هر ادمی توی دوران ناراحتی، درد و سوگواری یه پناهگاه امن داره، گاهی این پناهگاه یه ادمه عزیزه، گاهی یه مکانه
و برای من این پناهگاه همیشه خواب بوده
روزای سخت زندگیم به امید رسیدن شب سپری میکردم، به این امید که وقتی برگردم خونه، وقتی چراغهارو خاموش کنم، توی اون سیاهی مطلق میتونم ارامش تنها بودن، قضاوت نشدن و به دور از نگاه دیگران بودن تجربه کنم.
میتونم سکوتی بشنوم که توی طول روز ازش محرومم.
یه جورایی انگار شبها، من با من واقعی تنها میشه.
چندسالی میشه حجم زیادی از غم حمل میکنم
بدون ذره ای کم شدن، یه توده ی غم توی گلوم گیر کرده.
میخوابم و بیدار میشم، غذای مورد علاقم میخورم، میرم پیاده روی و با دوستام وقت میگذرونم.
و وقتی برمیگردم خونه، چشمام میبندم و با خودم مرور میکنم.
سعی میکنم دلایلم برای ادامه دادن جریان زندگی به خاطر بیارم
ولی هیچ دلیلی نیست
مدتهاست میلم به زندگی از دست دادم.