eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
862 دنبال‌کننده
205 عکس
108 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای شنیدنی نبش قبر در صحن مطهر حرم امام رضا علیه السلام... ─┅─═इई 🌸🌺🌸ईइ═─┅─
نعمت‌الهی/زنگارღ
اگه مشهد بودید منم دعا میکنید؟؟؟🥺💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁷⁰♡ فکر وخیال اجازه استراحت بهم نمی‌داد دوباره اون اتفاقات برام تداعی داشت ولی بیشتر همون روز فوت عاطفه وقتی که داشتم به مهرداد التماس میکردم بزاره ببینمش ولی نذاشت و حسرت شد واسم گوشیم زنگ خورد دیدم بابا حسنِ محکم کوبیدم تو سرم که درد گرفت بلند شدم و جواب دادم رسول:سلام بابا حسن:سلام پسرم خوبی؟ رسول:الحمدلله حسن:کجایی؟دیر کردی رسول:یه چی بگم ناراحت نمیشید از دستم؟ حسن:چی؟ رسول:میشه نیام؟حالم اصلا خوب نیست بابا، علیرضا رو الان میفرستم ولی خودم نمیتونم بیام حسن:چرا حالت خوب نیست؟اتفاقی افتاده رسول:نه بابا،نگران نباشید یکم بی‌جونم فقط حسن:خب برو درمانگاه بهت یه سرمی،تقویتی چیزی بزنن رسول:چشم میرم،از دستم ناراحت نیستید؟ حسن:نه بابا،تو خوب باشی برامون کافیه رسول:من قربونت‌تون برم الهی حسن:خدا نکنه، علیرضا رو میاری دیگه؟ رسول:الان اسنپ میگیرم... حسن:بچه رو میخوای تنها بفرستی؟؟خجالت نمیکشی؟الان میگم کامران بیاد دنبالش رسول:دستت درد نکنه، مامان از دستم دلخور نمیشه؟ حسن:نه بابا، الان میگم راه بیفته رسول:ممنون حسن:حال پدر و برادرات خوبه؟عموت خوبه رسول:الحمدلله خوبن،سلام دارن خدمت‌تون حسن:سلامت باشن،رسول جان حتما بری درمانگاه، دلم نمونه پیشت رسول:چشم میرم شمام نگرانم نباش،راستی بابا حسن:جانم رسول:من چند روزی دارم میرم ماموریت،علیرضا بیاد دو،سه روزی بمونه بی‌تابی منو نکنه، چون اولین باره میخوام علیرضا رو بزارم پیش خانواده‌ام میترسم اذیت کنه برای همین پیش شما بمونه؟ حسن:چرا که نه بابا،حتما،فقط مراقب خودت باش رسول:چشم حسن:الان کامرانُ راهی میکنم،کاری نداری؟ رسول:نه سلام برسونید حسن:سلامت باشی،توام سلام برسون،خدافظ رسول:خدانگهدار گوشی رو پرت کردم رو تخت بلند شدم رفتم بیرون نگاهی به زخم انگشتم کردم که دوباره خونریزی کرد رسول:حالا خوبه زخم شمشیر نخوردی که انقدر زود به زود خونریزی میکنی مهدی:کم غر بزن،بیا اینجا یکم بتادین بزن با چسب ببند رسول:چشم زود رفتم دستامو یکم بتادین روش ریختم با چسب زخم بستم مهدی:اَه این فلفل کوفتی کجاست امیرحسین:باز عمو داری غر میزنی چرا؟بعدم تورو زود فرستادن استراحت کنی،بیا برو خودم درست میکنم مهدی:می‌مردی زودتر بگی،بیا سرخ کن،علیرضا کو امیرحسین:داره بازی میکنه مهدی:قشنگ سرخ کنا،بسوزه من میدونم تو،گوجه و خیارشورم خودت خورد کن امیرحسین:امر دیگه؟ مهدی:امری نیست، بیا بریم رسول عمو دست گذاشت پشت کمرم و از آشپزخونه بیرونم برد با یادآوری اینکه باید وسایل علیرضا رو جمع کنم از حرکت وایسادم مهدی:چرا نمیای؟میخوام باهات حرف بزنم رسول:بریم تو اتاق من کار دارم اونجا؟ مهدی:باش بریم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:حسرت همیشه با آدم میمونه سعی کنید حسرت نندازید تو دل بقیه💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁷¹♡ با عمو رفتیم تو اتاق نشست رو تخت و منم ساک کوچیک علیرضا رو آوردم از کشو چند دست لباس براش درآوردم میدونستم اون کنار آفرین باشه میخواد بره تو حیاط انقدر شیطونی کنه که نیاز به لباس داره جوراب و شونه‌اش هم گذاشتم مهدی:چیکار میکنی؟ رسول:کامران داره میاد علیرضا رو چند روزی ببره خونه‌شون، قرار بود خودمم برم شام ولی یادم رفت گفتم نمیام مهدی:چند روز میمونه؟ همینطوری که لباس و شلوار و شلوارک‌شو تا میزدم گفتم رسول:راستش فردا دارم میرم ماموریت معلوم نیست کی بیام،نگه داشتن علیرضا هم خیلی سخته وقتی نباشم،اگه بره اونجا آفرین هست دیگه منو یادش میره مهدی:اها،بزار کمکت کنم عمو هم کنارم نشست و لباس های تا شده‌ رو میذاشت تو ساک بلند شدم چندتا از اسباب‌بازی هایی که دوست داره رو هم گذاشتم مهدی:این ماشینِ بنظرت جا میشه؟ رسول:خب اونو نذار مهدی:خطرناک که نیست؟ رسول:تو کار ما خطر حرف اولُ میزنه دیگه مهدی:خیلی مراقب خودت باش،باشه؟ رسول:چشم،عزرائیل اومد به پیشم میگم فعلا نه،زوده مهدی:من با تو شوخی دارم😠؟؟ رسول:خب عمو،ببخشید،چه اخمی‌هم میکنه مهدی:پرو، فردا بریم پیش دکترت؟ رسول:میخوام برم ماموریت عمو مهدی:الان پاشو بریم پس صدای در اومد، بعد صدای احسان و بابا رسول:ساعتو نگاه کردی عمو؟بزار از ماموریت که برگشتم بعد میریم قول میدم،الانم پاشو بریم پیش بابا و احسان مهدی:قرمزی چشمات بهتر نشده هنوز محسن بفهمه سه ساعت میخواد مخ بخوره رسول:میگم سردرد دارم ولش کن بریم بلند شدم و با عمو رفتم بیرون، ساک علیرضا هم گذاشتم تو اتاق چون سه ساعت راضی کردن علیرضا که من نمیام، سخته بعد از سلام و یکم صحبت با بابا و احسان زنگ زد زده شد احسان رفت آیفون رو برداشت احسان:سلام کامران جان بیا بالا....تعارف نکن بابا بیا درو زد و در خونه هم باز کرد محسن:کامران برای چی اومده؟خبر میدادی یه چیزی واسه خونه میخریدم دیگه رسول:نگران نباش بابا، علیرضا رو میخواد ببره محسن:واسه چی؟ رسول:توضیح میدم بهتون احسان:سلام کامران جان چطوری؟ کامران:سلام آقا احسان گل، الحمدلله تو چطوری؟ احسان:خوبم،بیا تو کامران:قربونت علیرضا بیار برم محسن:سلام کامران جان، بیا داخل کامران:سلام خوبین آقامحسن؟ نه مزاحم نمیشم ممنون بابا بلاخره کامران رو راضی کرد اومد داخل دستش یه سبد بود داد به احسان و اومد کنارم بعد از روبوسی و یکم حال و احوال با عمو و امیرحسین گفت کامران:تو حالت خوبه رسول؟بابا بهم گفت مریضی رفتم از داروخونه این تقویتی رو واست گرفتم، بزنم واست یکم بهتر بشی محسن:چیشدی مگه رسول؟حالت خوب نیست؟چرا؟ مهدی:چیزی نشده داداش،توضیح میدم بهت، یکم خسته‌اس حال نداره فقط رسول:شرمنده‌ام بخدا کامران، از بابا و مامان رخساره کلی معذرت خواهی کن از طرفم کامران:تو حالت خوب باشه‌ها برامون بسه علیرضا:دایی دایی کامران:جون دل دایی،چیشده خوشگله علیرضا:آفلین تو؟ رسول:آفرین کو🤨 علیرضا:اَه، همش بهم گیر میده،من دوست دارم اینجوری حرف بزنم رسول:اعصاب ندارم علیرضا امشب، یه چیزی میگم که نباید بگم مهدی:عهه،مهمون اومده دارن باهم بحث میکنن احسان:کامران اینا چیه اوردی؟