هدایت شده از Let it happen.(ممد و ماهی)
کلا انجیر خیلی الهی عه ولی هیچی از وحشت من کم نمیکنه
هدایت شده از Living kills
این منم!
کلهمآتیش گرفته و کاری ازمبرنمیاد، نمیشد زنگ بزنم اتش نشانی چون گوشی خونه اتیش میگرفت
نمیشد کلهمو بکنم تو تنگ ماهی چون ماهی جزغاله میشد و منهم از آب میترسیدم، میترسیدم خفه بشم.
پس تصمیم گرفتم بیام اونجایی که همیشه آرومم میکنه!
این منم پیش کسایی که میدونم باهام میسوزن، واقعی میسوزن
مثل گلایی که اتیش گرفتن، از ریشه بخاطر افکاری که مغزمو جزغاله کردن.
بالاخره میسوختم، چون اصلا توی منطقم چیزی به نام کنترل کردن فکرهای آتشین وجود نداشت، بالاخره میسوختم و الان اتفاق افتاد.
حالا صحبتم با گلها تموم شده، حالا دیگه نمیتونم فکرکنم، حالا دیگه دارم به آفتاب نگاه میکنم که مثل من میسوزه و میسوزونه
ما واقعا شبیه به همیم، خیلی شبیه بههم..
یه چیزی بگم؟ کلا
برای همه(هرکسی که نیازش داره؟) دارم مینویسم
فان(!) فکت
هرکسی یه دوره ای حالش بده
بعد فکر کن هرکسی حال بدش رو برای خودش نگه داره
تو با کسی صحبت نکنی اونا هم باهات صحبت نمیکنن
کسی به کسی حس تنها نبودن نمیده و از غم یا وحشت کسی، کم نمیشه
هرکسی یه گوشه برای خودش زجر میکشه
اینجوری خوبه؟ نه نیست
واقعا نیست
من فکر میکنم طرف مقابل تو هر مشکلی هم داشته باشه ولی تو راجع به مشکل خودت صحبت بکنی به اندازه خودت درد نمیکشه
همدردی میکنه ولی مثل تو اذیت نمیشه که؛ چون دردت رو «حس» نمیکنه
در عین حال اونطوری تو دیگه تنها نیستی. چون میدونی یک نفر حداقل «هست» که بدونه تو داری زجر میکشی