هدایت شده از افگار
بوتههای خار را در زمین من نکار؛
شاید فردا پابرهنه به دیدنم بیایی.
غادة السمان
هدایت شده از خاکستر زرد''
زمان در پَستویی از قفس حبس میکشید و می گذاشت تا انسان ها عاشق شوند ، همدیگر را در آغوش بگیرند و از تعبیر یک بوسه با سیلیِ حقیقت بیدار شوند.
دنیا یک پیانیست بود اما غم عمیق تر مینواخت ، سیگار به خاکستر رسید اما درد گوشه ای از ریه ها کز میخورد.
زمستان یک درخت کهنسال بود ، یک نا امیدی که با رنگ قرمز پر رنگ شده بود یک دفتر خاطرات که پر بود از حکاکی، یک سناریو از '' ما'' که نه '' من '' را داشت نه '' تو'' را !
یک غمِ سپید بود که شکوفه هایش یخ زده بودند ، یک کلیشه که از بی همتایی گذشته بود...
⇦خاکستر زرد
#روایت