چرا زحمت کشیدی کامران:ناقابله،مامان یکم شیرینی پخته بود براتون گذاشت بیارم،اونم یکم فسنجونِ گفت بیارم براتون محسن:چرا... کامران:زحمتی نیست آقامحسن، دست پخت مامانم خیلی خوشمزه‌اس رسولم چون فسنجون دوست داشت مامانم درست کرد که نشد بیاد ریخت هم برای شما بیارم هم رسول،راستی احسان توی اون بطری شربت سکنجبینِ تازه درست کرده مامان یکم گرمه،بزار یخچال خنک شد، بخورید احسان:قربون دستت،کاش از خدا یه چی دیگه میخواستم امیرحسین:چطور؟ محسن:اومدنی داشت میگفت چی‌میشد شام یه چیز خورشتی داشته باشیم مهدی:هوس کرده بودی؟بالاما(به زبان ترکی یعنی بچم) احسان:وای اینا چیه دیگه کامران، مگه ما تو خوابگاه زندگی می‌کنیم امیرحسین:بزار ببینم چیه مگه... کامران این همه میوه پوست کنده برای چی آخه کامران:غر نزنید دیگه، رسول:اخلاق همیشگی مامان رخساره‌اس، تازگی نداره که احسان:این همه شیرینی،غذا و شربت و میوه چه خبره کامران:نوش جان محسن:چایی آماده نیست احسان؟ احسان:چرا الان میریزم مهدی:خاک تو سرت امیرحسین بوی سوختنی میاد امیرحسین:ای وای ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:خیلی خوبه آدم یکی مثل مهدی تو زندگی‌ش باشه که با وجود همه بد اخلاقی‌هاش،دوست داشته باشه و چنان وابسته‌ات باشه که همیشه هواتُ داره،مراقبته مراقب مهدی های زندگی‌تون باشید🙃❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁷²♡ مهدی:خاک تو سرت کنن محسن:مهدی توروخدا بس کن، مهمون داریم خجالت بکش مهدی:لا اله الا الله عمو پاشد رفت تو آشپزخونه،کامران ریز خندید و چیزی نگفت بلند شدم رفتم پیش بابا نشستم رسول:بابا محسن:جانم رسول:من فردا میخوام برم ماموریت چند روزی نیستم، برای همین علیرضا رو دارم میفرستم پیش اونا محسن:خب چرا، حالا میخواد بره، بره ولی.. رسول:چون اولین باره دارم علیرضا رو پیش شما میزارم میترسم اذیت کنه، واسه همین دو روزی بره اونجا سر گرم دختر‌دایی‌ش بشه بعد برین بیاریدش محسن:باشه بابا..خب آقا کامران به چی مشغولی کامران:کلا بیمارستانم آقامحسن، از یه طرف بیمارستان از طرفی دانشگاه دیگه واویلا، بدبختی چند روز دیگه چهارشنبه سوریِ اوج کار ما محسن:اونروز بیمارستان ها خیلی شلوغ میشه بدبختی رسول:آخه من نمی‌فهمم، چرا باید چند روز قبل از عید آدم این همه بلا سر خودش بیاره؟؟یکم صدای بمب و ترقه و اینجور چیزا چه ارزشی داره آخه که یه عده رو عزادار میکنن کامران:دقیقا سوال منم همینه رسول:تو که خودت بدتری کامران:عجب نامردی هستی رسول، من آخر شب ساعت ۳ اینا با مهرداد میریم تو کوچه آتیش روشن میکنیم همین رسول:😂شوخی کردم محسن:دیگه خب بابا جان وقتی ساخته میشه مردمم می‌خرن و استفاده میکنن دیگه رسول:آخه رسم مزخرفیه احسان:رسم مزخرف نیست که خیلی هم خوبه، ماها بد داریم اجراش میکنیم کامران:شماها چیکار میکنید؟ احسان:ما؟؟🤣 کامران:چرا میخندی احسان:عمو مهدی از چهارشنبه سوری خوشش نمیاد، شب زود میاد خونه درو قفل میکنه که نریم تو کوچه،فکر کن به عمم اینا هم میگه که بیان بعد همه رو باهم حبس میکنه کامران:از ما بدترین که احسان:چه کنیم، وای بچه‌ بودیم بعد ما رفتیم تو کوچه با رفیقامون ترقه انداختیم، عموم هم دید ببین چنان کتکی ازش خوردیم که نگو حالا من ۷ ساله بودم با من کاری نداشت ولی بدبخت امیرحسینُ خیلی بد زد، بابا از سرکار اومدم هیچی بهمون نگفتا ولی عموم بدجور کتک زد محسن:کتک زد چون دلیل داشت احسان:خب یه کوچولو دست من سوخت رسول:پس فکر کنم خلافکارتون منم احسان:جان من؟ رسول: من و رفیقام شیطونی میکنیم البته تو خونه من، آقاجونم هیچی نمیگه احسان:یعنی آقاجون تو ماهِ ماه،امسال میام خونه شما پس همه:😂😂 کامران:رسول بیا بریم این تقویتی رو بزنم بعد برم خونه، مهرداد عصبی بشه بدبختما رسول:باش بریم احسان:چایی نخوردی که کامران:قربون دستت آمپول رسولُ بزنم میام احسان:باش با کامران رفتم تو اتاق ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:دلم میخواد بدونم با وجود مهدی امسال چیکار میکنه رسول🤣😜
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁷³♡ مهدی:مگه نگفتم بسوزه پدرتو در میارم؟ امیرحسین:عمو خب سوخته دیگه چیکار کنم؟طلا که نیست یکم سیب‌زمینی و پیاز و گوشتِ دیگه،تو چرا این چند وقته بدجور عصبانی هستی؟ مهدی:مگه تو میزاری من آروم باشم؟؟ امیرحسین:من یا خانی؟ مهدی:هردوتون امیرحسین:میخوای چیکار کنی حالا مهدی:من مطمئنم که افراد خانی اون دخترُ دزدیدن، شک ندارم چون هیچ کس توی این ناحیه با من دشمن نیست جز اون، اصلا اونایی که دزدیدنش واسه چی برای من فرستادن؟؟ اگه میخواستن پول به جیب بزنن باید به پدر یا مادرش فیلم می‌فرستادن، نه به منی که مامورم امیرحسین:منو تو میدونیم اونه،بنظرت سرهنگ چی؟باور میکنه؟باید با مدرک حرف بزنیم عمو مهدی:می‌دونم خودم،ولی میگی چیکار کنم؟چطوری مدرک پیدا کنم؟این یوسف هم بیشتر از چند روز نمیشه نگه داشت امیرحسین:باید یه جوری از لونه بکشیم بیرون کریم‌خانی رو مهدی:مثلا چطوری؟ امیرحسین:اون پسره که گرفته بودیم‌ش رو میتونیم آزاد کنیم و درقبال ازش بخوایم برامون خبر بیاره مهدی:بعد میگی چرا بهت توهین میکنن،خب حق دارن دیگه امیرحسین:چرا مهدی:منگل خان، الان همه فهمیدن که اون... امیرحسین:نفهمیدن، فقط یوسف رو فهمیدن بعدم... محسن:حالا میموندی چه عجله‌ایِ آخه کامران:خیلی ممنون زحمت دادم بهتون، بابا‌اینا منتظرن بریم دیگه مهدی:بریم بیرون بعدا صحبت میکنیم امیرحسین:باش از آشپزخونه بیرون اومدیم علیرضا تو بغل رسول بود و کامرانم بلند شده بود مهدی:داری میری چقدر زود؟ کامران:زیاد موندم آقامهدی،میخواستم فقط بیام علیرضا رو ببرم... پدرو پسر زود باشید دیگه رسول:خب باشه دیگه ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ محکم علیرضا رو چسبونده بودم به خودم هروقت میرفتم ماموریت محکم بغلش میکردم حس میکردم آخرین باریه که بغلش میکنم آروم دم گوشش گفتم رسول:رفتی باید پسر خوبی باشی،درست حرف میزنی،حرفای بد نمیزنی،شیطونی نمیکنی، یه پسر خوشگل و خوش اخلاق و با‌ادب و.. علیرضا:متین رسول:الهی من بمیرم برات که انقدر حافظه خوبی داری علیرضا:تو نمیای پیشم؟ رسول:چرا بابا میام، مراقب خودت باشیا؟حتی اگه من نیومدم یا دیر اومدم باید پسر خوبی باشی،اذیت نکنی باشه؟ علیرضا:چشم آروم لپ‌شو بوسیدم و از خودم جداش کردم موهاشو مرتب کردم و خیره شدم به چشم هاش کامران:بسه دیگه،بریم؟دیر شدا رسول:آره برین، خدافظ بابایی علیرضا:خدافظ مهدی:کامران جان بیا یکم کتلتِ ببر خونه دیگه ببخشید اگه مزه خوبی نداشت، یا کم بود کامران:مگه داریم خاله بازی می‌کنیم که من غذا بیارم شما غذا بدین؟؟ مهدی:بگیر چرت و پرت تحویل من نده کامران:😂دست شما درد نکنه، بااجازه‌تون کامران و علیرضا که رفتن منم رفتم رو مبل نشستم، اگه آخرین بار باشه که میبینمش چی؟ اصلا مگه من اولین باره که دارم میرم ماموریت؟نه. خب چرا انقدر نگرانم و دلشوره دارم؟ یا اصلا این حال بَدم نکنه برای امشب باشه؟ سرمو با دستام گرفتم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:نکنه آخرین بارم باشه که میبینمش؟؟🙂❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁷⁴♡ سرمو با دستام گرفتم امشب چرا اینجوری شدم اخه؟خسته شدم، اَه حس کردم یکی کنارم نشست دستاش که دورم حلقه شد سرمو بالا اوردم بابا بود، با یه لبخند مهربون که ازش سیر نمی‌شدم ولی چشماش نگران بود عمو و احسان و امیرحسین رفته بودن آشپزخونه محسن:خوبی بابا؟ بدون اینکه جواب بدم سرمو گذاشتم رو پاهاش بعد خیره شدم به چشم های نگرانش واسم غریبه نبود این چشم ها خیلی این چشم هارو نگران کرده بودم خاک تو سرم که از پسری کردن فقط نگران کردن بابام رو یاد گرفته بودم رسول:بابا محسن:جون دلم رسول:اگه یه چیزی بگم دعوام نمیکنید؟ بابا خیره شد به چشم‌هام، یکم که خیره شد بعد اخم کرد و گفت محسن:اون حرف از دهنت خارج بشه،چهار تا استخون که خودم دارم چهارتای مهدی که مصادف با ۸ تا هست رو هم میگیرم محکم میخوابونم تو دهنت رسول:چی میخوام بگم مگه؟؟نکنه شما هم مثل آقاجونم و آقامحمد معتقدید که حرفارو میشه از چشم ها خوند؟ محسن:حرفای ته دلی رو چشم ها میزنه نه زبون، اون حرفی هم که ته دلت هست رو به زبون بیاری دیگه نه من نه تو سرمو بلند کردم و این بار نشستم رسول:من کیو دارم که علیرضا رو بسپارم بهش جز شما؟؟ خب معلوم نیست فردا چی در انتظارمه، خودتون اینجوری نبودید؟ خودتون می‌خواستید برید ماموریت به کسی سفارش بچه‌هاتون رو نمی‌کردید؟نگران نبودید؟نگران آینده‌اشون که بعد از شما میخوان چیکار کنن؟بدون هیچ پشت و پناهی؟ بابا سکوت کرده بود ولی هنوز چشم هاش نگران بود و صورتش اخم کرده رسول:ازم توقع نداشت باشید نگم حرف‌مو بابا، چون خودتون میدونید چقدر کارم ریسک داره، میدونید تو کارم از یه ثانیه بعد خبر ندارم، میدونید پس درکم کنید و بهم قول بدین.. مهدی:ادامه حرفتو بزنی تضمین نمیکنم امشب تو بیمارستان دکتر بهمون نگه فلج نشده باشی عمو اومد رو‌به‌روی ما نشست و پاهاش انداخت رو پاش و دست به سینه یه اخم وحشتناکی هم کرد عجب بدبختی گیر کردما، آدم نمیشه به اینا وصیت کرد، خدایی این چه وضع‌شِ این از بابا که اخم کرده و میخواد دهنمو خورد کنه، اون از عمو که بدتر از بابا اخم کرده انگار ارث باباشو دزدیدم، میخواد فلج‌م کنه، هی خدایا رسول:عمو.. مهدی:زیادی داری سه‌نقطه میخوری رسول،خودتم میدونی ولی ادامه میدی، تو تازه اومدی اینجا پس از این فکرا نکن که سگ میشم کنترل کردنم سخت میشه، امروز به اندازه کافی عصبانی شدم امیرحسین:چیشده باز؟؟عمو باز که قات زدی؟ یه امشب توروخدا عصبی نشو آرام باش، بیا برو یوگا اصلا یکم ورزش کن شاید آروم شدی بابا مهدی:دهنتو میبندی؟ احسان:یاخدا باز عمو سگ شد محسن:احسااان مهدی:بفرما، بچه تربیت کرده واسه من ارواح خاله‌ش محسن:بسه دیگه مهدی، احسان الان باید چیکار کنی بنظرت؟، احسان نشست کنار عمو و دست انداخت پشت گردنش، زود صورت عمو رو بوسید و ‌گفت احسان:به قول خودتون سه‌نقطه زیاد میخورم، ببخشید عمو، از دهنم پرید مهدی:نه بابا، بچه های محسن معذرت‌خواهی هم بلدن؟ حس و حال موندن و گوش دادم به حرفا رو نداشتم با ببخشیدی که به زور خودمم شنیدم بلند شدم تا برم تو اتاقم امیرحسین:کجا داداش؟ رسول:باید به یکی زنگ بزنم میام زود چند قدم رفتم که دوباره احسان صدام کرد رسول:جان؟ احسان:گوشی‌ت رو اپنِ سری تکون دادم و بعد از برداشتن گوشی رفتم تو اتاق و درو بستم کنار تخت نشستم و زانو هامو بغل گرفتم پرده کنار بود و پنجره هم باز سوزی که میومد خوب بود، شاید یکم آرومم میکردم خیره شدم به ماه توی آسون که کامل بود امشب بر خلاف شب های دیگه ابر های تیره دورش نبودن، هیچ ابری کنارش نبود، تنها بود ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:ماه...(:🌜💔 بعضی وقتا آدم انقدر حالش بد میشه که نیاز به هم صحبت داره، آره، خدا هست، خیلی خوب هم درک میکنه ولی آدم نیاز داره به چشم ببینه که یکی تنهاست تا یکم حالش خوب باشه، مثلا مثل ماه، ماه هم تنهاست، چون هم جنسی نداره🙂
خیلی هاتون سوال کرده بودید عاطفه چطوری حجاب داشته و تابلو عکسش رو میبینن بچه ها باید بگم که عاطفه آرایشگاه رو رفته،موهاشُ درست کرده بخاطر فیلم و عکس هاشون بعضی از قسمت های فیلم و عکس هم عاطفه هد‌شال میبنده چون عروسی تو خونه رسول بوده مرد ها تو حیاط خانم ها تو خونه بودن اینجوری میگم که ‌عکسی که رسول زده تو اتاقش حجاب داره
‌بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁷⁵♡ بعد از رفتن رسول دوباره عمو شروع کرد مهدی:یه زره وقت میذاشتی واسه تربیت این دوتا گورخر، اینجوری به من توهین نمیشد محسن:مهدی بخدا اعصاب نمونده برام، بسه هرشب داری سر تربیت اینا باهام بحث میکنی،اگه مشکل داشتی خودت میتونستی وقت بزاری تربیت‌شون کنی که الان نق نزنی مهدی:امشب چرا‌‌.. امیرحسین:بسه دیگه عمو، عه احسان توام مرض داری اخه حرف میزنی احسان:همونو بگو امیرحسین:بریم شام بخوریم؟؟من فردا کار دارم باید زود بلند بشم محسن:برو رسولو صدا کن بیاد امیرحسین:چشم،احسان پاشو میزو بچین احسان:ای بابا،همش کار میگن به آدم مهدی:چقدر تو تنبلی اخه،به دایی‌ت رفتی محسن:مهدی،این چه کاریه اخه؟تو،توی همه‌ی حرفات میگی به خاله و دایی و کوفت و درد، شاید من نخوام رسول چیزی از خانواده‌مادریش بدونه مهدی:خب اشتباه میکنی دیگه،باید بدونه امیرحسین:ندونه بهتره، بابا مثلا خیلی مهم‌ن؟ منصور که رفته دوبی، اون‌یکی خاله‌خانم هم که ارث‌شو گرفت رفت سوئد، یه پیرزن مونده و یه ناصر که تو قزوینن، با اون همه کارای درشت و خوب‌شون واسه چی بهش بگیم؟نمیگیم راحت مهدی:این چند روز دیگه نمیاد بگه پدر من، تو که خواهرتو بهم نشون دادی، چرا از خانواده مادریم چیزی نمیگی؟؟ حق داره که بدونه باید بگیم احسان:حالا بحث نکنید بگیم یا نه مهدی: دوروز دیگه اگه به گوش اون عفریته به اصطلاح مادرخانمت برسه،میخواد بگه شما اون بچه رو از من قایم کردید و این چرت و پرتا، دست رسولو بگیر ببر اونجا،بهش قضیه رو بگو، به اونا هم بگو بعد پرونده‌شو ببند و راحت محسن:حالا یه امشبُ خواهش میکنم با من بحث نکن، من اصلا حال ندارم مهدی:اون آمپولی که به رسول زدن باید به تو میزدن محسن:حالا اگه برادر خوبی هستی برو یدونه بخر بیا بزن مهدی:میدونی که برادر خوبی نیستم 😂 محسن:از دست تو مهدی امیرحسین:من میرم به رسول بگم، احسان پاشو دیگه محسن:بچه‌ ها فعلا چیزی بهش نگید، بره ماموریت بیاد بهش میگم،خب؟ مهدی:چشممم سری تکون دادمُ رفتم سمت اتاق رسول،اول در زدم دیدم که جواب نداد باز کردم وارد شدم دیده خیره شده به جایی رد نگاهشو که گرفتم آسمونُ دیدم، چقدر امشب آسمون قشنگ شده بود کنارش نشستم و دست انداختم رو شونه‌هاش امیرحسین:حالت خوبه؟چیزی شده؟ رسول:چرا این دوتا برادر انقدر زور میگن؟ امیرحسین:منظورت از دوتا برادر،عمو و باباست؟😂 رسول:راست میگم دیگه،آدم نمیشه وصیت کرد بهشون امیرحسین:بابا خوشش نمیاد،عمو هم که صد پله بدتر، یکم درک کن، میدونم چی تو دلت میگذره، میدونم نگرانی ولی نباش، تو خدا رو داری، وقتی خدا هست چرا بنده‌هاش باید نگران باشن؟ رسول:خدا باهام قهره نگاهی بهش کردم و گفتم امیرحسین:خودت فکر کردی یا از کسی هم کمک گرفتی؟آخه دیوونه مگه خدا با آدم قهر میکنه؟ نه نمیکنه نگران نباش، بعدم خدا اگه باهات قهر بود مارو وارد زندگیت نمی‌کرد، همیشه اینو یادت باشه صدای عمو که داشت صدامون می‌کرد اومد امیرحسین:اومدیم...من کاملا مخالف عقیده عمو و بابا فکر میکنم، همه ما قراره بریم چه امروز چه فردا، امروز من میرم فردا تو میری، پس‌فردا یکی دیگه، قراره همه برن پس دلیلی نیست که آدم... مهدی:امیییرررر...رسووول، می‌آید یا با کتک بیارمتون؟ امیرحسین:اووومدییییمممم، اَه، رسول داداش میدونی که انقدر حساسن،چیزی نگو، خودم نوکرت هستن، بعدم نگران نباش اگه مردی یه مجلس درست و حسابی واست میگیریم، حلوا و خرمای درجه یک، البته همین که گردو لاش باشه یعنی درجه یک، شامم کباب نمیدیما،مرغ اونم فقط رون،یانه عدس پلو میشه ختم داد؟ دوباره نگاهمو دوختم به رسول دیدم لبخندی زد امیرحسین:دیدی خندیدی، جیگلی جیگیل رسول:🤣 امیرحسین:یعنی خدایی خودم قبول دارم آدم دو دیقه حرف مرگ و احساسی بزنی نیستیم،حالا هم پاشو که عمو با وردنه میاد سراغ‌مون دوباره خنده‌ای کرد و بلند شدیم رفتیم بیرون ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:خیلی سخته فکر کنی خدا باهات قهره اونی که تجربه کرده میدونه چی میگم این حس داغونت میکنه، وقتی فکر میکنه که تنهایی، هیچ‌کس کنارت نیست،بعد به دلت بیفته نکنه خدا هم باهام قهره💔آدم دیوونه میشه...(:
‌بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارو⁷⁶♡ اصلا میلی به غذا نداشتم،امروز بدجور فشار روم بود دیگه نا نداشتم، دلم خواب میخواست که چند روزی راحت بگیرم بخوابم کسی هم کاری به کارم نداشته باشه دیدم رسولم بدتر از من میلی به غذا نداشت،محسنم میدید و هیچی نمی‌گفت واسه اینکه محسن بهم گیر نده مجبور بودم یکم بخورم،اصلا میلی به فسنجون نداشتم، یدونه کتلت برداشتم گاز زدم،مزه‌اش خیلی خوب شده بود ولی هیچ تاثیری روی اشتهام نداشت رسولم که دلیلی‌شو میدونستم هیچی نگفتم، شاید اینجوری بهتر بود تا زیاد بهش گیر ندم و به روش نیارم از بیماری‌ش ولی حواسم بهش باشه، رسول باید حالش خوب باشه، باید احسان:چه خوشمزه‌اس امیرحسین:اوهوم، بریم دستور پختشُ یاد بگیریما احسان:😂واقعا،وا شماها چرا دارین کتلت میخورین؟ محسن:شما به جای ما بخور دیگه مهدی:نگه دارا،من فردا میخوام بخورم میل ندارم الان احسان:خیلی زیاد گذاشتن، هیچی نمونده واسه خودشون فکر کنم رسول:مادر زنم اینجوریه،مهمون که بخواد براش بیاد غذا زیاد میزاره احسان:دستش درد نکنه، خیلی مادر زن خوبی داریا رسول:خیلی، خدایی هم من شانس آوردم از خانواده خانمم،هم عاطفه، عاطفه که قشنگ خوش خوشانش بود،نه خواهر شوهر داشت،نه جاری داشت، یه مادر شوهر خوب داشت یه پدر شوهر که اصلا باید بگیم پدر زن،آنقدر آقاجونم هوای عاطفه رو داشت که نگو امیرحسین:ولی جاری دار که میشه رسول:اونموقع که نمیشد خب، ولی عاطفه همیشه میگفت، که ۸۰ درصد بخاطر آقاجون و بی‌بی بله گفته محسن:😂غذاتونو بخورید سرد شد رسول:دستتون درد نکنه من سیر شدم احسان:تو چیزی خوردی که سیر شدی؟ مهدی:موقعی که شما داشتی فسنجون دو لپی میخوردی رسولم غذا شو خورد،بعدم فردا میخواد بره ماموریت باید استراحت کنه، پاشو رسول برو بخواب رسول:چشم، شبتون بخیر محسن:شب‌بخیر بابا رسول پاشد رفت منم همون کتلت نصفه رو گذاشتم رو بشقاب محسن مهدی:میل ندارم خودت بخور محسن:از دست تو مهدی سیر شدم مهدی:یه نصفه کتلت که چاقت میکنه محسن،امشب خیلی داری بهم گیر میدیا گوشیم زنگ خورد محبی بود، بلند شدم و رفتم تو بالکن تماسُ وصل کردم مهدی:سلام آقامحبی محبی:.... مهدی:آقای محبی؟پشت خط هستید؟ محبی:سلام صداش گرفته بود یکم دلهره گرفتم که نکنه اتفاقی افتاده باشه مهدی:اتفاقی افتاده؟ محبی:معذرت میخوام این وقت شب تماس گرفتم،کارم واجب بود گوشی رو فاصله دادمُ نگاهی به ساعت کردم ۱۲ و ۱۰ دقیقه بود، چقدر امشب ساعت زود می‌گذشت مهدی:خواهش میکنم، اتفاقی افتاده؟ محبی:یه،یه فیلم برام فرستادن مهدی:چه فیلمی محبی:داشتن دخترکمُ کتک میزدن از پشت خط هم می‌شد فهمید که داره گریه میکنه، حتما همون فیلم رو واسه اونم فرستادن، مشت کرده بودم و ناخنم فرو رفته بود تو گوشتم ولی این برای کمتر کردن عصبانیتم بس نبود مهدی:آقامحبی آروم باشید خواهش میکنم،فیلمُ برام بفرستید،دیگه هیچ پیام دیگه‌ای ندادن؟ محبی:نه مهدی:خانم‌تون اون فیلم رو ندید؟ محبی:زیر سرمِ الان،برای اون فرستادن در اصل فشار دستمو بیشتر کردم که دستی رو هس کردم برگشتم دیدم امیرحسینِ سعی داشت مشتمُ باز کنه محبی:توروخدا سرگرد،جون بچت، بچه‌ منو پیدا کن،اون مریضه، طاقت نداره دوباره صدای گریه‌اش،این روزا چرا همه ناراحتن؟چرا مرد باید گریه میکرد؟مگه همین مرد قبل از اسمش کلمه غرور رو یدک نمی‌کشید؟نه قبل تر از غرور،غیرت مرد بود هر لحظه فشار دستم بیشتر می‌شد و امیرحسینم هنوز در تلاش برای باز کردنش بود مهدی:پیداش میکنم، قسم میخورم،شده بمیرم بچه‌تو پیدا میکنم، دخترت مثل خواهر خودم، پیدا میکنم نمیزارم زیاد طول بکشه فقط خواهش میکنم آروم باش، مراقب خانم‌ت هم باش،کاری نکنید که ما به مشکل بخوریم، اگه براتون آدرس فرستادن که برید اونجا برای جون دخترتون اول به من بگید اگه باهاتون تماس گرفتن یکی‌دیگه‌تون سریع شماره رو به این خطی که الان براتون میفرستم، بفرستید،تماسُ طول بدید،باشه؟؟ محبی:چشم مهدی:پیداش میکنم نگران نباش محبی:بعد از خدا امیدم به شماست، ممنونم ازتون مهدی:حال خانم‌تون خوبه؟ محبی:نه مهدی:بهتر میشن ان‌شاءالله محبی:ممنون،من باید برم خداحافظ مهدی:خدانگهدار ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:قبل از غرور، غیرت هست🥲