نعمتالهی/زنگارღ
با این تصاویر فقط بغض میشینه تو گلوم🥺💔
بمیرم برات که امسال حرمت خالی بود شب تولدت عزیزدلم(:
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁷³پارتღ
#رسول
روزبعد
نمیدونم ولی حس عذابوجدان داشتم که اون حرفو زدم بهش..سعی میکردم زیاد به روی خودم نیارم ولی نمیشد،همش میگفتم اگه اون حرفُ نمیزدم بهش نمیرفت الانم رو تخت بیمارستان نبود..،فایل هایی که داوود فرستاده بود بررسی میکردم تا حواسم پرت بشه،فکرم مشغول بود،کلی فکر و خیال تو سرم میچرخید و نمیتونستم حتی روی یکیش تمرکز کنم،این همه افکار و تَوَهم های مختلف باعث شده بود سردرد بگیرم،صبحونه نخورده بودم ولی با این حال قرصمو خوردم
گوشیم زنگ خورد دیدم داوودِ،وصل کردم
رسول:داوود تو متوجه هستی تو ماموریتی نباید زنگ بزنی؟
داوود:علیک سلام
رسول:سلام
داوود:خب چیکار کنم نگرانم...الانم نترس اومدم بیرون از ویلا زنگ میزنم هیچکس پیشم نیست
رسول:خیله خب،چهخبر؟
داوود:صبح اون مشکیپوش رفته بود بیرون سعی کردم برم تو اتاقش ولی قدم به قدم این خونه دوربین هست نمیشه
رسول:فعلا هیچکاری نکنید تا بهتون شک نکنه محمد که مرخص شد باهاش حرف میزنم تا اونجارو هک کنم..اونموقع میتونید برید تو اتاقش
داوود:حالش چطوره؟
رسول:خیلی بیحاله..اون موادی هم که بهش زدن یکم گیجش کرده ولی زود خوب میشه عماد گفت..شما فکرتون درگیر اینجا نباشه
داوود:باش..هستی امشب؟شاید با آراز بیایم اونجا
رسول:باش فقط مراقب باشید
داوود:چشم استاد رسول
رسول:وقت دنیا رو نگیر داوود،راستی توی اونجا اصلا چهرهاش معلوم نیست؟
داوود:نه بابا،حتی صداشم همونه
رسول:باش..بدبختی محمد میگه آشناست نمیشه ازش ساده گذشت،محمد الکی حرف نمیزنه
داوود:همون...حالا بازم سعی میکنم بیشتر ازش بفهمم
رسول:باش،مراقب خودتون باشید..فعلا
☆☆☆
#داوود
بعد از خرید یکم خوراکی رفتم تو ویلا
سانی و پناهی توی اتاق کارشون که طبقه سوم بود،بودن
آراز رفته بود دوش بگیره...منم خوراکی هارو گذاشتم توی کمد،برای گوشی آراز پیام اومد فکر کردم از طرف بچه هاست که گوشیشو برداشتم و پیامی که از طرف پدرش اومد بود خوندم "معلوم هست چندروزِ کدوم قبرستونی رفتی؟حالا خوبه از کارت خوشت نمیاومد که اینجوری چند روزه نیومدی و زنگم نزدی..فردا شب باید بیای،عموتو و خانوادهاش قراره بیان،دیگه میخوام رسمی راجب تو و دخترعموت حرف بزنم...مخالفت هم حق نداری بکنی وگرنه من میدونم و تو"
دیدم در حموم توی اتاق باز شد زود گوشی رو گذاشتم روی میز و نشستم رو تخت
با حوله داشت موهاشو خشک میکرد
آراز:عه برگشتی..چیشد؟
داوود:حل شد..یکمم خرت و پرت خریدم
آراز:خوب کردی...وای خدا لعنتت نکنه داوود دیشب اصلا نخوابیدم انقدر که بهم استرس دادی
داوود:نه دیگه نداشته باش خوبه
آراز رفت سمت میز و گوشیشو برداشت،با خنده از حال و روز دیشبم میگفت که سکوت کرد،بعد اخمی روی صورتش نشست
داوود:آراز خوبی؟
جواب نداد ولی مشت شدن دستش بهم فهموند خوب نیست
رفتم سمتش و از بازوهاش گرفتم
داوود:داداش خوبی
یهو اومد تو بغلم و شونههاش لرزید
هنگ موندم از حرکتش،دستامو گذاشتم روی کمرش
داوود:آراز چیشده
هیچی نگفت بعد از چند دقیقه از بغلم بیرون اومد حوله روی سرشو انداخت زمین و بعد از عوض کردن لباساش رفت بیرون...دنبالش رفتم تا ازش بپرسم کجا میره
