eitaa logo
🚫🩸𝓣𝔀𝓸 𝓢𝓲𝓭𝓮 𝓞𝓯 𝓛𝓪𝔀🩸🚫
29 دنبال‌کننده
19 عکس
2 ویدیو
0 فایل
⚖️ دو روی قانون⚖️ جایی که مرز بین عشق و نفرت، بین پلیس و مجرم، فقط یک قدمه... 🖤 هر حقیقتی، ارزش فاش شدن نداره.
مشاهده در ایتا
دانلود
مازیار نام: مازیار سن: ۴۸ سال ویژگی:بی‌رحم. فریبکار. باهوش. کاریزماتیک. خطرناک. مازیار راد چهره‌ای قدرتمند و ترسناک در دنیای زیرزمینی بود. او امپراتوری خود را با خون و خیانت ساخت و هرگز به کسی اعتماد نکرد. او دلیل سقوط بسیاری از خانواده‌ها - از جمله خانواده کامران - بود. پس از سال‌ها پنهان شدن و فرار، سرانجام دستگیر و کشته شد ...
پارت بعد میخواید؟🤨
ܦ‌ࡎܠܙ ܥ‌‌ࡐ‌ܩܢ | بازی رادمهر رها هنوز به تصویر دوربین خیره بود. مردی که بیست‌وسه سال پیش جلوی اتاق نوزاد ایستاده بود... حالا مرده بود. اما پسرش زنده بود. و آراد و باران دست او بودند. رها لپ‌تاپ را بست. رها: «اسم پسر مازیار رو پیدا کن.» نیهان بدون مکث گفت: «رادمهر.» رها برگشت سمتش. رها: «تو می‌شناسیش؟» نیهان چند ثانیه سکوت کرد. نیهان: «از بچگی می‌شناختمش.» سام با عصبانیت گفت: «پس چرا هیچ‌وقت چیزی درباره‌ش نگفتی؟» نیهان نگاهش کرد. «چون فکر می‌کردم مرده یا برای همیشه از این بازی‌ها کنار کشیده.» رها سریع پرسید: **«پس چرا الان برگشته؟» نیهان جواب داد: «برای ادامه دادن کار پدرش.» رها به صفحه‌ی خاموش لپ‌تاپ نگاه کرد. رها: «و آراد رو گرفته.» نیهان سرش را پایین انداخت. «آره.» رها ناگهان چیزی به یاد آورد. رها: «باران کجاست؟» نیهان نگاهش کرد. «بارانم پیش من نیست.» رها یک قدم جلو رفت. رها: «چی؟» نیهان آرام گفت: «رادمهر اونم با خودش برده.» چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد. رها با ناباوری گفت: **«چطوری؟» نیهان جواب داد: «رادمهر از قبل همه‌چیز رو زیر نظر داشته. مسیر رفت‌وآمدمون، آدم‌هایی که بهمون نزدیکن... حتی می‌دونسته باران کنار توئه.» سام مشت‌هایش را گره کرد. سام: «یعنی آراد و باران الان هر دو پیششن؟» نیهان سر تکان داد. «آره.» رها نفس عمیقی کشید. ترس توی دلش بود، اما چهره‌اش آرام ماند. رها: «پس مستقیم نمی‌ریم سراغش.» سام با تعجب نگاهش کرد. **«پس چی کار می‌کنیم؟» رها به میز برگشت. یک کاغذ سفید برداشت. وسطش نوشت: رادمهر بعد زیرش سه اسم نوشت: آراد — باران — رفقای رادمهر رها گفت: «اگه مستقیم بریم، آراد و باران اولین چیزی هستن که علیه ما استفاده می‌کنه.» نیهان پرسید: **«پس نقشه‌ت چیه؟» رها چند ثانیه فکر کرد. بعد گفت: «می‌خوام وارد جمع خودشون بشم.» سام فوراً مخالفت کرد. «نه.» رها نگاهش کرد. «هنوز نگفتم چطوری.» سام: «هرجوری باشه، نه.» رها کاغذ را روی میز گذاشت. «رادمهر دنبال کسیه که بتونه اطلاعاتی رو که پدرش نتونست به دست بیاره، براش پیدا کنه.» نیهان آرام گفت: **«و تو می‌خوای وانمود کنی یکی از آدم‌های اون پرونده‌ای.» رها سر تکان داد. «دقیقاً.» سام گفت: **«ولی اگه بفهمه کی هستی—» رها حرفش را قطع کرد. **«می‌دونم.» بعد به نیهان نگاه کرد. «برای همین باید یه هویت داشته باشم که رادمهر هیچ دلیلی برای شک کردن بهش نداشته باشه.» نیهان چند لحظه فکر کرد. بعد یک پوشه از کشوی میز بیرون آورد. نیهان: «یه نفر هست.» رها پوشه را گرفت. عکس دختری جوان روی آن بود. رها: «کیه؟» نیهان: «یکی از آدم‌های نزدیک به شبکه‌ی مازیار. چند سال پیش ناپدید شده. رادمهر هنوز فکر می‌کنه اطلاعاتی درباره‌ی پرونده‌ی کامران داره.» رها به عکس نگاه کرد. «پس من جای اون می‌رم.» نیهان با جدیت گفت: «رها، این خطرناک‌ترین کاریه که تا حالا خواستی انجام بدی.» رها جواب داد: «آراد و باران دست رادمهرن. من دیگه نمی‌تونم فقط بشینم و منتظر بمونم.» باران و آراد را نمی‌دانستند کجا نگه داشته‌اند. اما یک چیز را می‌دانستند: رادمهر به آن‌ها نیاز داشت. و همین می‌توانست نقطه‌ضعفش باشد. چند ساعت بعد... رها جلوی آینه ایستاده بود. ظاهرش کاملاً متفاوت شده بود. لباس مشکی ساده، موهای جمع‌شده و چهره‌ای سرد. نیهان از پشت سر گفت: «یادت باشه، تو اونجا برای نجات آراد و باران نرفتی.» رها به تصویر خودش در آینه نگاه کرد. «می‌دونم.» «تو فقط دنبال اطلاعاتی.» رها آرام گفت: «و نباید بذارم رادمهر بفهمه من همه‌چیز رو درباره‌ی خانواده‌مون فهمیدم.» نیهان چیزی نگفت. رها برگشت سمتش. «یه چیز دیگه.» نیهان: «چی؟» رها: «اگه اتفاقی برای آراد یا باران افتاد، منتظر من نمی‌مونید.» سام با عصبانیت گفت: «این حرفو نزن.» رها نگاهش کرد. «من جدی‌ام.» نیهان جلو آمد. **«تو تنها نیستی.» رها مکث کرد. بعد گفت: **«پس کاری کنید وقتی برگشتم، همه‌مون هنوز زنده باشیم.» آن طرف شهر... یک ساختمان قدیمی. در اتاقی تاریک، آراد روی صندلی نشسته بود. دست‌هایش بسته بود، اما هنوز آرام بود. باران چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود. در باز شد. رادمهر وارد شد. همان ظاهر مرتب و جنتلمن همیشگی‌اش را داشت. اما این بار لبخندش ترسناک بود. رادمهر به آراد نگاه کرد. رادمهر: «تو خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم برای رها مهمی.» آراد سرد جواب داد: **«به رها نزدیک نشو.» رادمهر لبخند زد. «اتفاقاً مشکل من دقیقاً همینه.» بعد نگاهش را به باران انداخت. «چون هرکسی که به رها نزدیک باشه، برای من یه راهه.» باران با عصبانیت گفت: **«فکر کردی با این کار می‌تونی رها رو کنترل کنی؟» رادمهر جواب داد: «نه.» مکث کرد. «می‌خوام ببینم تا کجا برای شما پیش میاد.»
در همان لحظه گوشی رادمهر زنگ خورد. او جواب داد. چند ثانیه گوش داد. بعد لبخندش محو شد. «مطمئنی؟» مکث. «پس بیاریدش داخل.» آراد نگاهش کرد. رادمهر گوشی را قطع کرد. آراد: «کیه؟» رادمهر به سمت در رفت. قبل از خروج برگشت و گفت: «مهمون جدید داریم.» در بسته شد. آراد به باران نگاه کرد. باران آرام گفت: «فکر می‌کنی کیه؟» آراد جواب نداد. اما چند دقیقه بعد... در دوباره باز شد. رها وارد ساختمان شد. با همان هویتی که هیچ‌کس نباید می‌فهمید واقعی نیست. چشم‌هایش برای یک لحظه به آراد افتاد. آراد هم او را دید. اما هیچ‌کدام واکنش نشان ندادند. رادمهر لبخند زد. «بالاخره رسیدی.» رها آرام جواب داد: «گفتن دنبال کسی می‌گردی که بتونه کمکت کنه.» رادمهر نزدیک‌تر شد. «من دنبال کسی می‌گردم که از من نترسه.» رها مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد. «پس آدم درستی رو پیدا کردی.» رادمهر لبخند زد. اما آراد از همان فاصله... نگاهش را از رها برنداشت. چون با وجود تمام تغییرات ظاهری... فقط یک چیز را نمی‌شد عوض کرد. نگاه رها. پایان پارت ۶۴ 🔥