هدایت شده از خاکستر زرد''
احساس میکنم نمیتونم بنویسم
انگار که مغزم از کنترل خودم خارج شده
جمله ها تبدیل به کلمات و کلمات تبدیل به حروف میشن
توی سرم میچرخن
قدرت تکلم رو ازم میگیرم
قدرت رو نوشتن رو
از یه خیال بلند میشم
و میبینم که چطور خونابه ها همراه با اسید معدم بیرون میریزن
میخوام که این حرف ها رو بیرون بریزم
اما وَهم زیباست.
هدایت شده از خاکستر زرد''
صندلی فلزی گهگداری از جبر انتظار مویه می کنه.
گذاشتم تا سرما جسمم رو بسوزونه...
روحِ برگشته ی من رو به خواب زمستونی ببره ، تنهایی رو قاب بگیره
و کنارش روی صندلیِ فلزیِ یخ زده بزاره!
حالا من خمیده تر از تصور انتظارم ؛ خمیده تر از اولین بار خستگی...
شاید تراژدیِ یک کلیشه رو به دوش می کشم .
⇦خاکستر زرد
#چرک_نویس
هدایت شده از خاکستر زرد''
اما به آفرینشت نگاه کردی؟!
خستگیِ من رو نفس کشیدی؟
نوازش شکستگی های من انگشت هات رو بُریده؟
فرسودگی من برای هر برگه از چرک نویس ها رو دیدی؟
کلیشه ی با تو بودن رو باور کردی؟
⇦خاکستر زرد
#چرک_نویس
هدایت شده از خاکستر زرد''
نوشته هام رو خوندی اما هیچ کلمه ای برای من بودن نگفتی...
گذاشتی تا از نگاهت سقوط کنم،
گذاشتی تا برف پشت نگاهت ذوب بشه!
دردِ جوونه زده ی من رو پرورش دادی و به اشک هام نعمت بخشیدی...
اما وَهم تو هنوزم زیباست!
⇦خاکستر زرد
#چرک_نویس