🚫🩸𝓣𝔀𝓸 𝓢𝓲𝓭𝓮 𝓞𝓯 𝓛𝓪𝔀🩸🚫
باشه باشه چند دقیقه دیگه پارت جدیدو میفرستم😁
این چند دقیقه تموم نشد؟
🚫🩸𝓣𝔀𝓸 𝓢𝓲𝓭𝓮 𝓞𝓯 𝓛𝓪𝔀🩸🚫
این چند دقیقه تموم نشد؟
ببخشید یکم طول کشید الان میفرستم
ܦࡎܠܙ ܥࡐܩܢ
#پارت_۶۴ | بازی رادمهر
رها هنوز به تصویر دوربین خیره بود.
مردی که بیستوسه سال پیش جلوی اتاق نوزاد ایستاده بود...
حالا مرده بود.
اما پسرش زنده بود.
و آراد و باران دست او بودند.
رها لپتاپ را بست.
رها:
«اسم پسر مازیار رو پیدا کن.»
نیهان بدون مکث گفت:
«رادمهر.»
رها برگشت سمتش.
رها:
«تو میشناسیش؟»
نیهان چند ثانیه سکوت کرد.
نیهان:
«از بچگی میشناختمش.»
سام با عصبانیت گفت:
«پس چرا هیچوقت چیزی دربارهش نگفتی؟»
نیهان نگاهش کرد.
«چون فکر میکردم مرده یا برای همیشه از این بازیها کنار کشیده.»
رها سریع پرسید:
**«پس چرا الان برگشته؟»
نیهان جواب داد:
«برای ادامه دادن کار پدرش.»
رها به صفحهی خاموش لپتاپ نگاه کرد.
رها:
«و آراد رو گرفته.»
نیهان سرش را پایین انداخت.
«آره.»
رها ناگهان چیزی به یاد آورد.
رها:
«باران کجاست؟»
نیهان نگاهش کرد.
«بارانم پیش من نیست.»
رها یک قدم جلو رفت.
رها:
«چی؟»
نیهان آرام گفت:
«رادمهر اونم با خودش برده.»
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
رها با ناباوری گفت:
**«چطوری؟»
نیهان جواب داد:
«رادمهر از قبل همهچیز رو زیر نظر داشته. مسیر رفتوآمدمون، آدمهایی که بهمون نزدیکن... حتی میدونسته باران کنار توئه.»
سام مشتهایش را گره کرد.
سام:
«یعنی آراد و باران الان هر دو پیششن؟»
نیهان سر تکان داد.
«آره.»
رها نفس عمیقی کشید.
ترس توی دلش بود، اما چهرهاش آرام ماند.
رها:
«پس مستقیم نمیریم سراغش.»
سام با تعجب نگاهش کرد.
**«پس چی کار میکنیم؟»
رها به میز برگشت.
یک کاغذ سفید برداشت.
وسطش نوشت:
رادمهر
بعد زیرش سه اسم نوشت:
آراد — باران — رفقای رادمهر
رها گفت:
«اگه مستقیم بریم، آراد و باران اولین چیزی هستن که علیه ما استفاده میکنه.»
نیهان پرسید:
**«پس نقشهت چیه؟»
رها چند ثانیه فکر کرد.
بعد گفت:
«میخوام وارد جمع خودشون بشم.»
سام فوراً مخالفت کرد.
«نه.»
رها نگاهش کرد.
«هنوز نگفتم چطوری.»
سام:
«هرجوری باشه، نه.»
رها کاغذ را روی میز گذاشت.
«رادمهر دنبال کسیه که بتونه اطلاعاتی رو که پدرش نتونست به دست بیاره، براش پیدا کنه.»
نیهان آرام گفت:
**«و تو میخوای وانمود کنی یکی از آدمهای اون پروندهای.»
رها سر تکان داد.
«دقیقاً.»
سام گفت:
**«ولی اگه بفهمه کی هستی—»
رها حرفش را قطع کرد.
**«میدونم.»
بعد به نیهان نگاه کرد.
«برای همین باید یه هویت داشته باشم که رادمهر هیچ دلیلی برای شک کردن بهش نداشته باشه.»
نیهان چند لحظه فکر کرد.
