_مغآزه لبخند فروشی!_.
مسافر لیلی،قطار نام تورا نجوا کرد
╭═════════════ ◈ ═════════════╮
🚂 گزارش سفر، مسافر لیلی عزیز
قطار نیمهشب، پاسخهایت را ثبت کرد.
تو صدایی را که از دل تاریکی نامت را صدا میزد دنبال کردی؛ قانون را شکستی؛ و در یکی از ایستگاهها، ترست را برای همیشه پشت سر گذاشتی.
راننده، بیآنکه چیزی بگوید، بلیتت را مُهر کرد.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ بلیت اختصاصی
بلیت نقرهای شماره ۰۱۳
مهر: «مسافرِ بازنگشته»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ واگن اختصاصی
واگن شماره ۷ — واگن زمزمهها
در این واگن، صداها هیچگاه از بیرون شنیده نمیشوند...
همه از درون ذهن مسافران میآیند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ همسفر
ELYN (اِلین)
«دختری که هرگز پلک نمیزند.»
موهای نقرهای، پوستی رنگپریده و چشمانی خاکستری که انعکاس هیچ نوری در آنها دیده نمیشود.
تمام مسیر کنار پنجره مینشیند.
میگویند اگر روزی نگاهش را از پنجره بردارد...
یکی از مسافران دیگر هرگز به مقصد نخواهد رسید.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ ثبت دوربین واگن
ساعت ۰۰:۴۳
قطار وارد تونلی شد که هیچ پایانی نداشت.
چراغها سه بار خاموش و روشن شدند.
در سومین تاریکی...
صدای آرام قدمهایی از انتهای واگن شنیده شد.
وقتی چراغها دوباره روشن شدند...
تمام صندلیها خالی بودند.
فقط تو و ELYN هنوز آنجا نشسته بودید.
اما روی شیشهٔ پنجره، با بخار، جملهای نوشته شده بود:
«یک نفر اضافه سوار شده است.»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ گفتوگوی ثبتشده
لیلی: «اون نوشته رو... تو نوشتی؟»
ELYN (بدون اینکه نگاهش را از پنجره بردارد): «نه.»
لیلی: «پس کی...؟»
ELYN (برای نخستین بار لبخند زد): «همونی که از همون ایستگاه اول، پشت سرمون نشسته.»
...
لیلی بیاختیار برگشت.
آخرین صندلی واگن...
خالی بود.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ ایستگاه پایانی
ایستگاه بیهراس
آخرین ایستگاهی که مسافران، پیش از فراموش کردن بزرگترین ترسشان، در آن قدم میگذارند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ آخرین پیام راننده
«در این قطار، هرگز برای اطمینان از تنهاییات، پشت سرت را نگاه نکن...»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ هشدارهای سفر
اگر اِلین نگاهش را از پنجره برداشت، تا ده ثانیه چشمانت را ببند.
اگر دوباره نامت را شنیدی، پاسخ نده؛ قطار فقط یکبار مسافرانش را صدا میزند.
اگر روی شیشهٔ پنجره دوباره نوشتهای ظاهر شد، آن را پاک نکن.
╰═════════════ ◈ ═════════════╯
﹝ Smile Shop | مغازه لبخند فروشی ﹞
_مغآزه لبخند فروشی!_.
مسافر آیدا،قطار نام تورا نجوا کرد
╭═════════════ ◈ ═════════════╮
🚂 گزارش سفر ،مسافر آیدای عزیز
قطار نیمهشب، پاسخهایت را ثبت کرد.
تو صدایی را که از دل تاریکی نامت را صدا میزد دنبال کردی؛ گفتی اگر لازم باشد، قانون را خواهی شکست؛ و در یکی از ایستگاهها، ترست را برای همیشه پشت سر گذاشتی.
