دلم برای چنل قبلیم واقعا تنگ شده. اون موقع ایتا یه رنگ و بوی دیگه ای داشت و خود منم انقد شاد بودم که الان که چنل قبلی مو دوباره مرور کردم از خودم تعجب کردم. از هرچیزی که دلم خواسته بود عکس و فیلم فرستاده بودم و نهایت اتفاقات روزمو تعریف کرده بودم، کلی همسایه داشتم و انقد اهالی ایتا صمیمی بودن که مثل دوست به هم نزدیک شده بودیم، کلی آدم از چنلم تعریف کرده بودن که چه وایب خوبی داره و انقد رنگی بود که حس کردم الان از گوشی رنگین کمون می زنه بیرون. خلاصه که منو به اون موقع برگردونید. اون موقع تو ۸ ماه تعداد اعضای چنل شده بود سیصد و خرده ای و من اینجوری بودم که چرا هی کم میشیم و الان با ۴۶ تا عضو اصلا تلاش خاصی نمی کنم و ذوق قبلم ندارم. یادش بخیر، واقعا قلبم مورمورش شد.
"Ah, September! You are the doorway to the season that awakens my soul."
خب کتاب "نوشابهی زرد" هم تموم شد و به باقی کتابای رنگارنگ کتابخونهام پیوست. حین خوندنش من واقعا اینجوری بودم که: منصور ضابطیان چجوری میشه انقد روابط اجتماعیت قوی باشه، مردد.
بعد اینکه، تازه کنجکاوم بدونم راک بند "سول نیدوس" الان کجای کاره. اگه بشه چند تا از تیکه های کتاب که تو ذهنم نشستنو اینجا میفرستم.
جهان پر است از قوانین احمقانه ای که روزی یک آدم از خودراضی قدرتمند تدوین کرده و یک عمر آدم های دیگر باید آن را رعایت کنند، بدون آنکه فهمی از دلیل وضع آن وجود داشته باشد و کسی بداند که ((حماقت)) در ظرف زمان و مکان شکل های مختلفی پیدا می کند. گاهی احمقانه به نظر می رسد و گاهی احمقانه تر!
"نوشابهی زرد"