بعد یک پوشه از کشوی میز بیرون آورد.
نیهان:
«یه نفر هست.»
رها پوشه را گرفت.
عکس دختری جوان روی آن بود.
رها:
«کیه؟»
نیهان:
«یکی از آدمهای نزدیک به شبکهی مازیار. چند سال پیش ناپدید شده. رادمهر هنوز فکر میکنه اطلاعاتی دربارهی پروندهی کامران داره.»
رها به عکس نگاه کرد.
«پس من جای اون میرم.»
نیهان با جدیت گفت:
«رها، این خطرناکترین کاریه که تا حالا خواستی انجام بدی.»
رها جواب داد:
«آراد و باران دست رادمهرن. من دیگه نمیتونم فقط بشینم و منتظر بمونم.»
باران و آراد را نمیدانستند کجا نگه داشتهاند.
اما یک چیز را میدانستند:
رادمهر به آنها نیاز داشت.
و همین میتوانست نقطهضعفش باشد.
چند ساعت بعد...
رها جلوی آینه ایستاده بود.
ظاهرش کاملاً متفاوت شده بود.
لباس مشکی ساده، موهای جمعشده و چهرهای سرد.
نیهان از پشت سر گفت:
«یادت باشه، تو اونجا برای نجات آراد و باران نرفتی.»
رها به تصویر خودش در آینه نگاه کرد.
«میدونم.»
«تو فقط دنبال اطلاعاتی.»
رها آرام گفت:
«و نباید بذارم رادمهر بفهمه من همهچیز رو دربارهی خانوادهمون فهمیدم.»
نیهان چیزی نگفت.
رها برگشت سمتش.
«یه چیز دیگه.»
نیهان:
«چی؟»
رها:
«اگه اتفاقی برای آراد یا باران افتاد، منتظر من نمیمونید.»
سام با عصبانیت گفت:
«این حرفو نزن.»
رها نگاهش کرد.
«من جدیام.»
نیهان جلو آمد.
**«تو تنها نیستی.»
رها مکث کرد.
بعد گفت:
**«پس کاری کنید وقتی برگشتم، همهمون هنوز زنده باشیم.»
آن طرف شهر...
یک ساختمان قدیمی.
در اتاقی تاریک، آراد روی صندلی نشسته بود.
دستهایش بسته بود، اما هنوز آرام بود.
باران چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
در باز شد.
رادمهر وارد شد.
همان ظاهر مرتب و جنتلمن همیشگیاش را داشت.
اما این بار لبخندش ترسناک بود.
رادمهر به آراد نگاه کرد.
رادمهر:
«تو خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم برای رها مهمی.»
آراد سرد جواب داد:
**«به رها نزدیک نشو.»
رادمهر لبخند زد.
«اتفاقاً مشکل من دقیقاً همینه.»
بعد نگاهش را به باران انداخت.
«چون هرکسی که به رها نزدیک باشه، برای من یه راهه.»
باران با عصبانیت گفت:
**«فکر کردی با این کار میتونی رها رو کنترل کنی؟»
رادمهر جواب داد:
«نه.»
مکث کرد.
«میخوام ببینم تا کجا برای شما پیش میاد.»
در همان لحظه گوشی رادمهر زنگ خورد.
او جواب داد.
چند ثانیه گوش داد.
بعد لبخندش محو شد.
«مطمئنی؟»
مکث.
«پس بیاریدش داخل.»
آراد نگاهش کرد.
رادمهر گوشی را قطع کرد.
آراد:
«کیه؟»
رادمهر به سمت در رفت.
قبل از خروج برگشت و گفت:
«مهمون جدید داریم.»
در بسته شد.
آراد به باران نگاه کرد.
باران آرام گفت:
«فکر میکنی کیه؟»
آراد جواب نداد.
اما چند دقیقه بعد...
در دوباره باز شد.
رها وارد ساختمان شد.
با همان هویتی که هیچکس نباید میفهمید واقعی نیست.
چشمهایش برای یک لحظه به آراد افتاد.
آراد هم او را دید.
اما هیچکدام واکنش نشان ندادند.
رادمهر لبخند زد.
«بالاخره رسیدی.»