راننده، پس از چند لحظه سکوت، بلیتت را مُهر کرد.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ بلیت اختصاصی
بلیت مشکی شماره ۲۱
مهر: «عبور با مسئولیت مسافر»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ واگن اختصاصی
واگن شماره ۱۲ — واگن ساعتهای ایستاده
هیچ ساعتی در این واگن حرکت نمیکند.
اما هر بار که یکی از مسافران دروغ بگوید، عقربهها برای یک ثانیه تکان میخورند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ همسفر
CAEL (کِیل)
«مردی که همیشه بلیتِ فرد دیگری را در دست دارد.»
کت خاکستری بلندی بر تن دارد و چمدانی چرمی را هرگز از خود جدا نمیکند.
او به ندرت حرف میزند، اما انگار همیشه مقصد تمام مسافران را از قبل میداند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ ثبت دوربین واگن
ساعت ۰۱:۱۷
قطار ناگهان ترمز کرد.
نه ایستگاهی دیده میشد و نه ریل پایان یافته بود.
درِ واگن آرام باز شد.
برای چند ثانیه فقط مه دیده میشد...
سپس صدای قدمهایی آمد؛ اما هیچکس وارد واگن نشد.
وقتی در دوباره بسته شد، روی صندلی روبهرو، یک بلیت دوم قرار داشت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«این بلیت متعلق به کسی است که هرگز نرسید.»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ گفتوگوی ثبتشده
آیدا: «اون بلیت... مال کیه؟»
CAEL (بدون اینکه سرش را بلند کند): «صاحبش همیشه یک واگن عقبتر از ماست.»
آیدا: «یعنی هنوز داخل قطاره؟»
CAEL: «نه...»
چند لحظه سکوت کرد.
CAEL: «اما قطار هنوز منتظرشه.»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ ایستگاه پایانی
ایستگاه آخرین جرئت
تنها کسانی در این ایستگاه پیاده میشوند که حاضر شدهاند ترسشان را پشت سر بگذارند؛ حتی اگر بهایش، ناشناخته باشد.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ آخرین پیام راننده
«گاهی شکستنِ یک قانون، آسانتر از پذیرفتنِ نتیجهٔ آن است...»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ هشدارهای سفر
اگر کیل بلیتش را به تو تعارف کرد، آن را لمس نکن.
هرگز تعداد مسافران واگن را نشمار.
اگر ساعتهای واگن همزمان شروع به حرکت کردند، تا رسیدن قطار به ایستگاه بعدی از جای خود بلند نشو.
╰═════════════ ◈ ═════════════╯
﹝ Smile Shop | مغازه لبخند فروشی ﹞
_مغآزه لبخند فروشی!_.
╭═════════════ ◈ ═════════════╮ 🚂 گزارش سفر ،مسافر آیدای عزیز قطار نیمهشب، پاسخهایت را ثبت کرد. تو
پ.ن: راننده نمیدونست،به خاطر همین بهت نگفت ولی به حرف های کِیل اهمیت نده و بیشتر از یکی دوبار باهاش حرف نزن،هیچکس نمیدونه داخل کیفش چیه:)
_مغآزه لبخند فروشی!_.
مسافر آلیس ،قطار نام تورا نجوا کرد
╭═════════════ ◈ ═════════════╮
🚂 گزارش سفر مسافر
قطار نیمهشب، پاسخهایت را ثبت کرد.
وقتی صدایی از دل تاریکی نامت را صدا زد...
نترسیدی.
اما بیگدار هم قدم برنداشتی.
نخست خواستی بدانی چه کسی تو را میخواند.
وقتی میان قانون و اجبار قرار گرفتی...
تصمیم نگرفتی که از قانون اطاعت کنی یا آن را بشکنی.
ابتدا خواستی حقیقت را بفهمی.
و در آخرین سوت...
ترست را در یکی از ایستگاهها جا گذاشتی.
از همان لحظه، بلیتت رنگ دیگری گرفت.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ بلیت اختصاصی
بلیت نقرهای | شماره ۳۱۴
مهر: 「The Listener」
میگویند صاحب این بلیت، پیش از آنکه پاسخ بدهد... همیشه سؤال درست را پیدا میکند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ واگن اختصاصی
واگن ۱۴ — واگن زمزمهها
چراغهای این واگن هیچوقت خاموش نمیشوند.
