر را گزیدیم، بادی وزید و از شاخه افتادیم، جاذبه کشف شد. بازهم سیبی دیگر، ما را روی سر پسری گذاشتند و کمان به دست پدری دادند، حماسهٔ ملی سوییس رقم خورد. سیبی دیگر، سفیدبرفی طلسم شد. سیبی دیگر، گونهٔ‌ی سرخ معشوق به‌ ما تشبیه شد. سیبی دیگر، پسر انسان نقاشی شد. بازهم سیبی دیگر و داستانی دیگر. یادمان نمی‌آید، چه‌شد که گمان بردیم در این هیاهو و آشوب جهان، می‌شود خلوتی گزید و جانی تازه کرد. آه از دست این خیال‌های خام که کارا ما را دشوارتر می‌کنند.