زندگی بدون یه مرشد، یه راهنما، یه پشتوانه خیلی سخت و نالذتبخش به نظر میآد.
سهشنبهها یکجور دیگریاند.
میترسم زندگی تموم شه و من ناخدای زندگیم رو، موری زندگیم رو، شمس زندگیم رو پیدا نکنم.
سفرِ دشوار ما به پایان رسیده
ای ناخدا، ناخدای من!
کشتی
از پسِ همهی صخرهها برآمده
و اینک
این پاداشی که در پیاش بودیم؛
لنگرگاه نزدیک است
آوای زنگها را میشنوم
جماعت هلهله میکنند
و هیبتِ کشتی را
نظاره میکنند…
- والت ویتمن.
زندگیم به دو دورهی "قبل از انجمن شاعران مرده" و "بعد از انجمن شاعران مرده" تقسیم میشه.
سهشنبهها یکجور دیگریاند.
این بغضها خفهم میکنه یه روز.
اشکال نداره. این بار هم گریه رو از پشت پلکهام قورت میدم.
سهشنبهها یکجور دیگریاند.
-
زیرِ بیدی بودیم.
برگی از شاخهٔ بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این میخواهید؟
ما اینجا از رشتههای افکارمون رویا میبافیم. تو هم رویا بباف؛ طنابِ دار کُشندهست.
هدایت شده از زنده.
مینویسم،کلمه هارو پشت سر هم مینویسم.تار میبینم.کلمههای بعدی رو اشکام مینویسن.تار میبینم.مینویسم.کلمه ها دونه دونه میریزن.کاغذم پر از کلمهست.اما هیچکدوم نوشته نشدن.
سهشنبهها یکجور دیگریاند.
- اگه فردوسی نبود، من و تو الان با هم عربی صحبت میکردیم.
- تغییر کن. عوض شو. ادامه نده. راهت اشتباهه. تغییر کن. رها کن. افکار چرندتو جا بذار. چرا تغییر نمیکنی؟