داوود:آراز صبر کن بگو ببینم کجا میری
بازم جواب نداد و به قدم هاش سرعت داد
دوباره صداش کردم ولی به جای صدای آراز،صدای مشکیپوش تو فضا پخش شد
مشکیپوش:کجا میرید؟
آراز:باید برم بیرون زود میام
فردی که نمیدونستم کیه و شده بود پازل برای همهمون روی مبل نشست و پا روی پا انداخت
مشکیپوش:کارتون که تموم نشده برید بیرون...اینجا نظم داره،قانون داره،و جدا از همش احترام داره...نباید قبل از بیرون رفتن ازم اجازه بگیری؟
اومدم جوابشو بدم که آراز کنارم زد و چند قدمی نزدیکتر رفت
آراز:تو کیه منی که ازت اجازه بگیرم هااا؟؟برده گرفتی مگه؟داریم برات کار میکنیم و پول میگیریم،تو هیچی برای ما نیستی جز در جایگاه رئیس همین...البته رئیسی که نه میدونیم اسمش چیه نه میدونیم چه شکلیِ...چرا باید ازت اجازه بگیرم؟فکر کردی کسی هستی؟چرا باید بهت بگم کجا میرم و با کی میگردم
آراز الان عصبی بود و مطمئنن خون به مغزش نمیرسید،حرفاشو با داد میزد،اگه ولش میکردم چرت و پرت زیادی میگفت و میترسیدم خودشو لو بده
رفتم پیشش و دست گذاشتم رو دهنش
داوود:خفه شو آزار اینا چیه که میگی
مشکیپوش:ولش کن بزار بگه
بلند شد اومد سمتمون..با اینکه لبهاش معلوم نمیشد ولی چشمش پوزخند خاصی رو بهم نشون میداد
مشکیپوش:گفتی آدم مهمی نیستم؟
دستی به یقه آراز کشید و گفت
مشکیپوش:گفتی که در جایگاه رئیسم فقط نه؟....خب باشه الان رئیست ازت گزارش کار میخواد کو؟..آفرین نداری..وقتی نداری من باید چیکار کنم؟..آفرین تنبیه...
به حبیب که یه جورایی میشه گفت بادیگارد و دست راستش بود اشاره زد که نزدیک بیاد
مشکیپوش:جوری تنبیهش کنید که متوجه بشه با بزرگتراز خودش باید چطوری حرف بزنه...اینم تو اتاق بندازید
آدم های حبیب اومدن و آراز بردن دونفرم از دستای من گرفتن و بردن تو اتاقمون،
صدای چرخش کلید اومد،زود رفتم سمت در و چند بار دستگیر رو پایین کشیدم،ولی باز نشد
با مشت کوبیدم به دیوار
داوود:لعنت بهت آراز
از استرس طول و عرض اتاق قدم میزدم..الان نمیتونستم به کسی خبر بدم چون میدونستم مراقبمه...نگران بودم که بلایی سرش بیارن و نتونه طاقت بیاره زبون باز کنه همه چیو بگه
الان تنها امیدم بعد از خدا سانی و پناهی بودن
زود گوشیمو برداشتم به سانی زنگ زدم
سانی:وا داوود دو قدم راهُ نمیتونی بیای تو اتاق زنگ میزنی؟تنبل شدی جدیداً
صدای خندهاش آزارم میداد
داوود:آقا دستم به دامنتون...من تو اتاق حبس شدم آرازم بردن که کتکش بزنن
سانی:کی گفته همچین کاری بکنن؟
میگفتم مشکیپوش خیلی ضایع بود پس گفتم
داوود:رئیس گفت..،آراز حالش سرجاش نبود جواب رئیس داد ایشونم عصبی شدن و به حبیب دستور داد که تنبیهش کنن...خواهش میکنم آقا یه کاری بکنید
سانی:خیله خب
بعد از قطع تماس گوشیُ انداختم رو تخت
زیر لب هرچی فحش بلد بودم نثار آراز کردم با بیعقلی که کرد
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ولی حق میدم به آراز...(:
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
دایگو👆🏻
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
ابزارک👆🏻
https://harfeto.timefriend.net/17701822568645
ناشناس قدیمی😂👆🏻
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