رها آرام جواب داد:
«گفتن دنبال کسی میگردی که بتونه کمکت کنه.»
رادمهر نزدیکتر شد.
«من دنبال کسی میگردم که از من نترسه.»
رها مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
«پس آدم درستی رو پیدا کردی.»
رادمهر لبخند زد.
اما آراد از همان فاصله...
نگاهش را از رها برنداشت.
چون با وجود تمام تغییرات ظاهری...
فقط یک چیز را نمیشد عوض کرد.
نگاه رها.
پایان پارت ۶۴ 🔥
الان که دقت کردم پارت ۶۳ به مشکل برخورده ،من الان دوباره اصلاح شده و درست شدش رو براتون میفرستم
ܦࡎܠܙ ܥࡐܩܢ
#پارت_۶۳ | خونی که پنهان شده بود
درِ خانهی آراد باز شد و رها، نیهان، سام و ساحل وارد شدند.
خانه مثل همیشه بود، اما نبودن آراد همهچیز را عوض کرده بود.
رها فلش را روی میز گذاشت.
رها:
«این فلش باید جواب خیلی از سؤالهامونو بده.»
نیهان چیزی نگفت.
رها مستقیم نگاهش کرد.
رها:
«قبل از اینکه بازش کنیم، یه چیز رو میخوام بدونم.»
نیهان سرش را بالا آورد.
رها:
«تو از اول میدونستی من دختر کامرانم؟»
چند ثانیه سکوت شد.
نیهان بالاخره گفت:
نیهان:
«آره.»
سام با تعجب بهش نگاه کرد.
سام:
«یعنی تو از اول میدونستی رها خواهرته؟»
نیهان آرام جواب داد:
نیهان:
«نه فقط من.»
رها نگاهش را به سمت در چرخاند.
رها:
«آراد؟»
نیهان سر تکان داد.
نیهان:
«آراد هم میدونست.»
رها نفس عمیقی کشید.
رها:
«و الینا؟»
این بار جواب سختتر بود.
نیهان:
«اونم میدونست.»
رها چند لحظه فقط به صفحهی لپتاپ خیره شد.
رها:
«پس من تمام این سالها کنار آدمهایی بودم که حقیقت زندگی منو میدونستن... و خودم هیچچیز نمیدونستم.»
ساحل آرام کنار رها ایستاد.
ساحل:
«رها، شاید مجبور بودن چیزی نگن.»
رها بدون اینکه نگاهش کند گفت:
رها:
«میدونم.»
بعد فلش را به لپتاپ وصل کرد.
صفحه چند ثانیه سیاه ماند.
بعد یک فایل باز شد.
عنوان فایل فقط یک اسم بود:
KAMRAN — 1999
رها ابروهایش را درهم کشید.
فایل شامل چند عکس قدیمی، چند سند و یک ویدئو بود.
ویدئو را باز کردند.
تصویر کامران بود.
جوانتر از چیزی که رها در عکسهای قدیمی دیده بود.
کامران مستقیم جلوی دوربین نشسته بود.
کامران:
«اگر این فیلم رو میبینید، یعنی دیگه نتونستم خودم حقیقت رو به رها بگم.»
رها خشک شد.
صدای کامران ادامه پیدا کرد.
کامران:
«رها، وقتی به دنیا اومدی، من میدونستم خطری که سالها ازش فرار کرده بودم، بالاخره به من رسیده.»
رها به صفحه خیره مانده بود.
کامران:
«مازیار راد فهمیده بود که تو به دنیا اومدی.»
نیهان ناگهان سرش را بلند کرد.
نیهان:
«مازیار راد...»
سام پرسید:
سام:
«کیه؟»
نیهان جواب داد:
نیهان:
«دشمن قدیمی پدرم.»
صدای کامران دوباره پخش شد.
کامران:
«مازیار فکر میکرد با از بین بردن رها، آخرین شاهدی که میتونست حقیقت رو به خانواده برگردونه، از بین میره.»
رها آرام گفت:
رها:
«چه حقیقتی؟»
ویدئو ادامه پیدا کرد.
کامران:
«سالها قبل، مازیار و پدر نیهان در اتفاقی دست داشتن که نباید هیچوقت فاش میشد. من مدارکی داشتم که میتونست همهچیز رو نابود کنه.»
