eitaa logo
⊹ ࣪ ˖ 𝑽𝘪𝘷𝘢 🏴
40 دنبال‌کننده
67 عکس
94 ویدیو
1 فایل
اسم کانال از جمله ویوا لا ویدا الهام گرفته شده✨ زندگی یک ENFP،کتابخون، مودی🌚 جونم؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_i9mq6v0&amp;btn=Viva 𝑉𝘪𝘷𝘢 𝐿𝘢 𝑉𝘪𝘥𝘢 <𝟑ּ ֶָ֢.
مشاهده در ایتا
دانلود
عصر عاشورا بود. آفتاب هنوز بر ریگ‌های داغ کربلا می‌تابید، اما در خیمه‌های حسین علیه‌السلام دیگر رمقی برای تحمل عطش نمانده بود. صدای گریهٔ کودکان از هر سو بلند بود. لب‌ها خشکیده، چشم‌ها گود افتاده و نگاه‌ها خسته شده بود. سکینه مشک خالی را در آغوش گرفته بود؛ همان مشکى که روزی برایش نوید آب داشت و اکنون جز حسرت چیزی در آن نمانده بود. آرام به سوی عمویش آمد. نگاهش کرد و مشک را به دست او سپرد. چیزی نگفت؛ نیازی به گفتن نبود. عباس از نگاهِ دخترِ برادرش همه چیز را فهمید. کمی آن‌سوتر، رقیه دست در دست عمه زینب ایستاده بود و با چشمانِ تشنه به عمویش می‌نگریست. رباب نیز علی‌اصغر را در آغوش گرفته بود و تلاش می‌کرد کودک بی‌تابش را آرام کند، اما خودش بهتر از هر کسی می‌دانست که دیگر هیچ چیز جز آب نمی‌تواند این بی‌تابی را خاموش کند. در آن لحظه، همهٔ امیدِ خیمه‌ها در قامت مردی خلاصه شده بود که پرچم‌دارِ سپاه حسین بود. عباس نگاهش را میان کودکان گرداند. هر نگاه، خواهشی بود و هر خواهش، زخمی بر دلش. آنگاه آرام به سوی برادرش رفت. حسین علیه‌السلام از دور او را دید. گویی از همان لحظه، دلش لرزید. عباس اجازهٔ رفتن خواست؛ نه برای جنگ، نه برای افتخار، نه برای پیروزی. او تنها می‌خواست جرعه‌ای آب به خیمه‌ها برساند. حسین مدتی سکوت کرد. نگاهش بر قامت برادر ماند. اشک در چشمانش حلقه زد. می‌دانست که این رفتن، بوی بازگشت نمی‌دهد. سرانجام با دلی آکنده از اندوه اذن داد و عباس راه فرات را در پیش گرفت. اسبش چون صاعقه در میدان می‌تاخت. صفوف دشمن را می‌شکافت و پیش می‌رفت. هر که در برابرش می‌ایستاد کنار می‌رفت یا بر خاک می‌افتاد. تا آنکه به فرات رسید. آب در برابرش موج می‌زد. دست در آب فرو برد. خنکای فرات تا عمق جانش دوید. آب را برداشت. لب‌هایش از شدت تشنگی می‌سوخت. تنها کافی بود یک جرعه بنوشد. اما ناگهان چهرهٔ حسین در ذهنش نقش بست. صدای العطش کودکان در گوشش پیچید. سکینه را دید که مشک خالی را به دستش سپرده بود. آب از میان انگشتانش به فرات بازگشت و عباس تشنه‌تر از همیشه مشک را پر کرد و به سوی خیمه‌ها بازگشت. دشمن اما در کمین نشسته بود. آنان خوب می‌دانستند که اگر این آب به خیمه‌ها برسد، امید دوباره زنده خواهد شد. تیرها از هر سو باریدن گرفتند. عباس همچنان پیش می‌رفت. ضربه‌ای آمد و دست راستش را از او گرفت. پرچم لرزید، اما ارادهٔ عباس نلرزید. مشک را به سوی دیگر گرفت و راهش را ادامه داد. اندکی بعد، دست چپش نیز از او گرفته شد. اکنون دیگر نه دستی مانده بود و نه توانی در بدن؛ اما هنوز دلش به رسیدنِ آب خوش بود. مشک را به سینه فشرد و اسب را به سوی خیمه‌ها راند. در همان لحظه، تیری به سوی مشک پرتاب شد. آب بر زمین ریخت. قطره‌ها بر ریگ‌های داغ پاشیدند و ناپدید شدند. عباس نگاهش را به آب دوخت. گویی در آن لحظه صدای شکستنِ قلبش از صدای برخورد تیر بلندتر بود. دست‌هایش را گرفته بودند، چشمش را آزرده بودند، خون از زخم‌هایش جاری بود، اما هیچ‌یک به اندازهٔ دیدنِ آبِ ریخته‌شده بر خاک او را نشکسته بود. اکنون دیگر چگونه به خیمه‌ها بازمی‌گشت؟ چگونه در چشمان سکینه نگاه می‌کرد؟ چگونه پاسخِ انتظار کودکان را می‌داد؟ در همین اندیشه بود که عمود آهنین بر سرش فرود آمد. قامتش لرزید. آسمان در نگاهش تیره شد و از اسب بر زمین افتاد. آخرین توانش را جمع کرد و برادرش را صدا زد. حسین دوید. با تمام توان دوید. خود را بر بالین عباس رساند. سر برادر را بر دامان گرفت. خاک از چهره‌اش زدود. اشک‌هایش بی‌اختیار بر صورت عباس می‌ریخت. عباس چشم گشود. شرمندگی در نگاهش موج می‌زد. از زخم‌هایش سخن نگفت. از دردهایش نگفت. تنها دلش پیش کودکان بود. تنها دلش پیش سکینه بود. آرام از برادر خواست که پیکرش را به خیمه‌ها بازنگرداند. نمی‌خواست شاهزاده‌خانمِ کوچک حسین او را بی‌مشک و بی‌آب ببیند. نمی‌خواست با چشمانِ کودکانِ تشنه روبه‌رو شود. اندکی بعد، صدای عباس خاموش شد. حسین لحظاتی کنار پیکر برادر نشست. گویی دیگر توان برخاستن نداشت. اشک‌هایش را با آستین پاک می‌کرد و دشمنان از دور هلهله می‌کردند و می‌خندیدند. نمی‌دانستند که تاریخ، نه خنده‌های آنان را فراموش خواهد کرد، نه اشک‌های حسین را . سپس برخاست. به سوی خیمه‌ها بازگشت. بازگشتی که از هر مصیبتی سنگین‌تر بود. کودکان تا چشمشان به حسین افتاد، عباس را جست‌وجو کردند. اما پرچم نیامد. مشک نیامد. عباس نیامد. زینب فهمید. سکینه فهمید. و خیمه‌ها در ماتم فرو رفتند. می‌گویند آن لحظه، بوی یاس در فضای کربلا پیچید؛ عطری آشنا، عطری که دلِ فرزندانِ فاطمه را می‌لرزاند. گویی مادری به استقبال فرزندِ وفادارش آمده بود. و عباس، در میان آن همه درد و خون و غربت، لبخندی آرام بر لب آورد؛ لبخندی که دیگر از جنس این دنیا نبود.
ببخشید دیر گذاشتم خونه نبودم وقت نداشتم بنویسممم😭
از وقتشم گذشت..
مرسی از پیامای قشنگتون که تو ناشناس میدین انقدر زیادن که وقت جواب دادن ندارم😍
برام سوال شد عمدا قسمت های دیگه از شهادت حضرت عباس(ع) رو ننوشتی یا چه؟(منظورم اینه خلاصه کردی یا چه)
⊹ ࣪ ˖ 𝑽𝘪𝘷𝘢 🏴
برام سوال شد عمدا قسمت های دیگه از شهادت حضرت عباس(ع) رو ننوشتی یا چه؟(منظورم اینه خلاصه کردی یا چه)
منظورت چه قسمتاییه؟ اگر منظورت اینه که چرا خلاصه کردمشون و زیاد توضیح ندادم اصلا وقت نداشتم... همش از این هیات به اون هیات میرم زیادم اینترنت ندارم. بعد اگر زیاد بنویسم طولانی میشه و تیکه تیکه میشه. پس سعی کردم خلاصه بنویسم
⊹ ࣪ ˖ 𝑽𝘪𝘷𝘢 🏴
منظورم همون کامل نوشتن بود، اوه درسته..عالی نوشتی
مچکرم✨ امیدوارم به یه دردی خورده باشه و حضرت ابالفضل ازم قبول کنه ...
ایتا منظورت چیه؟ میخوای کم بودن ممبرامو به رخم بکشی؟ 🤡