اما هر بار که پلک بزنی...
جای مسافران عوض میشود.
هیچکس نمیداند کدام صندلی، واقعاً متعلق به خودش است.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ همسفر
ORIEN (اوریِن)
«مردی که هیچوقت اولین جمله را کامل نمیگوید.»
مردی قد بلند که گویی چون مردمان چند دهه ی گذشته لباس به تن میکند.
یک ساعت جیبی شکسته همیشه در دست چپش است.
هر چند دقیقه، ساعت را باز میکند...
لبخند میزند...
و دوباره میبندد.
هیچکس تاکنون عقربههای آن ساعت را در حال حرکت ندیده است.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ نخستین گفتوگو
چند دقیقه پس از حرکت قطار...
ORIEN بدون آنکه به تو نگاه کند، گفت:
— «اگر جواب سؤالَت را بدانی...»
سکوت کرد.
چند ثانیه بعد ادامه داد:
— «...باز هم میخواهی آن در را باز کنی؟»
سپس دیوانه وار شروع به خنده کرد و تا پایان سفر به تو زل زده و گاه گاه لبخند بر لب مینشاند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ اتفاق اصلی سفر
در میانهٔ راه، تمام پنجرههای واگن برای یک لحظه سیاه میشوند.
فقط پنجرهٔ کنار صندلی تو روشن میماند.
اما تصویری که در آن میبینی...
خودت نیستی.
کسی است که دقیقاً با صدای تو حرف میزند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ ایستگاه پایانی
ایستگاه انعکاس
در این ایستگاه، هیچ آینهای وجود ندارد...
اما همه، خودِ واقعیشان را میبینند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ آخرین پیام راننده
«بعضی صداها، برای گمراه کردن تو نیستند... برای امتحان کردن شجاعتت هستند.»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ هشدارهای سفر
اگر ORIEN ساعت جیبیاش را به تو تعارف کرد، هرگز آن را لمس نکن.
هنگام عبور از تونل هشتم، اگر کسی اسمت را با صدای خودت صدا زد، پاسخ نده.
اگر صندلی کنارت ناگهان خالی شد، تا رسیدن به مقصد به عقب نگاه نکن.
╰════════════◈ ═════════════╯
﹝ Smile Shop | مغازه لبخند فروشی ﹞
_مغآزه لبخند فروشی!_.
╭═════════════ ◈ ═════════════╮ 🚂 گزارش سفر مسافر قطار نیمهشب، پاسخهایت را ثبت کرد. وقتی صدایی از
اورین بی آزاره ، امّا هیچوقت بهش رو نده و خوش و بش نکن:)
هیچکس نمیدونه اون چطور یهویی توی این دوره ی زمانی پیدایش شده ، بعضی ها میگن دنبال یه دوست یا شایدم قربانی(؟) عه تا با خودش ببره.
_مغآزه لبخند فروشی!_.
مسافر minister ،قطار نام تورا نجوا کرد
╭═════════════ ◈ ═════════════╮
🚂 گزارش سفر مسافر،minister عزیز
قطار نیمهشب، پاسخهایت را ثبت کرد.
وقتی صدایی از دل تاریکی نامت را صدا زد...
بدون آنکه حتی لحظهای تردید کنی، به سمتش قدم برداشتی.
قطاراین تصمیم را چنین ثبت کرد:
«مسافری که پاسخ را به ترس ترجیح میدهد.»
وقتی قانون، راهت را بست...
به آن پشت کردی.
بعضی درها، فقط برای کسانی باز میشوند که جرئت شکستن قانون را دارند.
و در آخرین سوت...
ترست را در یکی از ایستگاهها جا گذاشتی.
