برای خودم خیلی ناراحت کنندس که ادمایی که دوسشون دارم ورژن پر انرژیمو از دست میدن و تا اخر ارتباطمون مجبورن با شخصیت خاکستریم زندگی کنن.
هدایت شده از 𝖨𝗅𝗈𝗆𝗂𝗅𝗈
" ترانه " - توی گذشته یه دوستی داشتی که همیشه به این اسم صدات میکرد و توی دنیای موازی این اسم رو بهت دادن چون واقعا بهت هم میاد.
https://eitaa.com/Timarox
تیمار"
ضربه ای که اون آدم بهم زد باعث شد ده سال عقب بیوفتم از بقیه..
او شبیه شبهای بیصدا بود.
همان شبهایی که ستاره ندارند، اما آرامششان عمق دارد.
در نگاهش چیزی موج میزد، ترکیبی از خستگی و امید، از سکوت و حرفهای نگفته.
چشمانش خاکستری و سبز، مثل طوفانی که در جنگل به خواب رفته.
نه کامل آرام، نه تماماً آشفته.
صورتش زخمی بود، اما نه از جنگ، از زندگی.
زخمی که فریاد نمیزد، فقط زمزمه میکرد: "ببین، هنوز ایستادهام."
و در لبخند محوش، چیزی شبیه گریه پنهان شده بود؛لبخندی که انگار فقط برای آرامکردن دیگران به دنیا آمده بود، نه خودش.
او با دنیا شوخی میکرد،اما دلش هیچوقت نخندید.
آدمی نبود که ساده اعتماد کند؛دلش، در قلعهای قدیمی با دیوارهای بلند حبس بودو هرکس خواست نزدیک شود،زخمی میشد.وابسته بود،اما نه از ضعف،بلکه از آن جنس دلبستگیهایی که عمق دارند،ریشه میزنند،و اگر از خاک بیرون کشیده شوند،هم خاک میمیرد، هم ریشه.
او خودِ تضاد بود؛آرام اما پرتلاطم،سرد اما آتشزده،قدرتمند در ظاهر، و ویرانشده در درون.
کسی که اگر دوستت داشت،خودش را فراموش میکرد تا لبخندت را به یاد بیاورد.
داشتم مافیا بازی میکردم توی پنکو و عملا چیت زدم وسط بازی..
یکی که هیچ تارگتی نخورده بود رو شب اول زدم و پدرخوانده بود🎀