رها به نیهان نگاه کرد.
نیهان صورتش کاملاً جدی شده بود.
کامران:
«اما مازیار فقط دنبال مدارک نبود. میدونست اگر من بمیرم، ممکنه مدارک به دست رها برسه. برای همین تصمیم گرفت خود رها رو از بین ببره؛ حتی قبل از اینکه بتونه چیزی از گذشته بفهمه.»
ساحل آهسته گفت:
«پس به خاطر اینکه رها دختر کامران بود...»
نیهان حرفش را کامل کرد.
نیهان:
«نه. فقط به خاطر دختر کامران بودن نبود.»
همه به او نگاه کردند.
نیهان:
«رها آخرین کسی بود که میتونست به اون مدارک دسترسی پیدا کنه.»
رها برگشت سمتش.
رها:
«ولی من اون موقع فقط یه نوزاد بودم.»
نیهان گفت:
نیهان:
«دقیقاً. برای همین کامران مجبور شد کاری کنه که هیچکس انتظارشو نداشت.»
ویدئو دوباره پخش شد.
کامران:
«من رها رو به خانوادهای سپردم که هیچ ارتباطی با ما نداشتن. ازشون خواستم دخترم رو به فرزندخواندگی قبول کنن و هیچوقت درباره گذشتهاش چیزی بهش نگن.»
صدای کامران برای چند لحظه قطع شد.
بعد گفت:
کامران:
«اگر رها زنده موند، یعنی اون خانواده تونستن ازش محافظت کنن.»
رها چشمهایش را بست.
همان لحظه صفحه تغییر کرد.
یک عکس قدیمی ظاهر شد.
عکس یک نوزاد در آغوش کامران.
پشت سرش نیهانِ چندساله و الینا ایستاده بودند.
و کنارشان...
آرادِ کودک.
رها با دیدن عکس چیزی نگفت.
فقط به تصویر خیره ماند.
سام آرام گفت:
سام:
«پس آراد از همون موقع میدونسته...»
نیهان جواب داد:
نیهان:
«آره.»
رها عکس را بزرگ کرد.
پایین عکس یک جمله نوشته شده بود:
«اگر روزی رها برگردد، باید قبل از هر چیز حقیقت مازیار را پیدا کند.»
ناگهان گوشی رها لرزید.
یک پیام ناشناس.
رها بازش کرد.
فقط یک جمله نوشته شده بود:
«پدرت نجاتت داد، اما پسر مازیار حالا همون کاری رو میکنه که پدرش نتونست.»
رها رنگش پرید.
پیام بعدی بلافاصله رسید:
«آراد پیش منه. و البته یه نفر دیگه که خیلی برات مهمه.»
همه ساکت شدند.
رها سریع جواب داد:
«کی هستی؟»
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«کسی که میخواد خانوادهی کیان رو از بین ببره؛ درست مثل پدرم.»
رها گوشی را محکم در دستش گرفت.
نیهان جلو آمد.
نیهان:
«رها، تنها نرو.»
رها نگاهش کرد.
چشمهایش پر از خشم بود، اما صدایش کاملاً آرام بود.
رها:
«نمیرم تنها.»
اسلحهاش را برداشت.
#ادامه_پارت_۶۳
رها:
«این بار همهمون میریم.»
اما قبل از اینکه کسی حرکت کند، لپتاپ یک اعلان جدید نشان داد.
یک فایل تازه باز شده بود.
اسم فایل:
RAHA — BIRTH NIGHT
رها به صفحه خیره شد.
رها:
«این دیگه چیه؟»
ویدئو شروع شد.
تصویر دوربین یک بیمارستان قدیمی بود.
و در گوشهی تصویر...
مردی ایستاده بود که رها تا آن لحظه هیچوقت ندیده بود.
مرد چند لحظه به در اتاق نوزاد نگاه کرد.
بعد تلفنش را بیرون آورد و گفت:
«بچه رو پیدا کردم.»
تصویر همانجا قطع شد.
رها آرام گفت:
«اون کیه؟»
نیهان به صفحه خیره مانده بود.
این بار حتی او هم جواب را نمیدانست.
پایان پارت ۶۳