رسول:فعلا شرایط زن گرفتن ندارم آرمان..بعدم به خاله بگو نمیخواد حرص و جوش منو بخوره بابا
آرمان:مامانمه دیگه..میشناسیش
چند قلوب از نوشابه خوردم گوشیم زنگ خورد..دیدم باباست
رسول:یه لحظه آرمان...جانم بابا؟
حامد:سلام کجایی نمیای؟
رسول:سلام...چیزی شده؟الان میام اگه بخواید
حامد:آره بدو بیا باید باهم جایی بریم..فقط زود رسول عجله دارم
رسول:چشم
تماس قطع کردم و به چهره سوالی آرمان نگاهی انداختم
آرمان:چیشده؟باید بری
رسول:آره..سهم پیتزای منم تو بخور نوش جان
آرمان:آخ جون...آفرین که تنهام میزاری
رسول:آهااان...موقع حساب کردنی هم ذوق کن..چون من هیچی نمیدم
آرمان:خسیس خودم حساب میکنم سری بعدی نوبت توعه
رسول:حالا کو تا سری بعدی...خدافظ
با دهن پر خدافظی کرد منم زود سوار موتور شدم...
با نهایت سرعت داشتم میرفتم تا زودتر برسم به اداره..توی پیچ کوچه بودم که محکم خوردم به ماشینی و منم همراه موتور افتادم زمین..خداروشکر میکردم کلاه داشتم تا ضربهای به سرم نخوره ولی پاهام داشت از درد قطع میشد..
زود در ماشینی که خورده بودیم بههم باز شد و بعد صدای نازک و پراسترس دختری کنارم اومد...
___________________"♥︎"_____________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《رفیق خوب تمام ماجراست...(:》
پ.ن¹:یه رفیق...
پ.ن²:این کسایی که به محمد زدن خود منم کلافه کردن😅
پ.ن³:بچه گشنه موند خب حامد خان...
پ.ن⁴:صدای نازک و پر استرس دختری....
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