زمان:
حجم:
5.8M
🌱 ` @raredream
عجب قلمِ نرمی، خوشبیانی، نرمنرمک و خوشعطری. کلمات شما، تنها به چشم نمیرسه، به قلبِ آدمی رسوخ میکنه و پژواک میشه. امید دارم این قلم، تا همیشه بنویسه.
زمان:
حجم:
7M
🌻 ` @frdhbb
مشت گره کردهی نوزاد، لاکها، شکوفههای بهاری، تند و تیزیِ عطرِ بنزین، صدای هوهوی نسیم بهاری در نیمههای شب. عطرهایی فراموش نشدنی. او همیشه بوی خاک بارانخورده میداد، برعکس خاکش، که بوی خاکِ خونخورده میداد.
زمان:
حجم:
1.2M
منیب.
چه خانهٔ کوچکو امنی، و پناهی، و شیرینی. نور و سرسبزیِ حضور شما، مادامو همیشگی باد در این سرای خاکستریرنگ.
زمان:
حجم:
1.7M
برای قبرستون.
بینامو نشونی اومدی، یککلمه، یکضرب. چون مرگ. چون سرمای آغوش مرگ. به خدا قسم که این حقّ ما نیست.
نمیدونید دیشب، چه کِیفی داشت زیر چراغمطالعه، برای شما کتاب خوندن. سارا میگفت آبجی، صدای تو برای کتابخوندن ساخته شده. نمیدونم، شاید راست میگفت، چون هیچوقت از کتاب خوندن خسته نمیشم. اینجا از نور حضورتون منور شد و صدای من گرم، ممنونم بابت استقبالِ سبزتون🤍
آهوهابازمیگَردند.
حیفو میلمان کردند پدر. همگی حیف شدیم. نان بیات را دیدهای؟ نه میتوان خوردش و نه میتوان دورش اند
امروز گلدانِ گل مریمی شکست، بیجهت، بیدلیل.
یادم است گل عاشق خاک شده بود. میدانی؟ خاک زیاد بود و او اندک. یک ساقهو چند تارَکی ریشه. او بیشتر میخواست. خاک هم. خاک میخواست او تمامش را بگیرد و گل نیز تمامِ خاک را خواستار بود.
پس، گل آنقدر ریشههایش را بیش کرد، بیش کرد، بیش کرد که گلدان شکست. گل پژمرد. خاک پایین ریخت، زیر اقدام بشر. امّا گناهِ گلدان این وسط چه بود؟ عزیزم، گناهِ ما این وسط چه بود؟
برخی غمها جای نمیشوند. بنابراین، کلمات را نصف میکنند، صدا را میشکنند، قلب را، تکهتکه میکنند، و کاسهی چشم را، لبریزِ از اشک میکنند؛ تا خود را جای دهند. تا خود را بین این کلماتِ مغمومِ هزار تکّه، بگنجانند. یا حتی شاید، آنقدر وسیع باشند که تپش قلب، صدای حنجره و اشک چَشمانت را نیز کاملاً بدزدند. آنقدر فشار میآورند تا تو را بشکنند و در جسمِ تو، چون روحی قامت بلند کنند؛ آنگاه است که رو به روی آیینه میایستی، وَ هیچچیز و هیچکسی جزء آن غم نمیبینی...