اما قطار، هرگز چیزی را رایگان از کسی نمیگیرد.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ بلیت اختصاصی
بلیت مشکی | شماره ۱۳
مهر: 「NO RETURN」
روی پشت بلیت، جملهای با جوهر محو نوشته شده است:
«این بلیت را هرگز به متصدی تحویل نده، به هرحال متصدی نوعی موجودِ غیر ارگانیک هستش که از ترس تغذیه میکنه،و اگه ترسی در کار نباشه...؟:)»
━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ واگن اختصاصی
واگن ۳ — واگن بیپنجره
این واگن هیچ پنجرهای ندارد.
با این حال...
گاهی احساس میکنی چیزی از بیرون، آرام به شیشهای که وجود ندارد ضربه میزند، انگار که هاله ای کشیده اند که چشمان تو را از آنچه بیرون واگن است آگاه نسازند
هیچکس اجازه ندارد منشأ صدا را جستوجو کند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ همسفر
MORROW (مارو)
«مسافری که همیشه یک صندلی برای کسی که وجود ندارد، خالی میگذارد.»
پیرمردی خمیده که با چشمانی نافذ به تو نگاه میکند
دستهایش همیشه با دستکش پوشیده شدهاند.
او از ابتدای سفر، روبهروی صندلی خالی مینشیند...
و هر چند دقیقه، آرام سرش را تکان میدهد؛
انگار کسی روبهرویش نشسته و با او صحبت میکند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ نخستین گفتوگو
چند دقیقه پس از حرکت...
MORROW بدون آنکه نگاهت کند، گفت:
— «خوشحالم بالاخره رسیدی...»
با تعجب اطرافت را نگاه کردی.
هیچکس دیگری در واگن نبود.
لبخند کمرنگی زد و بلافاصله چشمک کوچکی زدو ادامه داد:
— «نه... با تو نبودم، البته اگه باهوش باشی شاید این اتفاق برای تو نیوفته»
سپس آرام به صندلی خالی روبهرویش اشاره کرد.
— «نوبت او هنوز نرسیده.»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ اتفاق اصلی سفر
در ساعت ۳:۳۳، قطار ناگهان برای سیزده ثانیه کاملاً بیصدا میشود.
نه صدای ریل...
نه موتور...
نه نفس کشیدن مسافران.
در آن سیزده ثانیه، اگر به صندلی خالی نگاه کنی...
برای اولین بار، خواهی دید که واقعاً خالی نیست.
اما هیچکس بعد از آن، چهرهٔ کسی را که دیده، به خاطر نمیآورد، چرا که آن چهره تبدیل به بخشی از خواب های شبانه اش میشود
پ.ن: اگه دوست داری که بدونی اگه با پیرمرد پر حاشیه جر و بحث کنی ، چه اتفاقی برای خودت میوفته به طرف نگاه کن:) در غیر این صورت بهش نگاه نکن (البته اگه میخوای خوابای خوب ببینی )
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ ایستگاه پایانی
ایستگاه فراموششدگان
قطار در این ایستگاه فقط یک بار توقف میکند.
اگر دیر پیاده شوی...
نامت از تمام فهرستهای مسافران پاک خواهد شد؛و شاید مسافرِ نامرئی بعدی ای که رو به روی پیرمرد مینشیند تو باشی:)
گویی هیچوقت وجود نداشتهای.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ آخرین پیام راننده
«همه از تاریکی میترسند... اما تاریکی، هیچوقت کسی را صدا نمیزند. این صدا... همیشه از جای دیگری میآید.»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ هشدارهای سفر
اگر MORROW از صندلی خالی خواست برایت جا باز کند، هرگز ننشین.
ساعت ۳:۳۳، چشمانت را نبند؛ اما به صندلی روبهرو هم نگاه نکن.
اگر هنگام پیاده شدن دیدی شمارهٔ بلیتت تغییر کرده است... دوباره سوار قطار نشو.
╰═════════════ ◈ ═════════════╯
﹝ Smile Shop | مغازه لبخند فروشی ﹞