زندگی بدون یه مرشد، یه راهنما، یه پشتوانه خیلی سخت و نالذتبخش به نظر میآد.
سهشنبهها یکجور دیگریاند.
میترسم زندگی تموم شه و من ناخدای زندگیم رو، موری زندگیم رو، شمس زندگیم رو پیدا نکنم.
سفرِ دشوار ما به پایان رسیده
ای ناخدا، ناخدای من!
کشتی
از پسِ همهی صخرهها برآمده
و اینک
این پاداشی که در پیاش بودیم؛
لنگرگاه نزدیک است
آوای زنگها را میشنوم
جماعت هلهله میکنند
و هیبتِ کشتی را
نظاره میکنند…
- والت ویتمن.
زندگیم به دو دورهی "قبل از انجمن شاعران مرده" و "بعد از انجمن شاعران مرده" تقسیم میشه.
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
گفتی میخواهی بمانی، امّا چگونگیاش را نمیدانی. گفتی گمان میکنی در یادها ماندن و فرای جسمیت بودن، از ممکنهاییست ناممکن. گفتم ورق بزن، شعری کنار گوشت زمزمه خواهم کرد، حروف را در نگاهت پخش میکنم و تو، به تماشای پرواز روحهایمان بشین، و گوشهایت را از ناپاکیها بزدایی. به تو خواهم گفت از انجمن شاعران مرده؛ جایی که شعرها زندهتر از شاعرهایشان ماندهاند. گفتم نگاه کن؛ ما مردهایم، امّا هنوز با زبانِ شعر حرف میزنیم. چه اهمیتی دارد جسم کجا دفن میشود، وقتی کلماتت در دهانِ دیگری زندهاند؟